پاییز دلتنگی

بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است

کجایی صبح من؟ شام ملال انگیز دلتنگی است

کجایی ماهی آرام در آغوش اقیانوس؟

به من برگرد! این دریای غم لبریز دلتنگی است

اگر چیزی به دست آورده ام از عشق، می بخشم

غزل هایی که خود سرمایه ی ناچیز دلتنگی است

در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد

همانا مرگ، پایان سرورآمیز دلتنگی است

نسیمی شاخه هایم را شکست و با خودم خواندم:

بهار با تو بودن ها چه شد؟ پاییز دلتنگی است

سجّاد سامانی

رفیق گمشده

من هم رفیق گمشده ی این حوالی ام

یک نقش نخ نما شده در طرح قالی ام

صدها خیال مرده در این سینه ریخته

میراث دار رخوت یک خشکسالی ام

با انتظار صبر مرا امتحان نکن

شاید شکست کاسه ی صبر سفالی ام

جای تمام خاطره هایی که نیستند

یک قاب عکس مانده و فنجان خالی ام

کم کم دوباره نوبت پاییز می شود

پاییز! آن رفیق شفیق خیالی ام

دم کن دوباره چای برایم رفیق جان!

دیوانه وار عاشق چای ذغالی ام

 یوسف عباسی

خلاصه ی نوزده رمان ایرانی


  • 1- تهران مخوف
    مشفق كاظمی 1304 (رقعی، 2 جلد)
    جوانی از یك خانواده فقیر (فرخ) دلباخته دختر عمه‌اش (مهین) از خانواده‌ای اشرافی و متعین است. پدر مهین به سودای مال و مقام درصدد است دختر را به خواستگار ثروتمند و هرزه‌ای (سیاوش میرزا) بدهد.
    در پی حوادثی، فرخ در جریان هرزگی‌های سیاوش میرزا قرار می‌گیرد، وی به علت عنصر خیری كه دارد، یك بار جان او را از مرگ نجات می‌دهد و همزمان زن تیره روزی را كه به فحشا افتاده به خانواده‌اش باز می‌گرداند. در این مدت گرچه میهن از فرخ حامله شده اما مسئله زناشویی او با سیاوش میرزا همچنان مطرح است. مخالفان فرخ، یعنی خانواده مهین، سیاوش میرزا و دار و دسته‌اش، با طرح توطئه‌ای فرخ را به دست ژاندارم دستگیر كرده و به تبعید می‌فرستند. به دنبال این حادثه مهین فرزندش را به دنیا می‌آورد و خود از غصه می میرد و ازدواج مصلحتی بهم می‌خورد.
    فرخ در راه تبعید فرار می‌كند و به باكو میرود، مدتی بعد با انقلابیان روس به ایران برمیگردد و سپس به نیروی قزاق ملحق میشود و جزو آن‌ها در فتح تهران شركت میكند. كودتا آغاز شده و رجال خائن دستگیر و دستگاه‌ها تصفیه میشوند. فرخ كه در این دستگاه سمت مهمی دارد، ظاهراً به آرمان خود برای مبارزه با فساد نائل شده است. اما پس از یكصد روز كابینه كودتا سقوط میكند و اوضاع به حال اول برمیگردد. كاری از دست فرخ ساخته نیست، جز آن كه به تربیت فرزندی كه از مهین دارد دل خوش كند.
    «در این اثر تهران مخوف در آستانه كودتانی معروف سید ضیاء همچنان كه بوده معرفی شده است. محیطی است كه فضل و كمال و پاكدامنی در آن ارزش و اعتباری ندارد. نادانی، هرزگی و نفوذهای نامشروع درها را به روی اشخاص لایق بسته و بر نالایق‌ها باز گذاشته است. جوانان هرزگی و جلفی و تجرد و آزادی كامل در عیش با زنان معروفه را بر زندگی خانوادگی ترجیح می‌دهند. آزادیخواهان و میهن‌پرستان در زندان بسر میبرند. روحیه فرخ و اعتراض فردی او درست روحیه اعتراض روشنفكران سال‌های پیش از كودتاست.
    سبك نگارش رمان ادیبانه و استادانه نیست، ولی بهرحال ساده و قابل فهم است. نویسنده تصویرهای زنده و روشنی از وضع محلات، قهوه خانه‌ها، شیره كشخانه‌ها، اماكن فساد، راهها و چاپارخانه‌های عرض راه، مسافرت با گاری و درشكه و واگن شهری، لباس‌ها، اندیشه‌ها... بدست می‌دهد.»1
    2ـ جنایات بشر
    ربیع انصاری 1308 (جیبی، 284 صفحه)
    پس از « تهران مخوف» داستان‌های زیادی نوشته شد كه درونمایه آن را سقوط دختران بی‌گناه در منجلاب فساد و فحشا تشكیل می‌داد. « جنایات بشر» یكی از این دست آثار و از جمله پرخواننده‌ترین آنهاست. صورت داستان و نیز اسلوب نثر آن ارزش خاصی ندارد و اغلب به گزارش اداری یا انشای مدرسه‌ای شبیه است.
    خلاصه داستان از این قرار است: راوی حكایت در بیغوله‌ای در كرمانشاه زنی «بدریه» نام را مشرف به موت می‌یابد. زن یادداشت‌های خود را به او می‌سپارد. مطابق این یادداشت‌ها بدریه دختری است معصوم و چشم و گوش بسته كه به اغوا و كمك دوست نامناسبش ا ز راه خانه در تهران ربوده و در شهرستان‌ها به فحشاء گمارده می‌شود. كشته شدن رئیسه فاحشه خانه بدست یكی از روسپیان عاصی فرصتی به بدریه می‌دهد تا بازمانده پیكر دردمند خویش را از خانه منحوس بدر آورد و در این بیغوله ساكن شود. در آخرین فصول كتاب، راوی حدیث، نامزد دختر را می‌یابد و دو عاشق در كنار هم جان می‌سپارند.
    كتاب طبق رسم زمان سرشار از نوحه خوانی‌ها و نفرین‌های نویسنده و آدم‌های داستان خطاب به اجتماع منحط و عوامل فساد است. ولی هیچگاه به ماهیت ریشه‌ها و عناصر متشكله آن در اجتماع اشاره‌ای نشده است. مثلاً نویسنده ضمن یكی از پیام‌هایش قتل رئیسه فاحشه خانه را « بیهوده» تلقی می‌كند و پاداش « بد و خوب اعمال مردم» را به خداوند احاله می‌كند. در این صورت معلوم نیست كه «اصلاح اخلاق عمومی» به عهده كیست؟
    داستان در عین حال بازتاب اخلاقیات زمان است. تهمت و افترا‌زنی، تصور غلوآمیز و چشم بسته نسبت به خطرات رابطه جوانی، بیم از شهوت‌زدگی و افسارگسیختگی جامعه‌ای كه گویی همه در آن دست به دست می‌دهند تا دامن عفت اشخاص نجیب و بی تجربه را لكه‌دار كنند. با این حال برخی از صحنه‌های كتاب، مثل وضع راه‌ها و مسافرت، جواز عبور و پست‌های پلیس، زندگی در خانه‌های فساد، روابط روسپیان و منشاء اجتماعی مشتریان، تصویری مبهم اما قابل استناد از روزگار گذشته به دست می‌دهد.
    3- تفریحات شب
    محمد مسعود 1311 (جیبی، 173 صفحه)
    مسعود سه رمان دارد: تفریحات شب (1311)، در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) (گل‌هایی كه در جهنم می‌رویند داستان گونه‌ای است كه سبك اصلی مسعود را از دست داده است) اما آن سه رمان در واقع مكمل هم هستند و جمعاً طرحی كلی از سیمای زندگی و روابط اقتصادی و انسانی زمانش را با زبانی رك و بی پروا ترسیم می‌كنند. محیط این سه گانه كوچه و پسكوچه‌ها، میخانه‌ها، فاحشه خانه‌ها، بازارها، ادارات یا مدارس دلمرده است. آدم‌های قصه‌ها به امراض روحی و جسمی گرفتارند: بیماری‌های مقاربتی، سل، ترس از تنهایی، وحشت از آینده و میل به بی عاری و خودكشی. این آدم با اسامی مستعاری كه بازگوی شخصیت شان است نامیده می‌شوند. در مورد زبان، روحیه و ریست طبقه تحصیل كرده آن سال‌ها آثار مسعود سند است و قول نویسنده گمنامی كه در همان ایام اظهار عقیده كرده صحیح است كه « در آتیه وقتی بخواهیم نمونه‌ای از زبان محاوره‌ای امروزی جوانان كم تربیت شده پایتخت به دست آوریم (تفریحات شب) به طور كامل حاجت ما را روا خواهد كرد»2 عیب مسعود مثل اغلب نویسندگان هم عصرش دخالت نویسنده و در واقع روضه‌خوانی او در لابلای داستان است. خلاصه صافی شده تفریحات شب را در این جا می‌آوریم، كه به خصوص كثرت «عمل» را در كارهای مسعود نشان می‌دهد:
    راوی داستان كه معلم است، به همراه رفیقش در سالن رقص مهمانخانه‌ای در كوك مردم هستند.
    راوی و رفیقش سیاه مست، از خیابان‌های غم‌انگیز می‌گذرند و به كافه بسیار شیكی قدم می‌گذارند. در این جا رفیقش بعضی از مشتریان كافه را كه همه با كلاه‌برداری مال دار و سرشناس شده‌اند به او نشان می‌دهد.
    با درشكه به فاحشه خانه می‌روند « محله كثیفی با مشتریانش، هزاران عمله، بنا، شاگرد دكان‌ها، عضوهای ماهی بیست تومانی ادارات، محصلین بی‌خانمان، در محله به چند نفر از رفقا بر می‌خورند، گوجه فرنگی، خرازی فروش، پكر ممیز نواقل، اسكلت شاگرد چاپخانه و فیلسوف پیر دیر». این‌ها را «لحیم بدبختی» به هم جوش داده است. در خانه‌ای نامزد سابق اسكلت را در میان فواحش می‌بینند.
    پس از ساعتی وقت گذرانی سر خانم رئیس را كلاه گذاشته فرار می‌كنند.
    یادی مبهم از گذشته، راوی داستان در موقعیتی كه امكان دزدی كلانی داشته خودداری نشان داده است. برای او هنوز افسانه كهنه شرافت زنده است.
    راوی به تجارتخانه یكی از دوستانش می‌رود و چند چشمه از معاملات پرنیرنگ بازاری را می‌بیند.
    به عیادت منصور رفیق می‌رود. در اتاقی محقر و كثیف. منصور برنشیت حاد دارد.
    به دیدار چند تن از دوستان به اداره شان می‌رود، رئیس كارمندان خاطی را جمع كرده و دشنام می‌دهد « پدر سوخته‌های سیراب خور، لش و لوش‌های ولگرد!»
    دوستان اشتباهاً به خیال عشرت خانه، وارد یك خانه معمولی می‌شوند.
    راوی به مدرسه می‌رود. توصیف وضع اسف بار محصلان. ورود مفتش معارف و نطق پرطمطراق و پوچ او.
    راوی كتاب‌های درسی را ورق می‌زند كه مطالبشان با زندگی بیگانه است. پیشخدمت حكم لغو قرارداد استخدامش را به دستش می‌دهد.
    4ـ زیبا
    محمد حجازی 1311 (قطع وزیری، 503 صفحه)
    وقایع داستان قبل از سال 1300 شمسی اتفاق افتاده و سال‌ها بعد در زندان به شكل گزارش ماوقع از طرف شیخ حسین جهت وكیل مدافعش نگاشته می‌شود.
    شیخ حسین روستازاده‌ای كه جهت ادامه تحصیلات مذهبی به تهران آمده دلباخته زن هوسباز و آشوبگری به نام « زیبا» می‌شود. سودای سوزان جسم، او را مرحله به مرحله به تسلیم سنگرهای اعتقادات و اخلاقیاتش می‌كشاند. شیخ به خاطر زیبا تغییر لباس می‌دهد، به توصیه او زیردست یكی از عشاق دلدارش در اداره‌ای استخدام می‌شود. به فشار زیبا وارد خدعه‌ها و بند و بست‌های سیاسی می‌گردد، قلم بمزد می‌شود، و افتراهای سیاسی او باعث خودكشی دختری بی گناه می‌گردد. در این سقوط ارزش‌ها كه شیخ حسین با آگاهی اما بدون قدرت مقاومت شاهد آن است، بر سر زیبا با دیگر دل باختگان می‌جنگد، نامزد عفیفش را به فحشاء می‌كشاند، رشوه می‌گیرد و اختلاس می‌كند، گاه مجاهد می‌شود و گاه مرتجع، گاه امروزی و گاه سنتی. به معنای كامل كلمه شیخ حسین بازیچه زیبا است.
    فضای رمان سرشار است از هرج و مرج، مرض اداره سالاری، فساد و سقوط سردمداران قوم. روزگاری كه رمز پیشرفت روابط پنهانی و خصوصی است، مردمی گرگ صفت و بی اصول، مردمی كه بندی بند شلوار خویشند. خوشگلی بلا است و مایه پیشرفت. كتاب به روشنی نشان می‌دهد كه چگونه سازمان مشروطیت به مان سبك استبدادی اداره می‌شود و سهولت‌های قانون، در جامعه‌ای كه سرشار از خرافات و تبعیض و فریب است، چگونه فساد را تسهیل كرده است.
    شخصیت زیبا خوب پرداخت شده، این روسپی اعیانی تا حدی شبیه نانا قهرمان كتاب امیل زولا است. البته زیبا باهوش‌تر است، چون جامعه شرقی زنان را تودارتر و آب زیركاه‌تر بار می‌آورد. او یادآور عصر «عزیز كاشی»ها است كه حتی در تغییر كابینه‌ها اعمال نفوذ می‌كردند.
    شخصیت شیخ حسین، علاوه بر سوداوی مراجی و مالیخولیازدگی، نمایشگر شیخك‌هایی است كه فرصت طلبانه، با وسائل غیرقانونی و نامشروع، خود را از اعماق اجتماع بالا می‌كشیدند و از گوشه حجره مدرسه بر كرسی مقامات تكیه می‌زدند. در عین حال تضاد درونی شیخ حسین جالب است. او آگاه است اما تن در می‌دهد تا بازیچه زیبا باشد. شیخ بین تقوای مدرسه و شهوت سوزان، حس ایثار و فرصت طلبی، آونگ وار نوسان می‌كند.
    سبك حجازی در این رمان گزارش گونه است. یعنی ماجراها را به طور كلی می‌گوید و كم‌تر به توصیف جزئیات و سایه روشن‌های صحنه می‌پردازد، و اغلب در صدد ساختن زبانی خاص برای هر یك از آدم‌ها برنمی‌آید. و البته چون قصه از قول شیخ حسین نقل شده این شكل قابل توجیه است.
    زیبا واقعگراترین اثر حجازی است.
    5ـ دختر رعیت
    م.ا. به آذین 1327 (رقعی، 168 صفحه)
    «احمد گل» رعیت اهل گیلان هدایایی (سورسات) برای ارباب به شهر رشت می‌برد، دختر هفت ساله‌اش «صغری» نیز با او همراه است. در خانه ارباب یكی از مهمانان (حاج احمد آقا) كه تاجر متمولی است ـ علیرغم بی میلی پدر ـ صغری را برای كلفتی خود انتخاب می‌كند.
    اینك دختربچه همبازی بچه‌های ارباب است، اما از همان آغاز طعم تلخ تفاوت و تبعیض را می‌چشد و چون بزرگ‌تر می‌شود درست و حسابی خدمتكار خانه و جوركش خرده فرمایش‌های خانواده می‌گردد. صغری به شانزده سالگی می‌رسد. این ایام مصادف است با قحطی، پریشانی و آغاز نهضت جنگل در گیلان، كه احمدگل یكی از شركت كنندگان و پیشگامان آن است. حاج احمد گرچه رونق كارش را مرهون تأمین آذوقه ارتش‌های اشغالگر بیگانه است، اما در ظاهر از جنبش میهن‌پرستان حمایت می‌كند تا این كه به راهنمایی احمد گل، جنگلیان انبار پنهانی آذوقه حاج احمد را می‌یابند و اجناس آن را بین مردم قحطی زده تقسیم می‌كنند. سرانجام پس از فعل و انفعالاتی، و پس از چند برخورد نظامی، قشون دولت مركزی رشت را فتح می‌كنند و از همان آغاز دست به كار اعدام جنگلیان و سركوب هواداران آن‌ها می‌شوند. شایع است كه احمد گل نیز جزو معدومین است. فئودال‌ها و تجار محلی البته با این ارتش همكاری صمیمانه دارند.
    مقارن این وقایع، مهدی پسر بزرگ حاجی كه دلباخته صغری است چند بار سعی می‌كند به وی دست یابد، اما دختر جوان مقاومت می‌كند. مهدی از طریق ستایش قهرمانی‌های جنگلیان، علاقه و شفقتی در دل صغری پدید می‌آورد، و سرانجام شبی او را تصرف می‌كند. صغری آبستن می‌شود. ماجرای صغری به گوش زن حاجی رسیده است. همخوابگی با كلفت خانگی البته حق آقازاده است، تا از گزند اطفای شهوت در بازار آزاد در امان باشد. اما نه این كه كلفت را آبستن و زبانش را دراز كند. بنابراین با پنهان كاری زن حاجی، مدت آبستنی صغری سپری می‌شود و او را می‌زاید. به دستور خانم، نوزاد را به مستراح می‌اندازند و هفته بعد نیز مواجب پس‌افتاده صغری را به دستش می‌دهند و او را از خانه بیرون می‌كنند.
    در این هنگام نهضت جنگل به خاطر اختلافات درونی و فشار نیروهای اجنبی و تسلط ارتش مركزی به كلی از هم پاشیده است.
    صغری به جایی راه ندارد. او به خواهر و شوهر خواهرش كه كارگر خوش طینتی است می‌پیوندد و به كار در باغ‌های توتون می‌پردازد. اینك او می‌تواند روی پای خود بایستد. در زندگی او فصل تازه‌ای آغاز شده است.
    در « دختر رعیت» نویسنده با اسلوبی و صاف كوشیده است ابعاد عینی و درونی ماجرا با حوادث تاریخی ربط دهد. و گرچه، او نیز به شیوه نویسندگان قبلی گهگاه در مسیر داستان دخالت می‌كند، اما با توجه به سال انتشار كتاب، می‌توان گفت اسلوب وصفی رمان و گردش مرتبط وقایع، پیشرفتی در رمان نویسی ایران صورت داده است.
    6ـ نیمه راه بهشت
    سعید نفیسی 1331 (رقعی، 295 صفحه)
    این رمان از لحاظ موضوع و طرح داستانی اعتبار خاصی ندارد. اما از نظر افشاگری‌های سیاسی اثری است ممتاز و تا حدودی كم نظیر. سعید نفیسی در نگارش رمان از اطنابات و طول و تفصیل‌های بالزاك مآبانه‌ای سود جسته است، ضمن آن كه جز در لحظاتی نتوانسته به تشریح كامل و ظریف روابط جامعه بالزاكی نزدیك شود.
    داستان در طبقات و سطوح بالای جامعه سال‌های نگارش اثر جریان دارد. نام آدم‌های متعدد آن یا ترجمه به معنی و حروف درهم شده نام‌های واقعی سیاستمداران و متنفذان روز است، یا كلماتی ساخته شده بر وزن آن نام‌هاست. بنابر این با كمی دقت می‌توان هویت واقعی بازیگران صحنه را تشخیص داد. مثلاً فرازجوی (فرود)، روشن سفید بخت (نیر سعیدی)، دكتر طیبی (دكتر طاهری)، الك بدنی (ملك مدنی)، دكتر ادبار (دكتر اقبال)، علی اكبر دیپلماسی (علی اكبر سیاسی)، سید عنعناتی (سید ضیاء)، بالارو (ساعد)، باتنگان (بازرگان)، اختلاج (ابتهاج)، مسواك زاده (مصباح زاده)، روانگاه فاسد (جهانشاه صالح)، بدپوز خوش كیش)، عورتگر (صورتگر)، خسیل الكی (خلیل ملكی)، سپهبد زرمدی (سپهبد احمدی) همه از شخصیت‌های معروف عصرند. بیشتر صحنه‌های كتاب را ضیافت‌های مجلل، یا مجالس خصوصی مردم بالای جامعه از جمله فراماسون‌ها تشكیل می‌دهد. مردمی كه بهشت موعودشان فلان كشور خارجی است و به سوی سرزمین معبود سلوك می‌كنند.
    نویسنده اطلاعات خود را از چگونگی محیط رشد، تربیت، ترقی و نیل آدم‌ها به مناصب عالی و شبكه روابط فاسد آنان ارائه می‌دهد: روزگاری كه تعیین وكیلان و وزیران با سفارش و تصویب سفارتخانه‌های خارجی، یا بر اثر مواضعه و تبانی عوامل ذی نفوذ و صاحبان امتیازات مادی انجام می‌گیرد. اعمال این قدرت بی مهار به آنجا می‌كشد كه چون بستنی فروش محله بی اختیار چشم در چشم یكی از متنفذان دوخته، به جایی می‌افتد كه عرب نی می‌اندازد. و بدین ترتیب ارزش رمان نفیسی در سندیت بخشیدن به افسانه‌هایی است كه در افواه عوام بود، اما هیچ كس بدان وزنی نمی‌نهاد.
    7ـ چشمهایش
    بزرگ علوی 1331 (رقعی، 287 صفحه)
    استاد « ماكان» نقاش بزرگ كه یكی از مبارزان علیه دیكتاتوری رضاخان بوده، در تبعید درمی‌گذرد. جزو آثار باقی مانده او پرده‌ای است به نام «چشمهایش». چشم‌های زنی كه گویا رازی را در خود پنهان كرده است. راوی داستان كه ناظم مدرسه و نمایشگاه نقاشی است دچار كنجكاوی سوزانی است كه راز این چشم‌ها را دریابد. بنابراین سعی می‌كند «مدل» را یافته و درباره ارتباطش با استاد ا زاو بپرسد. پس از چند سال، ناظم مدل را می‌یابد و در خانه مجلل او با هم به گفتگو می‌نشینند. زن می‌گوید كه دختر خاندان متعینی بوده كه به خاطر زیبایی‌اش توجه مردان بسیاری را جلب می‌كرده است. اما مردان و عشق بازیچه او بوده اند. تنها در برخورد با استاد كسی را می‌یابد كه اساساً توجهی به جمال و جاذبه وی ندارد. زن برای جلب توجه استاد در تهران و اروپا با تشكیلات مخفی كه زیرنظر استاد است همكاری می‌كند، تا سرانجام به وی نزدیك می‌شود. اما استاد نه فداكاری او را جدی می‌گیرد و نه پی به كنه احساسات و عواطفش می‌برد. در عوض در برابر او، و بخصوص از چشم‌هایش هراسی گنگ ابراز می‌كند. در پایان استاد گرفتار پلیس می‌شود، و زن پیشنهاد ازدواج رئیس شهربانی را، كه یكی از خواستاران قدیمی اوست، می‌پذیرد به شرط آن كه استاد از مرگ نجات یابد. استاد به تبعید می‌رود و البته هیچگاه از فداكاری زن آگاه نمی‌شود. او تمام حسیات و تلقیات خود را در قبال زن در پرده‌ای به نام «چشمهایش» به یادگار نهاده است. در این چشم‌ها بطور كل زنی مرموز، اما به هر حال دمدمی مزاج و هوسباز و خطرناك متجلی است: زن می‌داند كه استاد هیچگاه به ژرفای روح او پی نبرده و این چشم‌ها از آن ا و نیست.
    بزرگ علوی در این رمان روش استعلام و استشهاد را به كار برده، روشی كه چند اثر دیگر او را نیز شكل داده است. این شیوه بیشتر در ادبیات پلیسی معمول است. یعنی كنار هم نهادن قطعات منفصل یك ماجرای از دست رفته و ایجاد یك طرح كلی از آن ماجرا به حدس و قرینه. بدین ترتیب یك واقعه گذشته به كمك بازمانده‌های آن نوسازی می‌شود. اشارات تاریخی بزرگ علوی نیز بحث‌ها برانگیخته: استاد ماكان گاهی شبیه كمال الملك است. رییس شهربانی، سخت به «آیرم» شباهت دارد. اما هیچكدام دقیقاً الگوی واقعی شان نیستند. این كار فقط برای خلق فضا انجام شده است. نثر منظم و سیال نویسنده در قیاس با معاصرانش بسی امروزی می‌نماید. این كتاب از آثار معدود فارسی است كه در مركز آن یك زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته است.
    8ـ آفت
    حسینقلی مستعان 1336ـ 1330
    (این رمان به صورت پاورقی در بالغ بر 300 شماره مجله تهران مصور منتشر شده است)3

    سال‌های پس از جنگ جهانی اول است. آقا بالاخان جوان خوشرو و خوش بنیه كه در فرنگستان تحصیلات نظامی كرده با زن فرنگی‌اش (ماریونا) به ایران باز می‌گردد، و در قشون با درجه سرتیپی استخدام می‌شود. طبع هوسباز آقا بالاخان در اولین روزهای بازگشت او را به دام عشق « فروغ» نامزد دوران كودكیش كه دختری شیطان و طناز و عشوه گر است می‌اندازد. در حالی كه مادر و خواهرش علیه عروس بیگانه جادو و جنبل می‌كنند آقا بالاخان خود نیز در می‌غلتد و در جریان توطئه‌ها چند تن (دو جوان ژیگولوی فامیل ـ یك مامور ـ یك تأمینات ـ پسر وزیر جنگ ـ یك رمال و یك فاحشه) را به قتل می‌رساند، بی آن كه دم به تله بدهد. البته خود او نیز ناگزیر دچار آلودگی‌های دیگری می‌شود. سیفلیس می‌گیرد، یا می‌كوشد همسر شرعی خود را به آغوش وزیر جنگ وقت بیندازد. سرانجام ماریونا از او طلاق می‌گیرد و با دختر خردسالش (زیبا) به اروپا می‌رود و آقا بالاخان با فروغ ازدواج می‌كند.
    اما این موفقیت مشكل تازه‌ای آفریده است. آقابالاخان فریفته (نشاط) خواهر فروغ شده است تا آنجا كه در پی این سودا عشق نخستین خود (فروغ) را نیز به قتل می‌رساند. این بار نشاط كه از ماجرا بو برده او را از خود می‌راند و یگانه دختر خواهر مقتولش (فروغ كوچك) را نیز نزد خویش نگه می‌دارد و با مرد دیگری ازدواج می‌كند.
    آقابالاخان كه سرش به سنگ خورده سعی می‌كند به نیروی محبت دختر كوچكش خود را اصلاح كند. در این میان دختر زیبایی به نام اقدس كه از ماجراهای آقابالاخان آگاه است تصمیم می‌گیرد او را به راه سلامت هدایت كند، و همسرش می‌شود. اما ورق برگشته است. شب عروسی آن‌ها مرگ فروغ كوچك جشن را به عزا مبدل می‌كند، و چند روز بعد آقابالاخان به اتهام اختلاس در وزارت جنگ به محاكمه كشیده می‌شود. خانه و اثاثش را برای پرداخت قروضش می‌فروشد و خود به پرورش سگ‌ها می‌پردازد. معهذا این خوشبختی كوچك نیز خود را از او دریغ می‌كند. بیماری سیفلیس عود می‌كند و اقدس همسرش فریب جوانی از خویشان را می‌خورد. آقابالاخان زنش و فاسق او را در بستر كامجویی شان می‌كشد و در محاكمه نیز تبرئه می‌شود.
    سال‌ها می‌گذرد، آقابالاخان بیمار، رنجور، الكلی و تریاكی است و تنها امید او بازگشت همسر اولش ماریونا و دختر جوانش زیبا است. اما به نامه‌های التماس آمیز او جوابی داده نمی‌شود. از آن سو، سرانجام نفوذ دختر جوان مادر را وادار به تمكین می‌كند، منتهی نامه‌ای كه باید خبر خوش را به آقابالاخان بدهد به عللی به دستش نمی‌رسد، بالاخره شبی كه در بستر مرگ با كابوس قربانیانش محشور است، زن و فرزند به بالین او می‌رسند. آقابالاخان از مرض قلبی مرده است.
    به طور كلی نویسنده در نقاشی مدارهای تباه و تیره جامعه‌ای كه بر محور سودجویی و كامروایی می‌چرخد موفق بوده است. گرچه آفتی كه ریشه‌های این نظام را پوسانده، هیچگاه تجزیه و تحلیل نشده، ولی عوارض آن كه روابط انسانی، اداری، تربیتی و سیاسی طاعون زده است با نمونه‌های فراوان و به طرزی مقنع پیش چشم خواننده گسترده است.
    جبرگرایی نویسنده و برداشت‌های رومانتیكی كه دارد آدم‌ها را علی‌الاصول محكوم سرنوشت نشان می‌دهد، شاید هم نوعی بینش تحصلی در این داستان یافت شود، اما اگر به عمق و انگیزه اساسی این اعمال ننگریم، شكل ظاهری آن جز سرنوشتی كور نیست كه نویسنده با تسلط و آب و تاب بروزهای آن (یعنی سلسله‌ای از حركت‌های خشن و تب آلوده) را روایت كرده است.
    9ـ یكلیا و تنهایی او
    تقی مدرسی 1334 (رقعی، 153 صفحه)
    داستان كه بر مبنای روایات عهد عتیق ساخته شده، در اسرائیل كهن می‌گذرد. یكلیا دختر پادشاه اورشلیم كه خود را به عشق چوپانی تسلیم كرده است، با افتضاح مرسوم از شهر طرد شده و اینك تنها و بهت زده در كنار رود باستانی «ابانه» پرسه می‌زند. غروب هنگام شیطان به سراغ او می‌آید و به مثابه دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه می‌گوید. قصه برخورد خدا و شیطان بر سر مخلوق:
    « میكاه» پادشاه باستانی اورشلیم، با نیك بختی و عزت روزگار می‌گذراند و خداوند (یهوه) حامی اوست. عازار پسر میكاه كه از جنگی پیروزمندانه بازگشته در ضمن غنیمت‌های جنگی، زنی فتان به همراه دارد به نام تامار. عامه عقیده دارند كه تامار فرستاده شیطان است. علیرغم هشدارها و اخطارهای كاهنان، پادشاه كه دل در گروی عشق تامار نهاده او را به شهر خدا می‌پذیرد. تامار بر پادشاه و پسرش، عمویش و خلاصه بر همه پیرامونیان نفوذی عمیق و مشوش كننده دارد. یهوه به نشانه خشم خود توفان و بیماری را به سراغ اورشلیم می‌فرستد. مردم نیز از پادشاه تقاضای اخراج تامارا را دارند. میكاه، در این دوراهی تردید، زمانی چند مقاومت می‌كند، اما سرانجام حس وظیفه بر او غالب می‌آید و تامارا را از شهر بیرون می‌كند، توفان فرو می‌نشیند، روح یهوه شاه را فرا می‌گیرد و مردم به او درود می‌فرستند. او همان پادشاه محبوب گذشته است. مظهر خیرات است و تاریخ نویس شرح مناقب شرا می‌نویسد. لكن در درون او چیزی شكسته ست. او یكبار عشق خاكی را شناخته اما گویی شادی واقعی با ایمان به خداوند منافات دارد. او همه چیز را خود كشته، و اینك در برابرش آینده‌ای از تلخی و انزوا گسترده است. نه پادشاه كه همه پیرامونیان، پس از دیدن تامارا، اطمینان به نفس را از دست داده‌اند.
    شیطان نتیجه می‌گیرد كه زمین و لذت‌هایش انسان را فراموش كرده، زیبایی را كنار نهاده، و عقل متوسط ـ عقل گدایان روح ـ بر آن حاكم است. آری بشر دچار تنهایی و ترس است. و این مشیت الهی است.
    نثر تقی مدرسی در این كتاب، شفاف و زلال است و توصیفات تابلو مانند شاعرانه و رنگینی دارد كه گویی عطری كهن از آن برمی‌خیزد. این گونه نثر كه از ترجمه كتاب مقدس برداشت شده، به روزگار نگارش « یكلیا» كم سابقه بوده و بدنبال توفیق آن بسیار مورد تقلید قرار گرفته است.4
    10ـ مدیر مدرسه
    جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
    معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر می‌شود. در چند فصل كوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع كلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا می‌شویم. معلم كلاس چهار هیكل مدیر كلی دارد و پر سر و صداست. معلم كلاس سوم افكار سیاسی دارد. معلم كلاس اول قیافه میرزا بنویس‌ها را دارد. معلم كلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه كاره مدرسه است. بچه‌ها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافه‌ها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون می‌شود. بهر حال، مدیر ترجیح می‌دهد از قضایا كنار بماند و اختیار كار را به دست ناظم بسپارد كه «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است كه در چند مورد راساً دخالت كند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی كفش و كلاه برای بچه‌های مردم». این چنین است كه مدیر شاهد ساكت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت می‌كند، و وسوسه استعفاء رهایش نمی‌كند. وقتی معلم كلاس سوم را میگیرند مدیر از خود می‌پرسد كه چه كاری از دستش بر می‌آید. روزی كه معلم خوش هیكل كلاس چهارم زیر ماشین می‌رود، مدیر در بیمارستان بالای هیكل درهم شكسته او، برای نخستین بار اختیار از كف می‌نهد و چشمه‌ای از منش عصبی خود را نشان می‌دهد، به راستی آقا مدیر چه كاره است؟ در واقع او كارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن كرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلی‌ها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به كمك تدریس خصوصی بتواند كمك هزینه‌ای به دست آورد.
    حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا می‌گیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعه‌ای ظرف شكیبایی‌اش را سرریز می‌كند. پدر و مادری به دفتر مدرسه می‌آیند و با هتاكی و داد و بیداد شكایت می‌كنند كه ناموس پسرشان را یكی از همكلاسی‌ها لكه دار كرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در می‌گیرد مدیر كه حسابی از كوره در رفته پسرك فاعل را صدا می‌كند و جلوی صف بچه‌ها به قصد كشت او را می‌زند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان می‌شود «خیال می‌كنی با این كتك كاری‌ها یك درد بزرگ را دوا می‌كنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر كه كلانتر محل و پزشك معاینه كنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست كنند؟ برای چه و برای كه؟ كه مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این كار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یك داس و چكش زیر عكس‌های مقابر هخامنشی كافی است.»
    پسرك فاعل كه بد طوری كتك خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار می‌كنند. مدیر سرانجام كسی را یافته كه به حرفش گوش كند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی كاغذ می‌آورد كه « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی می‌توانست با آن یك برنامه هفت ساله برای كارش درست كند» و می‌رود به دادسرا. اما بازپرس از او عذر می‌خواهد و می‌گوید قضیه كوچكی بوده و حل شده...
    واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را می‌نویسد و به نام یكی از همكلاسان پخمه‌اش كه تازه رئیس فرهنگ شده پست می‌كند.
    . . .

    11ـ شوهر آهو خانم
  • علی محمد افغانی 1340 (وزیری، 863 صفحه)
    ماجرا در شهر كرمانشاه از سال 1313 آغاز می‌شود و تا حوالی سال 1320 یعنی ورود متفقین به ایران ادامه می‌یابد.
    سید میران سرابی مردی در حدود 50 ساله، كاسبكاری نسبتاً متمكن، با اصول و معتقدات مذهبی، اما آزاده و خیر، رئیس صنف خباز، شوهر كدبانویی زحمتكش و مهربان و بردبار (آهو خانم) و پدر چهار فرزند است. این زندگی آرام را ورود زنی به هم می‌زند. روزی در دكان سید میران با زن جوانی (هما) كه به خرید نان آمده آشنا می‌شود. این زن كه وجاهت و طنازی خیره كننده‌ای دارد، از همان آغاز بر سید میران تأثیر می‌گذارد. هما می‌گوید كه شوهرش او را سه طلاقه كرده، فرزندانش را از او گرفته و از خانه بیرونش كرده است. سید میران در پرتو حسی كه خود آن را نوعدوستی می‌انگارد، هما را موقتاً به خانه خود می‌آورد و جایی به او می‌دهد. طبعاً آهوخانم نیز شكی در حسن نیت شوهر محبوبش ندارد و با ملاطفت از زن ناشناس استقبال می‌كند. ولی دیری نمی‌پاید كه ماجرا رنگ دیگری می‌گیرد. نفوذ هما بر سید میران بیشتر می شود و آهو خانم به طور مبهم حس خطر می‌كند . سرانجام سید میران به بهانه بستن دهان بدگویان هما را به عقد خود در می‌آورد. كم كم هما حقوقی بیشتر از آهوخانم به دست می‌آورد. بین دو هوو برخوردهایی روی می دهد. سلطه خشم و شهوت، سید میران را وادار می‌كند كه زن بزرگش را به طور مرگباری كتك بزند و همه روابط زناشویی را با او قطع كند. دورانی خوابناك و لذت بخش برای سید میران آغاز می‌شود. در برابر چشمان متعجب و گاه فضول همسایگان، همكاران، فرزندان و بخصوص دیدگان غمناك و مبهوت آهوخانم، سید چون گنجشكی كه افسون مار است به همه هوس‌های هما تن در می‌دهد. عشق پیری او را هر چه شیداتر، تك روتر و تسلیم‌تر كرده است. سید به كار و كاسبی‌اش نمی‌رسد، با هما شراب می‌خورد، اجازه می‌دهد كه او لباس‌های هوس انگیز بپوشد و به خیابان برود. به تدریج ثروتش را به شكل هدایای گوناگون به پای هما می‌ریزد. گرچه هما برای كسب هر كدام از این امتیازات ابتدا در برابر اعتراض شدید شوهرش، هوویش و حتی دیگر آشنایان قرار می‌گیرد، ولی برنده نهایی اوست كه سلاح دولبه هوش و جمال را با قدرت به كار می‌برد. «آهوخانم» در تمام مدت با سكوت و حسرت شاهد اندوهناك ویرانی شوهر و آینده كودكان خویش است. او و هما دو روی سكه زن ایرانی هستند كه در عین حال از نظر بی پناهی و بی آتیه بودن با هم وجه مشترك دارند، یعنی تا وقتی عزیزند كه آب و رنگی دارند و در دل شوهر جا می‌گیرند.
    در فصول پایان كتاب سید میران كه تقریباً همه چیزش را از دست داده خانه و دكانش را نیز حراج می‌كند، سهمی برای بچه‌ها و آهو خانم (كه فعلاً دور از خانه به حال قهر به سر می‌برد) می‌گذارد و با هما به قصد سفری بی بازگشت به گاراژ می‌روند. آهوخانم از ماجرا آگاه می‌شود، یكباره از پوسته انفعالی‌اش بدر می‌آید، خود را به گاراژ می‌رساند و سید میران را با آبروریزی به خانه می‌برد. سید میران منتظر است كه هما نیز به دنبال او به خانه بیاید، ولی به او خبر می‌دهند كه هما باز نخواهد گشت، هما با راننده اتومبیل كه یكی از عشاق سابق اوست شهر را ترك كرده و به دنبال سرنوشت دیگری رفته است. در این فرصت وضعی كه بارها عقل سید میران به او تلقین می‌كرد، اما عشقش به هما مانع بود، خود به خود پدید آمده است. هما رفته است و سید میران باید بار یك زندگی در هم شكسته را با كمك آهوخانم كه همچنان مهربان و وفادار است به دوش كشد.
    گرچه این رمان گهگاه دستخوش اطناب ملال آوری است و بخصوص گفتگوها زیر تأثیر رمان نویسان اروپایی قرن 19 آمیخته با اساطیر و احادیث غرب و شرق است، و اغلب در حد معلومات گویندگان نیست؛ اما در ضمن نویسنده در چند خط اصلی موفق بوده است:
    ـ سه قهرمان اصلی كتاب كاملاً برای خواننده آشنا و موجه هستند؛ این اطناب حداقل نكته ناشناسی در آدمهای رمان باقی نگذاشته، آنها كاملاً زنده با گوشت و پوست و حس وجود دارند.
    ـ در لابلای داستان چشم انداز گویایی از زندگی و تاریخ كشور را در یك شهرستان در زمان سال‌های اثر ترسیم كرده است. در حاشیه حوادثی كه بر قهرمانان اصلی می‌گذرد، ماجرای تغییر لباس و كلاه، كشف حجاب، برخوردهای صنفی، انتخابات، نظام اداری و حكومتی، رابطه شهر و روستا و سلسله روابط مردم با قدرت جابرانه مستقر كشف و روشن شده است.
    ـ آهوخانم در واقع غمنامه زن ایرانی است. و سند محكومیت سرنوشتی كه در سال‌های روایت شده برای زنان وجود داشته است.
    12ـ سنگ صبور
    صادق چوبك 1345 (رقعی، 400 صفحه)
    شیوه نقل داستان، حدیث نفس آدم‌های كتاب است در ذهن خود. این التزام ساخت مشكلی را بر نویسنده تحمیل كرده و در عین حال بیان او را به قلمرو مطلوب و تخصصی‌اش رهنمون شده است. هر یك از آدم‌ها می‌توانند با آزادی كامل حرف بزنند (چون در خاطرشان حرف می‌زنند) اما هر یك از آدم‌ها مكلفند زبانی كاملاً مستقل (با لغات و كلمات طرد شده) و مسائلی متناسب با سجایاشان داشته باشند. صادق چوبك از پس این مشكل به درستی برآمده و یكی از رمان‌های استادانه ادبیات فارسی را پرداخته است.
    داستان در شیراز می‌گذرد. حدود سال 1312. در خانه‌ای همسایه داری. گفتیم كه داستان حدیث نفس مستأجران است.
    مستأجر نخست، احمد آقا، روشنفكری است با تلخ نگری و ذهنیت گرایی روشنفكران روزگارش، كه طبعاً از هر اقدام عملی معذور است. احمدآقا در كنج اتاقش با عنكبوتی كه به او «آقا مولوچ» نام داده بحث می‌كند اغلب درباره وسوسه‌ها، دشواری‌ها و وظایف یك « نویسنده گداها».
    مستأجر دیگر « گوهر» زن جوانی است كه برای غماش خود و پسر خردسالش «كاكل زری» تن فروشی می‌كند. گوهر در گذشته همسر حاجی متمكنی بوده است. روزی در شاهچراغ آرنج زائری به بینی كودك می‌خورد و او خون دماغ می‌شود. این پیش آمد، با تلقین و تفتین هووهای گوهر، یعنی اثبات حرامزادگی كودك. پس حاجی زن را طلاق می‌دهد و او را با فرزندش از خانه بیرون می‌كند. گوهر احمدآقا را دوست دارد و احمدآقا نیز ضمن آن كه گاه گدار از وصال او تمتعی می‌برد به او و كودكش علاقمند است اما هیچگاه نمی‌تواند تصمیم گیرد و برای نجات آن‌ها با گوهر ازدواج كند. ما حدیث نفس گوهر را در كتاب نداریم. ظاهراً داستان از جایی شروع می‌شود كه او به قتل رسیده، در عوض ذهنیات كاكل زری را داریم كه با زبان طفلانه و لهجه شیرازی قصه مشتریان هر شبه مادرش را با منطق ساده خود توجیه و تفسیر می‌كند.
    مستأجر دیگر «بلقیس» زنی است زشت رو و حشری كه شوهرش عنین است. بلقیس عاشق احمدآقا است و گوهر و پسرش را مانع اصلی در راه وصال محبوب می‌بیند و از آن‌ها نفرت دارد. آخرین مستأجر « جهان سلطان» پیرزنی است افلیج كه روی لگن نشسته و همسایه‌ها (بیشتر گوهر) گاهی لقمه نانی به او می‌دهند و زیرش را تمیز می‌كنند. پیرزن در رویای خویش خاطره زیارت اماكن مقدس را دوره می‌كند و انتظار نجات‌دهنده‌ای را می‌كشد.
    در بیرون از خانه نیز با اوضاع اجتماعی شیراز و با ذهنیات «سیف القلم» (قاتل معروف روسپیان) آشنا می‌شویم. و از این دریچه است كه می‌بینیم گوهر چگونه به وسیله سیف‌القلم با طرزی فجیع مسموم و مقتول می‌شود.
    پی‌آیند این وضع تنها ماندن كاكل زری و مرگ جهان سلطان است. كاكل زری نیز مورد تجاوز قرار می‌گیرد و سپس در حوض آب خفه می‌شود. و احمدآقا كه بی تصمیمی، تزلزل و ضعف نفس خود را مسبب این وقایع می‌داند، در انزوای هدیان بارش گاه با بازپرس محاجه‌ای خیالی ـ واقعی دارد، گاه شاهنامه می‌خواند و می‌گرید، یا با بلقیس هم آغوشی می‌كند.
    در قسمت آخر رمان نمایشنامه‌ای داریم كه موضوع كلی آن در بحث‌های احمدآقا و آقا مولوچ مطرح شده: نمایشنامه‌ای در باره خلقت انسان اولین، كه حاوی فلسفه نویسنده نسبت به سرنوشت آدمی ‌است.
    از بابت اسلوب نگارش این رمان باید گفت كه یكی از مشكل‌ترین ساخت‌های ادبی مورد آزمون قرار گرفته است. حداقل شش نوع زبان و لحن برای این داستان ساخته شده؛ به علاوه در استخدام لغات و تصاویر، اصطلاحات خاص زمان اثر در نظر گرفته شده یعنی هیچ لغت و تعبیری ساخت سال‌های بعد در آن راه ندارد. جریان‌های ذهنی اگر چه ظاهراً بی نظم می‌نماید ولی در آخر كتاب به خوبی همدیگر را تكمیل می‌كنند، و قصه با تمام ابعاد فاجعه آسایش در برابر ما قدم می‌افرازد. در این جا یك بار دیگر شاهد خونسردی تحسین‌انگیز صادق چوبك هستیم. كتاب خواننده را خون به دل می‌كند. اما نویسنده كاملاً خویشتن دار است. چرا كه علی الظاهر او فقط ذهنیات چند آدم را گزارش كرده است.
    13ـ سفر شب
    بهمن شعله ور 1345 (رقعی، 241 صفحه)
    سفر شب بازگوی سیر آرمان‌های جوانی و سر به سنگ خوردن گروهی بچه محل است (مقصود بك ـ میدان تجریش و...) حدیث چند روشنفكر و چند یكه بزن. فضای اثر یادآور سال‌های قبل از 1340 است. آغاز رهایی روحی از ناكامی‌های سیاسی. روشنفكر از كسوت نزار و درمانده‌اش درآمده، كوهنورد و مشت زن و رفیق لات‌هاست. در عوض دعاوی بزرگش را عمداً به فراموشی می‌سپارد و گرد خوشی‌های بیعارانه تن می‌گردد.
    در طول این سفر ـ سفر شب ـ با این حال، قضایا به عاقبت تاریكی می‌انجامد. دانشجوی سال آخر پزشكی در عین سلامت و نیرومندی خودكشی می‌كند. لات جوانمرد به دست پلیس اعدام می‌شود و راوی اثر (هومر) به بهانه تحصیل خود را به امریكا می‌اندازد و یك آنارشی روحی را می‌پذیرد. سیری از هاملت تا امیر ارسلان و بهلول.
    رمان به صورت فصل‌های پراكنده، تك گویی، حدیث نفس و محاكات در فضایی آشفته پرداخت شده و از بابت تدارك یك زبان ذهنی قابل تعمق است. از سویی به طور مستقل آینه‌ای از وضع روحی جوانان و چشم انداز اجتماعی آن ایام به دست می‌دهد: مشروب خواری مدام، شاخ و شانه كشی، بحث‌های روشنفكری، همه و همه در صحنه اماكن تفریح عمومی. راوی اثر كه داعیه تعالی داشت در پایان تسلیم وضع موجود شده و از همان پدری تقلید می‌كند كه همواره مورد انتقادش قرار داده بود: « یك نیمچه فیلسوف هیچكاره و همه كاره و كله پاچه خور و زن دوست عین پدر».
    به قول منتقدی كه به نسل پیشتر تعلق دارد: «سفر شب ادای یك ادیسه مسكین هم هست. نه به جستجوی هویت خویش كه به قصد سر در آوردن از هرزآب بهلولی. نقطه شروعش اشربه خواری و نزول اجلال به «قلعه» و نقطه ختامش «رومسخرگی پیشه كن» و نزول اجلال دیگری به این قلعه بزرگ‌تر، غمنامه نسل جوان‌تری است كه در كلاس‌های ابتر ما درس خوانده اند، به پوچی...» 5
    در آخرین فصل كتاب كه آشفتگی به منتها درجه می‌رسد، «هومر» نیمه مجنون خود را در جلد فاتحی، پیمبری و دیوانه كبیری كه وارد «مدینه» امروز شده می‌بیند و به پرسش‌های یك خبرنگار پنداری از قول همه بزرگان ریز و درشت تاریخ پاسخ می‌دهد. در همین جاست كه به رای العین مشاهده می‌كنیم «سفر شب» اگر از تولدی نشان دارد از مرگی هم خبر می‌دهد. آن نسل خوشفكر، بی امید، شوخ و هرج و مرج زده (كه در آثار بهرام صادقی نیز چهره می‌نماید) در تاریكی گم شده است؛ و یادگار او را فقط در قیافه برخی بازماندگان می‌بینیم، و نه ادامه‌اش را در نسل بعدی.
    14ـ طوطی
    زكریا هاشمی 1348(رقعی، 405 صفحه)
    فصل‌های رمان ماجراهای یكنواخت و مشابه یك نفر یكه بزن «چیز فهم» و صاحب هیجانات عاطفی را به رشته تحریر در می‌آورد. یكه بزن (هاشم) به همراه رفیق همپالكی‌اش (بهروز) دور تسلسلی از خانه، میخانه، روسپی خانه را می‌پیمایند. اما در این سیر شتاب ناك، و ماجراهایی كه در پی هم از سیاه مستی و دعواهای هرز مرض و عشقبازی‌های سیری ناپذیر، در خیابان‌های آخر شب، كافه‌های پست، یا خانه‌های شهر نو ردیف می‌شوند چیزی زنده هم هست: یك تماشای سطحی از تیره روزی‌های اعماق. سحطی از این بابت كه خود رمان نیز داعیه تحلیل و تعمق ندارد. حتی ما هیچ چیز از گذشته آدم‌های كتاب نمی‌دانیم و نخواهیم دانست. در فرصتی از رمان با اینان ملاقات می‌كنیم، در بخار می‌ و گیجی بی‌خوابی، چهره‌های مبهمی می‌بینیم و بعد نزدیك سپیده دم، خداحافظ! آن چه برای نویسنده طوطی اهمیت دارد عمل است و تحرك. یك تحرك دیوانه وار به طرف جنون. یك جهش بلند به سوی نابودی و نسیان. در واقع این روانشناسی حاصل گذشته‌ای است كه ناخودآگاه قهرمانان از یادآوری آن ابا دارند. نمی‌توان این گذشته را تخمین زد اما نمی‌توان بدان فكر نكرد. این كه دو نفر آدم كتاب «انگل، و مثل كرم خاكی كه توی لجن بیفتند»، این چنین آلودگی‌های اعماق را بهم می‌زنند، و این چنین سودای مستی و همآغوشی و فراموشی دارند، این كه چرا دیگران این همه به قبول دعوت مجادله یا معاشقه حاضر یراقند ـ جز با اشاراتی ـ هیچ گاه در داستان توجیه نمی‌شود. آنقدر هست كه تكرار یكسان ماجراها، در انتها داستان را به سهولت خواب نزدیك می‌كند و به راستی سهولت میخواری‌های عظیم، معاشقات جنون آسا و جدال‌های پیروزمندانه سهولتی است كه از منطق رویا یا خودفریبی برمی‌خیزد.
    جاذبه كتاب از سویی در گزارش روشن قواعد حیات در محلات پست، توصیف چهره‌های نیمه تاریك راندگان و گردش زندگی در عشرت خانه‌های آلوده است؛ و از سویی در گفتگوهای ریزبافت و كاملاً خونداری است كه بر گرد مسائل مبتذل شكل می‌گیرد. گفتگوهایی كه در این جهان بی‌فردا و بی‌امید، تماماً میان یكه‌بزن‌ها، روسپیان و گاه مأموران نظم روی می‌دهد.
    15ـ سووشون
    سیمین دانشور 1348 (رقعی، 303 صفحه)
    داستان با جشن عقدكنان دختر حاكم آغاز می‌شود. شیراز در سال‌های آغاز جنگ دوم جهانی. جنوب ایران، منطقه‌ای كه در آن انگلیس‌ها سنت و سابقه اعمال نفوذ داشته‌اند و اینك دوباره در آن صفحات ظاهر شده‌اند، و قشون پیاده كرده‌اند.
    میان مدعوین این مهمانی، بسیاری از آدم‌های مهم رمان را می‌شناسیم:
    زری، زن جوان تحصیل‌كرده شهرستانی، با حس و عاطفه، مهربان و مسالمت‌جو. كه بزرگترین هم و غمش حفظ خانواده كوچك خود در مقابل تندبادی است كه وزیدن گرفته است. زری قدرت مشاهده دقیقی دارد و ما اغلب صحنه‌های حساس را از نگاه او می‌بینیم.
    یوسف، شوهر زری، مالكی عصبانی مزاج و خوش قلب. كسی كه حاضر نیست محصول املاكش را به قشون بیگانه بفروشد. بخصوص كه اینك نشانه‌های قحطی نیز در منطقه بروز كرده است. مردی صریح اللهجه كه بر ارزش‌های بومی متكی است.
    مسترزینگر، جاسوس سابق انگلیس كه پرده از رخسار اصلی‌اش برگرفته است.
    مك ماهون، ایرلندی شاعری كه از میان مهمانان اجنبی سیمایی آگاه و دوست داشتنی نشان می‌دهد.
    ابوالقاسم خان، برادر یوسف، مزدوری كه بر عكس برادر راه ترقی و صلاح را در سیاست بازی و همكاری با نیروهای حاكم می‌بیند.
    عزت‌الدوله، پیرزن اشرافی بد چشم، بد قلب، پرمدعا و كینه توزی كه روزگاری خواستار زری برای فرزند عزیز كرده‌اش بوده است.
    در فصل بعدی كتاب بقیه آدم‌های مهم داستان را هم خواهیم شناخت: خانم فاطمه خواهر بزرگ یوسف. عاقله زنی با همان صراحت لهجه یوسف، و البته عامی‌تر و حسی‌تر. كه خیال دارد به عتبات برود و در جوار قبر مادرش مقیم شود. و بعد كودكان زری و از جمله پسر بزرگش خسرو.
    در این میان فضای سیاسی پیچیده‌تر و حادتر می‌شود. قشون بیگانه آذوقه می‌خرد و باز هم به آذوقه بیشتری نیازمند است و این امر در جنوب قحطی تولید كرده است. مقامات دولت در منطقه آلت فعلی بیش نیستند، ایلات نیز هر كدام به داعیه‌ای سر به شورش برداشته وضع را آشفته‌تر كرده‌اند. یوسف و گروهی از همفكرانش می‌كوشند ایلات را به وضع خطیر كشور متوجه كنند. اینان هم قسم شده‌اند كه آذوقه خود را فقط برای مصرف مردم بفروشند.
    بخش‌های بعدی كتاب كه با هوشیاری تدوین شده روابط نیروهای متخاصم را هر چه روشن‌تر می‌سازد. رقابت مقامات محلی، تنگ نظری‌ها و آرزوهای حقیر، مردم فروشی‌ها و مبارزات، در متن بحرانی كه هر دم داغ‌تر می‌شود. در این جا تصویری دو بعدی نیز از شیراز آن روزگار ترسیم می‌شود: شهر باغ‌ها و عرق‌های معطر، شهر بحران‌های قحطی و تنگدستی.
    در فصول آخر كتاب یوسف كه علیرغم هشدارها و اعلام خطرها در حفظ موضع خود سماجت می‌كند، به تیر ناشناسی كشته می‌شود و پاداش یكدندگی و لجاج خود را در سازش نكردن با بیگانگان و عوامل آنها می‌گیرد. آخرین فصل، ماجرای تشییع جنازه یوسف است كه به نظر هواداران و همفكران او باید به تظاهرات سیاسی بدل شود. اما این تظاهرات به وسیله ماموران حكومت در هم می‌ریزد و تابوت یوسف در دست‌های زنش و برادرش می‌ماند. كتاب با یادآوری شعری كه «مك ماهون» ایرلندی در ارزش استقلال و آزادی سروده به پایان می‌رسد.
    «سووشون» در سلوك رمان اجتماعی ایران منزل مهمی محسوب می‌شود. گذشته از توفیقی كه نزد خوانندگان یافته، این اولین اثر كامل، در نوع6 رمان فارسی است. بینایی و شنوایی نویسنده او را به اكتشاف انگیزه‌های درون در رابطه با عمل برون، در سطح اجتماعی و تاریخی اثرش، رهنمون شده است. او رشته صحنه‌های شلوغ را به كوچك‌ترین بارقه‌ها و نجواهای آهسته و پچ پچ‌های فرو خورده متصل می‌كند؛ آن هم با بیانی هم وصفی و هم حسی كه به قول یكی از منتقدان معاصر «برودری‌دوزی خونین كلمات» است. 7
    نمونه آوردن از سووشون با توجه به تنوع جیب صحنه‌ها و طبایع، و فراوانی حركت و عمل، كار آسانی نیست. با این حال آن جا كه زنان حرف می‌زنند داستان، برق و شعاع دیگری می‌گیرد.
    16ـ درازنای شب
    جمال میرصادقی 1349 (رقعی، 237 صفحه)
    كمال، فرزند یك طایفه بازاری مذهبی با همان محدودیت‌های فضای پرورشی‌اش، در پی آشنایی با خانواده یكی از همكلاسان ناگهان به محیط بی بند و بار اشرافی می‌افتد. در همان آغاز، هوشیاری جوان كمال، او را میان دو رابطه گرفتار می‌بیند: اول خشكه مغزی و محیط بسته خانواده‌اش كه در عمق با آزمندی و حرص مادی در آمیخته است.
    دوم بی بند و باری و لذت طلبی آشنایان جدید و زندگی پر زرق و برق شان كه آن نیز محصول حرص‌های مادی و سقوط ارزش‌هاست.
    در اثر این برخورد، گر چه ابتدا كمال مقاومتی نشان می‌دهد، ولی ا ز آن جا كه ریشه‌های تربیت گذشته‌ای پوك و فاسد است، به تدریج یكایك پایگاه‌های قدیمی را از دست می‌دهد، و مرحله به مرحله تسلیم وضع جدید می‌شود. كمال به صورت زینت المجالس و وسیله تفریح و سرخوشی آشنایان جدید درمی‌آید. با این حال تجربیات و تماشاهای محیط اشراف یك فایده ضمنی دارد، چشم و گوش كمال، حین كشف محرمات، بسیاری ناشناخته‌ها را نیز به تصرف درآورده است. آن جوان بی‌تجربه اینك جلوه‌های زیر و روی اجتماع را تا حدودی می‌شناسد، وانگهی بسیاری از عقده‌هایش را نیز در طول این تجربه جدید گشوده است. این است كه در پایان كتاب از هر دو محیط می‌برد و به خانه رفیقی می‌رود كه او نیز تنها می‌زید، و در همه این مدت تكیه گاه روحی او بوده، و توانسته بدون وابستگی یا ملاحظه جانب خاصی اوضاع را برایش حلاجی كند. حال دیگر كمال پا به یك زندگی مستقل گذاشته تا بدون وابستگی به دیگران، بشناسد، مطالعه كند، بداند و در شناخت واقعیت‌های اصلی بكوشد.
    موضوع رمان، از كهنه مضمون‌های داستان نویسان ایرانی است. اما جاذبه‌های «درازنای شب» را در واقع عوامل جنبی تشكیل می‌دهد: رنگ‌آمیزی فضا و زمان، نقاشی مناظر زندگی، محیط پرورش، شب‌های عزاداری در محله‌های متوسط و شب‌های عیش و نوش در محله‌های متعین، و نیز برخی لحظات در گفتگوهای جوانان این نسل، از طبقات مختلف.
    17ـ دل كور
    اسماعیل فصیح 1352 (رقعی، 490 صفحه)
    ماجرای یك خانواده، ماجرای یك محله در گذر زمان. به همپای تحولی دو گانه: آن چه كه در درون رخ می‌دهد و باعث می‌شود كه بافت كهن و سنتی خانواده یكسر در هم ریزد، و آن چه كه در بیرون، در عرصه اجتماع (و محله) می‌گذرد و خود به تعبیری عامل اصلی تحول نخستین است. با این همه جهد نویسنده، درقدم اول، بر نقل حكایتی دراز و مرتبط و گیرا بوده است.
    قصه در محله قدیمی «درخونگاه» می‌گذرد. ارباب حسن آریان، كاسبی نسبتاً مرفه و خوش قلب و به معنای واقعی «رئیس» كه بقول نویسنده « با می و غزل‌های حافظ خوابید و در آرزوی شاعر مرد.» این مرد رئیس خانواده‌ای است به رسم زمانه‌اش پرجمعیت، خانواده علاوه بر مادری زحمتكش و صبور، چند دختر و چند « تیپ» پسر دارد. پسر بزرگ «مختار» جوانی است كودن و قلدر كه در آینده یكی از تاجران و زمین داران بزرگ خواهد شد، از «درخونگاه» به «امیرآباد» نقل مكان خواهد كرد تا در این جا به دست آن كه خوی (و خون) او را دارد كشته شود. پسر دومی «علی» جوانكی است خودپرست و خودآرا و خودخواه كه در آینده معاون وزارتخانه‌ای خواهد شد و از انتساب به خانواده بازاری عار خواهد داشت. پسر سوم «رسول»، محصل درخشان مدرسه رازی، انسان صاف و هوشمندی كه صفای قلب و محبت ذاتی (و افراطی‌اش) با محیط پیرامون او وصله‌ای است ناجور؛ با این نقطه ضعف طبعاً سرنوشت او ستمكشی و جنون و انزوا خواهد بود. پسر چهارم «صادق» كه در هنگام شروع داستان چهار سال دارد شاهد خاموش زمانه و مطلع داستان ماست. او نیز به اتكای تلاش ابتكاری‌اش، در محیطی كه هر كس گلیم خویش بدر می‌برد، بورس خواهد گرفت و در امریكا پزشك خواهد شد
    قصه با نخستین شهادت صادق، خاطره دور دست او، آغاز می‌شود. برادر بزرگ، مختار، به لله لال و نیمه افلیجش گل مریم تجاوز می‌كند و سپس از هول مجازات پدر، به سربازی می‌گریزد. در سربازی نیز مختار با زن دهقانی روی هم می‌ریزد، شوهر زن را می‌كشند و زن از مختار جنینی به شكم می‌گیرد. مختار مدتی بعد با وساطت ریش سفیدها به خانواده پذیرفته می‌شود، از همان آغاز چنان كه خوی درشت اوست، قلدری و تجاوز به حقوق دیگران را آغاز می‌كند.
    گل مریم از مختار صاحب دختری می‌شود كه او را جلوی در خانه یكی از اعیان محله بجا می‌گذارد و سال‌ها از دور شاهد رشد فرزند دلبندش (فرشته) در خانواده بیگانه خواهد بود.
    زن دهقان می‌میرد و فرزندی كه از مختار به دنیا آورده به نام «كامران» در محله به ولگردی و پادویی بزرگ خواهد شد.
    رسول آن برادر مهربان در دفاع از خواهر كوچكش، از مختار كتكی می‌خورد كه منجر به دیوانگی‌اش می‌شود. رسول از این پس مسخره محله است. او بعدها خودكشی خواهد كرد.
    در این میان، با مرگ ارباب حسن، حكومت مختار در خانواده بلامنازع است. او سهم ارثیه دیگران را از طریق مادر ساده دلی كه شیفته پسر بیرحم خویش است، رفته رفته تصاحب می‌كند. و آنگاه در یك خط صعودی فرصت طلبی و مال‌اندوزی و زمین بازی، تبدیل می‌شود به حاج مختار آریان. چه غم آن كه زن مختار پس از ده شكم زاییدن دیوانه شود و بمیرد.
    نسلی می‌گذرد و بچه‌ها بزرگ می‌شوند. طبایع متلون فرزندان این كاسب نوكیسه كه اینك افسر ارتش، نوازنده موزیك جاز، یا محصل كودن و پدر آزار هستند، با همان سجایایی كه جمعاًُ در پدرشان نهفته است، مطابقت دارد. گویی اعقاب انتقام پس می‌گیرند.
    فرزند حرامزاده مختار از گل مریم به نام «فرشته امجد» شاعره حساس یكی از مجلات تهران است. فرزند دیگر او از زن دهقان «كامران تهرانیفر» ژیگلویی است كه نشناخته دلباخته فرشته (خواهر ناتنی خویش) است. و چون سرپرستان متعین دختر مانع وصال هستند، كامران به صورت فرشته اسید می‌پاشد و او را به دم مرگ می‌كشاند.
    البته حاج مختار (به راهنمایی صادق) می‌داند كه پدر این دو تن است. اما او بی‌اعتناتر و دلسنگ‌تر از آن است كه به كمك كسی (حتی فرزندان ترك شده‌اش) بشتابد.
    دكتر صادق آریان پس از تحصیل در امریكا به هوای دختری كه یك زمان دوست می‌داشته به ایران باز می‌گردد، ابتدا به خانه محقر مادر، سهم بازمانده او از ارث پدری، میرود. سپس ازدواج می‌كند در تهران مطبی به راه می‌اندازد و میماند.
    آنگاه حادثه پایانی روی می‌دهد. شبانگاهی كامران به سراغ پدر ستمكارش، در مغازه‌ای در امیرآباد شمالی، میرود. كامران می‌تواند چون پدر خویش متقلب، زورگو و بیرحم باشد، او همچون پدر از زندان‌ها و خشونت‌ها می‌آید. كامران به طریقی مرموز باعث مرگ پدر خویش می‌شود. با این حادثه در ابتدای كتاب، شرح ماجرا آغاز می‌شود و دیگر وقایع به صورت رجعتی به گذشته بیان می‌شود، سپس به نقطه اكنون برمی‌گردیم. دو صحنه مكمل آخر، یكی كابوس دكتر آریان است كه شبح برادر مقتولش (رسول) را جلوی پزشكی قانونی دیدار می‌كند، و رسول همچنان او را از این كه در بخشایش بیدریغ نبوده نكوهش می‌كند. و صحنه دیگر: خاكسپاری حاج مختار است كه به قول نویسنده اینك آخرین و حقیقی‌ترین قسط شرا از «زمین» دریافت می‌كند.
    نخستین نكته مهم در «دل كور» وفور حوادث و پیچیدگی ماجرایی رویدادها است، كه از سویی رمان را به نوع پاورقی‌های ایرانی و از سوی دیگر به رمان‌های رئالیست قرن نوزدهم اروپا (مثلاً آرزوهای بزرگ اثر دیكنز) نزدیك می‌كند. به علاوه در آن برخی حوادث بیشتر از واقعی «داستانی» است و به همین دلیل به طرزی مالیخولیایی جذاب می‌نماید. گرچه بتوان آن حوادث را با جبر علمی یا طرز فكر ثبوتی ناتورالیست‌ها (كه بهترین نماینده آن در رمان نویسی امیل زولاست) توجیه كرد. مثلاً ارباب حسن به راستی در هر یك از پسرانش مقداری از خوی خویش را به جا گذاشته، اما مختار كه فقط خوی شرور او را ارث برده فضای بیشتری از رمان را اشغال می‌كند و نیز فرزند حرامزاده همین مختار (كامران) است كه با تقلید از پدر، باعث مرگ پدر و تیره بختی چند تن دیگر می‌شود. یا فرشته امجد كه گویی خوی بخشایشگر خویش را از عمویش رسول عیناً گرفته است. سجایای آدم‌های قصه دارای قطعیت است، صفات آن‌ها پررنگ و بدون سایه روشن است، در واقع هر كدام نماینده یك «تیپ اجتماعی» هستند، با این حال طبیعی به نظر می‌رسند.
    اسلوب نگارش رمان، شیوه‌ای است در آن واحد عینی ـ ذهنی. و حتی گهگاه شگردهای رمان نویس بزرگ «جیمز جویس» را در آن می‌توان یافت. این شیوه به خوبی با منطق كابوس گونه قصه سازگار افتاده و نثر با همه پست و بلندی‌ها مثل یك اركستر بزرگ، سرود زایش و نابودی و حدوث و تجدد خانواده‌ها، نسل‌ها و شهرها را می‌نوازد. طبایع آدم‌های كتاب، گذشته از سیاهی لشكرها، كاملاً منفك و مستقل پرورش یافته اند. در عین حال داستان، حوادث سیاسی سال‌های وقوع خود را با اشاراتی روشن می‌كند كه این خود زمینه نوعی مطالعه تطبیقی است برای انطباق دو سطحی كه در آغاز مقال بدان اشاره شد.
    18ـ پر كاه
    محمود گلابدره‌ای 1353 (رقعی، 562 صفحه)
    استخوان بندی داستان برخورد و تلاقی دو خانواده از دو طبقه متفاوت است كه هر دو جنبه «نمونه معرف» دارند.
    اول : خانواده «مشتكبر» كه روستایی بریده از زمینی است، و اكنون در كارخانه مونتاژ اتوموبیل نزدیك شهر بزرگ كارگر است. خانواده پر از بچه‌های قد و نیمقد است؛ كه كارگر، دوره گرد، بلیط فروش یا دانش آموز هستند و بهر حال هر یك باید گوشه‌ای از مخارج خانواده را بهر طریق كه می‌دانند تأمین كنند. مادر (خانم آقا) نیز كلفتی می‌كند. خانواده در یك اتاق اجاره‌ای متغفن و مفلوك زندگی می‌كنند. در این اتاق تندخویی، خشونت، خودپرستی، بی فرهنگی و بددهنی صفت عمومی‌است. خانواده نمونه پرولتاریای فرومایه است.
    دوم : خانواده جهانگیرخان كه از نظر امكانات مادی درست در نقطه مقابل اولی قرار دارد، جهانگیرخان مقام اداری مهمی دارد، و چندین سمت یا مقام در موسسات دیگر. با همسری بی بندوبار و خوشگذران (منیژه بانو). خانواده تك فرزندی (شهرام). با تفرعن و بی ریشگی مرسوم. بی فرهنگی، غربزدگی و عدم تعلق، در خانه‌ای مجلل كه در آن ملال و نفرت از یكدیگر حكمرواست. خانواده، نمونه بورژوای منحط است.
    در واقع این دو خانواده متضاد، از نظر بی ریشگی و ناآگاهی با هم مشتركند. خط ارتباط دو خانواده «دخترآقا» ست، كه در خانه جهانگیرخان كلفتی می‌كند و تنها مونس پسر نازپرورده اما تنها و خیالباف خانواده (شهرام) است. شهرام به پدر و مادرش كه فكر می‌كند چیزی جز خاطره‌های پوچ و افتضاح آمیز به یاد نمی‌آورد. اما وقتی به قصه‌های دختر آقا دل می‌دهد، چشم اندازهایی دلچسب می‌یابد. دختر آقا برای شهرام از «محسن» یكی از فرزندانش می‌گوید. محسن تقریباً همسال شهرام است. شهرام غایبانه خود را دوست محسن می داند و آرزومند دیدار اوست كه البته به علت قید و بندهای خانه آرزویی محال است.
    روزی كه شهرام از كسالت و خفقان خانه پدر می‌گریزد، پرسان خود را به خانه مشتكبر می‌رساند تا از محسن، این دوست عزیز نادیده، دیدار كند.
    مصاحبت محسن برای شهرام آغاز زندگی مردانه و مستقل است. اما این زندگی چند ساعتی نمی‌پاید. مشتكبر می‌خواهد با طعمه‌ای كه به چنگش افتاده، و اكنون در تمام شهر پلیس دنبالش می‌گردد، تجارت كند و پولی به چنگ آورد. دخالت محسن فقط به قیمت كتك خوردن او تمام می‌شود. محسن در اندیشه كشتن پدر و كسب یك زندگی آزاد است. نیمه شب محسن به كوچه می‌زند و شهرام نیز در پی اوست. پلیس شهرام را می‌یابد؛ لابد محسن متهم به «اغوا» خواهد بود. محسن اسارت را دوست ندارد و می‌گریزد، پلیس او را تعقیب می‌كند و به سویش تیر می‌اندازد. در پایان یك تعقیب نفس بر، در كوچه پسكوچه‌های جنوب شهر، محسن را چون سگ سوزن خورده، نفس زنان، مجروح، خسته در اتاق خانه محاصره شده‌ای جا می‌گذاریم و كتاب به پایان می‌رسد. 8

    بیشتر حوادث رمان در ذهن آدم‌ها (جهانگیرخان، منیژه بانو، مشتكبر، دختر آقا، شهرام و محسن) می‌گذرد. عكاسی صحنه‌ها، بخصوص در خانه مشتكبر، خشن، نزدیك، دقیق و تهوع آور است. نویسنده در استعمال كلمات و اصطلاحات و طراحی مناظر مستهجن بی رودربایستی است.
    اما «پر كاه» روی دریای امروز می‌غلتد، و این امواج رنگ و بوهای روزگار ما را دارند.
    19ـ همسایه‌ها
    احمد محمود 1353 (رقعی، 502 صفحه)
    حوادث داستان حدود سال 1330 در خوزستان می‌گذرد. در یك خانه همسایه داری هستیم، با نمونه‌هایی از اقشار مردم فرودست جامعه، قهوه چی، خركچی، قاچاقچی، مكانیك، كارگران وسمی... و با توصیفی صمیمانه و آگاه از مسائل و روابط آن‌ها.
    خالد، قهرمان داستان كه گوینده حكایت نیز هست، فرزند یكی از این خانواده‌هاست كه به سن بلوغ رسیده و گنگ و خوابزده زندگی را می‌پاید. گرچه «بلورخانم» زن عشوه گر قهوه چی چشم او را به دنیای جسم گشوده است، اما اگر تصادفی روی نمی‌داد شاید عاقبت او نیز چیزی مشابه سایر همسایه‌ها در می‌آمد. تصادفی ناشی از بازی‌های بچگانه، قهرمان نوجوان اثر را به بازداشت كوتاهی در كلانتری می‌اندازد تا پس از رهایی، پیام خصوصی یكی از بازداشت شدگان را به كسی دیگر برساند. بردن این پیام مقدمه آشنایی‌های بعدی است. پیام گیرنده كتابفروشی است كه در فعالیت‌های پنهان سیاسی مشاركت دارد، تبلیغ او چشم خالد را به این روابط تازه می‌گشاید. كار به عنوان شاگرد قهوه خانه نیز او را با طبقات مختلف مردم آشنا می‌كند. هنگام بحران ملی شدن صنعت نفت است كه خوزستان قلب نپنده آن بشمار می‌آید. آموزش مرامی، بر آگاهی خالد نسبت به اوضاع می‌افزاید، گرچه گهگاه بطور مبهم از یك طرفه بودن تحلیل‌ها احساس شگفتی می‌كند، اما نفس هیجان و عمل پویا او را در پی خود می‌برد، تا آن جا كه به عنصر فعالی، در این زمانه پرآشوب، بدل شود. به همراه خالد از میانه ماجراهای روزگارش عبور می‌كنیم و از آنجا كه حوادث در چشمه وجدان نوجوان جریان می‌یابد، از خشكی و كلی‌گویی خبرهای رسمی می‌گذریم و ماجراهایی قابل لمس و پرضربان را حس می‌كنیم؛ ماجراهای خالد با مامور سمجی كه مدام در پی اوست (علی شیطان)، عشقی كه میان او و دختری ناشناس (سیاه چشم) به تصادف پدید می‌آید. روزها و شبها، تظاهرات و اعلامیه نویسی‌ها، فرارها و بازداشت‌ها، خیابان‌ها و زندان‌ها. و در داخل خانه كه جهان كوچك‌تری است مسائل همسایه‌ها، از دعوای زناشویی گرفته، تا تهیه یك لقمه نان. عقاید، نگرش‌ها، خرافات، دشواری‌های عاطفی و جنسی، با زبان‌ها و لحن‌های متنوع ... همه اینها با نظم ادب سنجیده‌ای از ضمیر خالد می‌گذرد، همان طور كه نوجوان بارورتر می‌شود، و گره‌ها را به تدبیر خود می‌گشاید، كتاب زندگی و تاریخ نیز برای خواننده ورق می‌خورد.
    در آخرین بخش رمان خالد را در زندان عمومی می‌بینیم. وی با مساعدتی كی از «كادر»های آزموده (پندار) اعتصاب غذایی در زندان به راه می‌اندازد، كه طی آن با طبایع و منش‌های خاص زندانیان عادی آشنا می‌شویم. حدیث انگیزشی كه این دو تن در زندانیان به وجود می‌آورند و نیز نقاشی زندان و روحیات زندانبان‌ها دلپذیر و مقبول است. اعتصاب به خون كشیده می‌شود، «ناصر ابد» كشته می‌شود، پندار سر به نیست می‌شود و خالد پس از یك زندان انفرادی طولانی به سربازی می‌رود. و رمان در این جا به شكلی نیمه تمام، متوقف می‌ماند.
    همسایه‌ها از نظر وسعت و تنوع ماجراها، تعدد آدمها و شخصیت‌ها، تعدد لحن‌های محاوره‌ای و توصیفات جزء به جزء از حركات و گفتگوها در میان رمان‌های ایرانی ممتاز است. معرفت همه جانبه نویسنده به چند و چون فضا، اقلیم، افكار و آرزوهای مردم روزگار داستان این امكان را فراهم آورده كه برشی از زندگی با كشتن و خون و ضربان همه لحظه‌هایش برای ما روایت شود و نویسنده به راستی در این میان نبض همه لحظات را در دست دارد.
    تكمله (رمان نویسی)

    این كتاب كلاً بر وقایع ادبی در فاصله مشروطیت تا حوالی سال 1350 ناظر است. این ملاحظه هم به لحاظ ویژگی تاریخی و هم ویژگی فرهنگی صورت گرفته است. یكی از مشخصات فاصله تاریخی مذكور از نظر ادبی، كلنجار ادبیات با سانسور است. رویهمرفته در تمام دوران به استثنای یك دو سالی) سانسور با شدت و ضعف وجود داشته است. اما هر وقت گریزگاهی در سد سانسور یافت شده ادبیات نیز شكفتگی یافته است. نظام سانسور اگر كامل نباشد، اگر هنوز همه راه و چاه‌ها را نبسته باشد، نوعی عمق معنی، نمادگرایی ادبی و مآلاً دوری از ذوق‌زدگی و سهل‌انگاری در صاحبان قلم پدید می‌آید. یعنی از این ناگزیری سودی می‌زاید. دفاع طبیعی ادبیات آن را به ژرفنای جوهریش می‌كشاند ـ البته چنین ادبیاتی بجای آموزش توده‌ای به تربیت زبدگان می‌پردازد. هر چه هست ادب بعد از كودتای سال 32، نسبت به قبل آن، جدی‌تر و تاریخی است.
    فصل رمان نویسی را در این كتاب با «همسایه‌ها» بسته‌ایم، كه خود واپسین نمونه ممكن بیان بود، پیش از آن كه سانسور به معنای كامل كلمه «قتال» شود. 9

    اما در طلیعه و متن تحول امروز، رمان‌هایی به چاپ رسیده و دریغ است كه از برخی نمونه‌های قابل بحث آن، به قصد تكمیل فهرست پژوهشگران، حداقل به اشاره صحبت نشود.
    پس بجاست كه در این فرصت از جلد اول «بره گمشده راعی»10 رمان شگفت انگیز هوشنگ گلشیری كه كارنامه زندگی روشنفكران در خود گمشده ایام اختناق است و با تمهیداتی هنرمندانه نگفته‌ها را گفته است یاد كنیم. نیز از رمان یادداشت‌گونه « باید زندگی كرد»11 نوشته احمد سكانی (مصطفی رحیمی) كه به سیاق رمان‌های افشاگرانه سیاسی، به سبك سال‌های 30، ولی با رعایت اقتضاهای دوران سانسور نوشته شده است. و از «سگ و زمستان بلند»12 رمان شهرنوش پارسی پور كه داستان یك چریك آزاد شده است.
    و باز از اثر ستایش انگیز محمود دولت آبادی، جلد اول رمان بزرگ «كلیدر»13، یك رمان روستایی، با تمام لوازم و متعلقات فنی آن، كه گرچه آناتومی مفصل لحظه‌ها، گاه جریان طبیعی اثر را كند می‌كند، به تمام و كمال در سطح دنیایی دارای ارزش حرفه‌ای است. و باز از «مادرم بی بی جان»14 رمان غمگین و خاطره پرداز اصغر الهی و سرانجام از «سال‌های اصغر»15 رمان شاد و شوخ، اما رند و نكته‌گوی ناصر شاهین پر و «شب هول»16 نوشته هرمز شهدادی ماجرای یك روشنفكر شهرستانی كه بار تاریخ نزدیك كشورش را بدوش می‌كشد، یاد كنیم.
    پانوشت‌ها:
    1ـ « از صبا تا نیما» نقل به اختصار از صفحات 261 الی 264
    2ـ نقل از تقریضیات كتاب « تفریحات شب» ، صفحه ج.
    3ـ بنابه اظهار مولف این رمان یك بار به صورت كتاب چاپ شده است. منتهی به علت اختلاف، ناشر فرم‌های چاپی را به جای كاغذ باطله در بازار فروخته است.
    4ـ احسان طبری از جمله نویسندگانی است كه قبل از مدرسی در زمینه این گونه نثر طبع آزمایی كرده است.
    5ـ جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، مقاله سلوكی در هرج و مرج، صفه 225، كتاب زمان، 1346.
    6ـ Genre.
    7ـ تعبیر از قاسم هاشمی‌نژاد است، روزنامه آیندگان، 1349.
    8ـ گویا نویسنده در طراحی «محسن» از زندگی واقعی یك «چریك شهری» الهام گرفته است. و در قسمت‌های سانسور شده كتاب (حدود یكصد صفحه) این موضوع واضح‌تر بوده است.
    9ـ در چاپ اول كتاب همسایه‌ها ناشر، برای رفع چشم زخم، مقدمه‌ای نوشته و رشوه‌ای به سانسور داده بود تا او هم خود را به نفهمی بزند. اما پس از انتشار، سانسور دریافت كه اغفال شده است و دیگر اجازه تجدید چاپ كتاب داده نشد. همسایه آخرین نمونه اغماض سانسور به شمار می‌رود. ادبیات نقش خود را به پایان رساند، تا انقلاب نقشباری آغاز كند.
    10ـ بره گمشده راعی، هوشنگ گلشیری، 226 صفحه، زمان، 1356
    11ـ باید زندگی كرد، احمد سكانی، 206 صفحه، امیركبیر، 1356
    12ـ سگ و زمستان بلند، 240 صفحه، امیركبیر، 1354
    13ـ كلیدر، محمود دولت آبادی، 565 صفحه، تیرنگ، 1357
    14ـ مادرم بی بی جان، اصغر الهی، 199 صفحه، توس، 1357
    15ـ سالهای اصغر، ناصر شاهین پر، 190 صفحه، ققنوس، 1357
    16ـ شب هول، 282 صفحه، زمان، 1357


    منبع: شورای گسترش زبان فارسی
    برگرفته از: نويسندگان پيشرو ايران/محمدعلي سپانلو
  • در آمدی بر شعر مفهومی و مولفه های آن

    در آمدی بر شعر مفهومی و مولفه های آن

    رضا اسماعیلی

     

    اشاره:

    با تأمل در مباحثي كه اين روزها در حوزة شعر و ادب مطرح است كه يكي از د‌اغ‌ترين آنها «بحران مخاطب» و كم‌‌رونقي بازار شعر و شاعري است، و با توجه به اينكه از‌جمله مشكلات شعر معاصر فرم‌گرايي، محتواگريزي، تئوري‌زدگي، هنجارگريزيهاي بي‌مبنا و مقلدانه و پشت كردن به سنتهاي هزار سالة ادب پارسي است، راقم اين سطور با بررسي بي‌طرفانة شعر دهة هفتاد و همچنين مطالعاتي كه در حوزة زبان داشته‌ام و بررسي آراء و عقايد و نظريات ادبي بنيانگذار شعر نو «نيما يوشيج»، زاوية ديد جديدي را در حوزة زبان شعر تجربه كرده‌ام كه مي‌توان نام آن را «شعر مفهومي» گذاشت.
    و اما اين گفتار تنها مي‌تواند ح‍ُكم يك جلسة «م‍ُعارفه» براي آشنايي با «شعر مفهومي و مؤلفه‌هاي آن»‌ را داشته باشد و هنوز براي رسيدن به سرمنزل مقصود راه زيادي در پيش است. همچنان كه خواجه حافظ شيرازي فرموده است:
    «كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها»
    بسيار طبيعي است كه بعد از اعلام موجوديت اين شهروند جديد ادبي، عده‌اي رو ت‍ُرش كنند و به خود نگيرند، عده‌اي به انكار برخيزند، عده‌اي مسئله را به شوخي برگزار كنند، عده‌اي روزة سكوت بگيرند و عده‌اي نيز در چيستي و چرايي آن به كنجكاوي و مجادله برخيزند. چرا كه ايده‌هاي جديد يك شبه به برگ و بار نمي‌نشينند. يك ايدة جديد براي آنكه مقبوليت عام پيدا كند، بايد بر پاية منطق و استدلالي محكم بنا شده باشد تا در طول زمان بتواند اصالت و حقانيت خود را به اثبات برساند. شعر مفهومي نيز مشمول اين قاعدة كلي است و هويت‌بخشي و تشخص به آن‌ ـ به گونه‌اي كه بتواند مورد پذيرش جامعة فرهيختة ادبي ما قرار بگيرد‌ ـ نياز به زمان بيشتر و همچنين طرح مباحث بنيادين پيرامون فلسفة هنر و ادبيات و اصول زبان‌شناسي دارد. ولي در همين اندازه كه بعد از چاپ اين مطلب، اين سؤال در ذهن جامعة ادبي ما شكل بگيرد كه «شعر مفهومي ديگر چه صيغه‌اي است؟!»، براي راقم اين سطور كافي‌ست. چرا كه اولين قدم براي رسيدن به جواب، طرح سؤال است.
    اميد آنكه چاپ اين مقاله بتواند راه را براي طرح و بسط جدي‌تر اين شعر و تبيين و تشريح ويژگيهاي ذاتي آن در آينده هموار كند و براي من نيز اين توفيق فراهم شود ـ كه از نقد و نظر دوستان نكته‌سنج و تيزبين در اين مورد بهره‌مند شوم ـ چنين باد.


    شعر مفهومي ومؤلفه‌هاي آن

    گزارة تئوريك شعر مفهومي بر اين اصل بديهي استوار است كه «معنا و مفهوم» عنصر ذاتي واژه است و تفكيك معنا از كلمه، حركت در مسيري مخالف با موجوديت عيني و هستي فطري كلمه و زبان است، از همين رو شاعران مفهومي با تأكيد بر روي «مفهوم در شعر» تلاش مي‌كنند كه به حقيقت ذاتي و ماهوي كلمه نمود بيشتري ببخشند و پتانسيل نهفته در كلمات را كه از معاني و مفاهيم نشئت مي‌گيرند به فعليت درآورند.
    و اما اگر بخواهيم در يك عبارت ساده شعر مفهومي را تعريف كرده باشيم، بايد بگوييم: «شعر مفهومي، شعري است معنابنياد كه بر طبق معنا و مفهوم خود شكل و وزن مي‌گيرد، و در قالب متناسب با زمان و مكان خود سروده مي‌شود».
    و اما مؤلفه‌هاي اصلي شعر مفهومي عبارت‌اند از:

    1ـ محوريت معنا و مفهوم در شعر
    2ـ دوري از تجمل زباني و فخامت كلامي
    3ـ نزديكي به زبان گفتار و طبيعت صميمي زبان
    4ـ حركت از ذهنيت به سمت عينيت
    5ـ پيوند با مردم، زندگي و اجتماع
    6ـ مخاطب‌انديشي

    شعر مفهومي: شكل بيروني، شكل دروني

    و اما قبل از پرداختن به مؤلفه‌هاي شعر مفهومي، ضروري است‌ ـ براي رفع هر گونه ابهام‌ ـ بحثي اجمالي در مورد شكل بيروني و شكل دروني اين گونة ادبي داشته باشيم.
    در شعر مفهومي، فيزيك ظاهري شعر مطابق با معنايي كه مورد نظر شاعر است شكل مي‌گيرد، يعني در اصل اين معنا و مفهوم است كه به شكل شعر موجوديت و اصالت مي‌بخشد. البته نبايد از اين نكتة كليدي غافل بود كه معاني و انديشه‌ها از مجراي زبان و كلمات وارد شعر مي‌شوند. بنابراين دقت نظر در نوع گزينش كلمات براي القاي معاني و مفاهيم‌ ـ به صورت غير محسوس‌‌ـ بايد براي شاعر مفهومي يك اصل مسلم باشد. يعني شاعر دقيقاً مطابق با مفهوم مورد نظر خويش كلمات را استخدام كند تا كلمات بتوانند همان مفهومي را به خوانندة شعر القاء كنند كه مورد نظر شاعر است، و نه چيزي كمتر يا بيشتر. از اين منظر، در شعر مفهومي زيبايي حاصل تلفيق هنرمندانة صورت و معناست كه در نهايت به ايجاد ساختاري منسجم و منطبق با اصول زيباشناختي مي‌انجامد. از همين رو «فرم» در اين ژانر ادبي از نوع سي‍ّاليت برخوردار است، چرا كه مطابق با معاني و مفهوم شكل مي‌گيرد و به حكم اين اقتضاء انعطاف‌پذير است.
    به اقتضاي مفهوم محوري و مخاطب‌انديشي، ساختار (Construction) شعر مفهومي، از وحدتي دروني و ارگانيك برخوردار است. يعني همة اجزاي شعر دست در دست هم مي‌دهند تا مفهوم مورد نظر شاعر را كه بيان يك تجربة عاطفي ـ انساني يا ثبت هنرمندانة يك پديده يا چالش اجتماعي است، با بهره‌گيري از امكانات طبيعي زبان، به مخاطب انتقال دهند. به همين علت، در شعر مفهومي ساختار و شكل دروني و باطني شعر (سيرت شعر) بيشتر از فرم بيروني و فيزيكي (صورت شعر) مورد توجه قرار مي‌گيرد و حقيقت شعر بيشتر نمود پيدا مي‌كند.
    در شعر مفهومي شاعر با بهره‌گيري از امكانات طبيعي زبان، تجربه‌هاي گوناگون را در راستاي بيان يك حالت عاطفي به خدمت مي‌گيرد. توجه ويژه به شكل دروني شعر نيز از همين جا ناشي مي‌شود كه شاعر براي متمركز كردن ذهن خواننده به روي مفهوم مورد نظر خويش، ناگزير به ايجاد هماهنگي و تناسب بين اجزاي شعر و توسل به اجرايي ارگانيك است، زيرا كه پرداختن صرف به صورت و ايجاد اتحاد صوري در شعر (شيوه‌اي كه در شعر كهن و كلاسيك رايج است) علاوه بر آنكه شعر را به سمت ذهنيت هدايت مي‌كند، مخاطب‌گريزي را نيز به همراه خواهد داشت. طبيعي است كه اتخاذ چنين شيوه‌اي در نهايت دامن زدن به بحران مخاطب و انزواي بيش از پيش شعر است.

    محوريت معنا و مفهوم در شعر

    در شعر مفهومي همة عناصر زباني و آرايه‌هاي كلامي در خدمت بيان بهتر معنا و مفهوم شعر قرار مي‌گيرند. عناصري همچون وزن و موسيقي، خيال و تصوير، فرم و ساختار، زبان و نحوة گزينش واژگان، هارموني و... همه در خدمت آن‌اند كه مفهوم يا پيامي را در بهترين شكل تأثير به مخاطب انتقال دهند.
    نيما در مورد نقش محوري معنا در شعر مي‌گويد: «پس معني، شرط اصلي است. بايد براي به دست آوردن آن به هر سو رفت. در كلمات عوام، در كلمات خواص و در كلماتي كه اساس توليد و تحليل و تركيب آن در پيش شاعر است و آن معنيهاي تازه و مختلف هستند... كلمات مردم با مردم ساخته مي‌شود و براي نشان دادن طبيعت وجود، شاعر بايد كلمات خود را داشته باشد و آنچه را نمي‌يابد، انتخاب كند از ميان آنچه مأنوس است يا نيست».
    (حرفهاي همسايه ـ نامه شماره 49)

    در شعر مفهومي سعي مي‌شود با محور قرار دادن «مفهوم» با رويكردي جدي به محتوا، دوري از تصويرگرايي و خيال‌پردازي صرف، و همچنين پيوند شعر با زندگي اجتماعي و تصويربرداري شاعرانه از جامعه و پرداختن به اجزاي زندگي انسان معاصر، مشكل اصلي شعر معاصر كه فقر انديشه است، جبران شود. در ضمن بازي با الفاظ، غموض و پيچيدگي و ابهام كاذب در اين نوع شعر جايگاهي ندارد و فرم نيز در اين شيوه ادبي در خدمت محتوا و مفهوم قرار مي‌گيرد.
    در اين ژانر ادبي موسيقي، تصوير، تخيل، فرم و به طور كلي همة صنايع ادبي (لفظي و معنوي) از مفهوم تبعيت و تمكين مي‌كنند و استقلال بالذات ندارند و طبيعي است كه در طول آن قرار مي‌گيرند.
    البته اين نظر شايد تا حدودي در ظاهر با نظر پل والري (شاعر سمبوليست فرانسه) كه شعر را به رقص تشبيه كرده است مخالف باشد، آنجا كه مي‌گويد:
    «انسان كلمه را براي رسيدن به معنا مي‌خواهد و زبان نيز به طور كامل، توسط معاني، نابود مي‌شود.»1
    ولي واقعيت امر اين است كه زبان توسط معاني نابود نمي‌شود، بلكه موجوديت پيدا مي‌كند، زيرا معنا ذاتي كلمه است. البته اهل معنا خوب مي‌دانند كه هرگز منظور «والري» از بيان اين مطلب چيزي به نام «معناگريزي» ـ با استنباطي كه شاعران پست‌مدرن امروزي از آن دارند ـ نبوده است و... بگذريم!

    دوري از تجمل زباني و فخامت كلامي

    با استناد به آراء و نظريات ادبي نيما و به شهادت اشعاري كه او در قالب آزاد سروده است، به تحقيق مي‌توان گفت كه رفتار نيما با زبان در شعر آزاد نيمايي بر اصول «فصاحت و بلاغت» كه جان‌ماية فخامت كلام شاعران سنتي است، استوار نيست. از همين رو در نگاه نيماي نظريه‌پرداز، «سعدي» كه استاد م‍ُسل‍ّم فصاحت است و در زبان‌ورزي و صناعت شاعري سرآمد شاعران ديروز و امروز، از وزن بالايي برخوردار نيست.
    تقي ‌پور‌نامداريان در تأييد اين نظريه مي‌گويد:
    «[نيما] زبان ادبي شعر كهن را ـ كه بر اصل فصاحت و بلاغت و قواعد و شروط آن از نظرگاه قدما به تدريج شكل گرفته بود و در اين شكل‌گيري به سه دستگاه اصلي زبان، يعني دستگاههاي آوايي و واژگان و دستوري تكيه داشت و صورتها و قالبهاي محدود شعر كهن در شكل بخشيدن به آن نيز مؤثر بود‌ ـ با چشم‌پوشي از شروط و قواعد خاص آن و بي‌اعتنايي به اصل فصاحت و بلاغت، كنار گذاشت... به همين سبب هم در شعر نيما برجسته‌سازي در دستگاه آوايي و بلاغي زبان را در حوزة تنوع موسيقي و صنايع لفظي و معنوي برخلاف شعر كهن بسيار كم مشاهده مي‌كنيم. نيما اين دو را فداي رواني جريان خلاقيت شعر كرد».
    (تقي‌ پور‌نامداريان ـ خانه‌ام ابري است ـ صص 17 ـ 19)

    بايد پذيرفت كه شعر فاخر و تجملي‌ ـ با تعريفي كه قدما از آن ارائه داده‌اند‌ ـ با روح زمانة ما سازگار نيست. مردم زمانة ما از شاعري كه خود را معاصر مي‌داند شعري را طلب مي‌كنند كه آيينة تمام‌نماي شاديها، غمها و دغدغه‌هاي آنان باشد. شعري كه زندگي است. مردم روزگار ما از شاعر معاصر شعري را مي‌خواهند كه ر‌َد‌ّ پاي روشن حضور خويش را در آن ببينند و به خوبي لمس كنند.
    امروز ديگر سرودن شعري كه از حضور مردم خالي است‌ ـ هر چند به انواع و اقسام آرايه‌هاي زباني نيز آراسته باشد‌ ـ قابل قبول و دفاع نيست، و مردم به سينة چنين اشعاري دست رد مي‌زنند:
    «... پيروي به طرز صنعت قدما در نظر من تحقيري است كه به روح خودمان وارد بياوريم. طريقه‌اي است كه زبان را لال مي‌كند، به الفاظ، جمال مصنوعي مي‌دهد كه اين نيز به واسطة عادت است. ولي فكر را مقيد نگاه مي‌دارد.»
    (نامه‌هاي نيما ـ ص 204)

    آري، پرهيز و فاصله گرفتن از زبان فاخر و آركاييك و نزديكي به زبان مردم، نياز امروز شعر ماست، و اين نظري است كه «محمدعلي بهمني» غزل‌سراي نيمايي روزگار ما نيز بر آن مهر تأييد مي‌زند:
    «روزگار ما ديگر روزگار زبان فاخر نيست! ما نمي‌توانيم در اين عصر پردغدغه به‌مانند خاقاني يا زبان شعرايي مثل او بنويسيم! زندگي امروز ما با پيچيدگي و دغدغه‌هاي فراواني روبه‌روست كه راهي نداريم جز آنكه به سادگي پناه بريم. شعر هم به‌مانند زندگي از اين قاعده مستثني نيست. مسير هنر رو به پيچيدگي است، اما هنرمند بايد بيان هنري خود را روز‌به‌روز ساده‌تر كند.»2

    نزديكي به زبان گفتار و طبيعت صميمي زبان

    همچنان كه پيش‌تر اشاره شد، رفتار شاعر امروز با زبان و كلمه بايد متناسب با نيازها و دغدغه‌هاي انسان عصر حاضر باشد. بدون ترديد، براي به تماشا نشستن سيماي خويش در آيينة شعر امروز، فراروي آگاهانه از سنتهاي ادبي و پا گذاشتن به عرصه‌هاي خلاقيت و نوآوري ضرورتي حياتي است. از اين منظر، شاعر معاصر كسي است كه در «حال» متوقف نمي‌ماند و «با همين واژه‌هاي معمولي» به استقبال آينده مي‌شتابد، و براي درك آينده، بايد از صافي لحظه‌ها گذشت و در سادگي و صميميت اشياء گ‍ُم شد. آن‌گاه مي‌توان صداي زلال طبيعت را با گوش جان شنيد و از حنجرة كلمات فرياد زد.
    در نظر نيما هيچ حسي براي شاعر بالاتر از اين نيست كه بهتر بتواند طبيعت را تشريح كند و معني را به طور ساده جلوه دهد. از همين رو يكي از پيشنهادهاي نيما كه سيدعلي صالحي با ابداع شعر گفتار به آن تحقق بخشيد، نزديكي روح شعر با طبيعت نثر و لحن بيان طبيعي است:
    «... من عقيده‌ام بر اين است كه مخصوصا‌ً شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديك كرده، به آن اثر دلپذير نثر را بدهم».
    (نيما‌ ـ شعر و شاعري‌ ـ صص 346 ـ 347)

    و اما اينكه چرا نيما در مسير حركت ادبي خويش از ساده‌گويي به سمت پيچيده‌گويي كشيده شده است، بايد به حاكميت استبداد و اختناق رضاخاني در عصر نيما اشاره كرد كه نيما را علي‌رغم ميل باطني خويش به، در پيش گرفتن چنين شيوة دوگانه‌اي ناگزير مي‌كرده است. مهدي اخوان ثالث در اين باره مي‌گويد:
    «نيما پس از آنكه دوران اختناق بعد از 28 مرداد دوباره پيش آمد حرف عجيبي مي‌زد، وقتي او را ديدم با سادگي و صداقت محض مي‌گفت: هان! باز مي‌شه شعر گفت، آن طور كه ده تا م‍ُفت‍ّش هم اگر بشينند، نتونند ازش سر دربياورند».
    (صداي حيرت بيدار ـ ص 255)

    اگر تأثير اين پارامتر سياسي را در رفتار ادبي نيما ناديده بگيريم، بايد بگوييم كه توصية هميشگي نيما ساده‌گويي و بهره‌گيري از پتانسيل زبان گفتار در عرصة سرودن شعر بوده است.
    با تمكين از اين اصل، در شعر مفهومي، واژگان به دو دستة ادبي و غير ادبي تقسيم نمي‌شود و همة كلمات در صورت نياز و ضرورت حكم ورود به شعر را پيدا مي‌كنند.
    اين مؤلفه در نزديكي زبان شعر به زبان مردم كوچه و بازار كمك فراواني مي‌كند و در پيوند دوبارة مردم با شعر نقشي تأثيرگذار دارد:

    براي خودم چاي مي‌ريزم
    و آن‌قدر طول مي‌كشد حرفهايم با صندلي
    كه هميشه چاي سرد مي‌نوشم
    و اين قندها هم كه هميشه شيرين‌اند
    و اين صندلي
    كه هنوز فرياد جنگل از نگاهش مي‌ريزد،
    يك اتاق با چهار ديوار و دو پنجره
    با دو صندلي و يك نفر
    و يك قوري پر از چاي
    چقدر تحمل اين صندلي پرحرف سخت شده
    وقتي هر روز چاي سرد مي‌نوشم
    و قندها هنوز شيرين‌اند!
    (سعيده زارع سريزدي)3

    حركت از ذهنيت به سمت عينيت

    تغيير جهت از ذهنيت (Subjective)‌ به سمت عينيت (Objective) يكي از مؤلفه‌هاي محوري شعر مفهومي است.
    شاعر مفهومي تلاش مي‌كند انسان و جامعه را آن‌گونه كه در خارج از ذهن او وجود دارند (آن‌گونه كه هست) توصيف كند، نه بر اساس دريافتها، تصورات و خيال‌پردازيهاي شاعرانه و ذهني خويش، توصيف انسان در شعر مفهومي توصيفي مطابق با واقع و بر اساس «خوب ديدن و خوب فهميدن» است، نه وصف الحالي و انتزاعي.
    شاعران مفهومي با درك اين حقيقت كه زندگي انسان معاصر با زندگي انسان عصر حافظ و سعدي و مولانا تفاوت اساسي دارد، درصدد يافتن زباني مشترك براي مكالمه با انسان معاصر هستند كه از طريق آن بتوانند پاسخگوي نيازها و دغدغه‌هاي او باشند، و همين ضرورت است كه شاعر معاصر را ناگزير به عيني‌گرايي و مشاهدة دقيق جزئيات زندگي انسان عصر ارتباطات مي‌كند. (حركت از اجمال به سمت تفصيل)
    متأسفانه شعر قديم ما‌ ـ به هر علت‌ ـ از اين ويژگي بي‌بهره بوده است:
    «... شعر سنتي ما مثل موسيقي ما وصف ‌الحالي است و به حد اعلاي خود سوبژكتيو. بنابراين نمي‌تواند محرك احساساتي مثل غم‌انگيز يا شادي‌افزا باشد، مگر اينكه با حالت ذهني كسي وفق دهد. زيرا چيزي را مجسم نمي‌كند، بلكه به ياد مي‌آورد». (نيما ـ درباره شعر و شاعري ـ ص 217)
    براي به تصوير كشيدن چهره‌اي واقعي، ملموس و باوركردني از انسان معاصر، حركت از ذهنيت به سمت عينيت يك ضرورت و نياز حياتي است. شاعران مفهومي با درك اين حقيقت روشن، به اين ضرورت تاريخي پاسخ مثبت مي‌دهند، زيرا همچنان كه پيش‌تر اشاره شد شعار آنان اين است كه: «شعر بايد وارد زندگي مردم شود و با مردم زندگي كند.»، نيما در اين مورد مي‌گويد:
    «شعرايي كه مال دوره‌هاي تفحص دروني هستند، با توجهي كه به درونيهاي خود داشتند، كلمات را براي رنگ‌گذاري در طبيعت خارج انتخاب نمي‌كردند... كلمات را طوري مي‌ساختند كه بي‌نهايت حاكي از رنگهاي حال و افكار دروني آنها بود. كلمة «بيمار غم» يكي از آنهاست».
    (حرفهاي همسايه ـ نامة شماره 122)

    پيوند با مردم، زندگي و اجتماع

    اين ضرورتي انكارناپذير است كه براي پيوند دوبارة مردم با شعر و مقابله با گسست نسلهاي ادبي، شاعران روزگار ما بايد از كاخهاي پرزرق و برقي كه با خشتهاي كلمات فاخر، لوكس و تجملي ساخته‌اند، بيرون بيايند. دست شعر را بگيرند و با خود به ميان مردم كوچه و بازار ببرند: به ايستگاههاي اتوبوس، ميدانهاي تره‌بار، صفهاي توزيع ارزاق عمومي، پشت چراغهاي قرمز، بيمارستانها، كارخانه‌ها، زندانها، يتيم‌خانه‌ها، خانه‌هاي سالمندان، باشگاههاي ورزشي و... و هر جاي ديگري كه محل رفت و آمد آدمهاست.
    بايد دست شعر را گرفت و به ميان مردم كوچه و بازار برد تا با مردم حشر و نشر داشته باشد و نشست و برخاست كند، در بازار معامله كند، در مدرسه درس بخواند، در دانشگاه اعتراض كند، در جبهه بجنگد، در بيمارستان بستري شود، در تيمارستان ديوانگي كند، در مسجد نماز بخواند، در كارخانه اعتصاب كند، با ماشين مسافركشي كند، در خيابان بخوابد، از خانه فرار كند، در پارك قدم بزند، به سينما برود، زير باران عاشق بشود، در كوچه‌باغها آواز بخواند، در اداره پشت‌ ميز بنشيند، در خانة سالمندان انتظار بكشد و... تا رنگ و بوي مردمي بگيرد.
    شعر بايد حديث غمها و شاديهاي مردم باشد. با خنده‌هاي آنان بخندد، با گريه‌هايشان اشك بريزد و خونسرد و بي‌تفاوت از كنار مردم عبور نكند. اگر امروز اين اتفاق خجسته بيفتد، شايد فردا آغوش گرم و پرمهر مردم بار ديگر به روي شعر گشوده شود و مردم زمانة ما نيز همچون زمان سعدي و حافظ و مولانا، شعر را موجودي از جنس خويش بدانند و براي همصحبتي و همنشيني با او، بي‌قراري كنند و سر و دست بشكنند.
    مردم انتظار دارند سيماي پرفروغ خويش را در آيينة شعر شاعران معاصر ببينند‌ ـ نه آن‌گونه كه شاعر نقاشي مي‌كند، بلكه آن‌گونه كه در جهان واقع هست‌ ـ و اين به نظر من مطالبه‌اي منطقي و به‌حق است.
    امروز مردم به شعر شاعراني رو نشان خواهند داد كه صداي رفت و‌ آمد و نشست و برخاست خويش را در كلمه به كلمة آن اشعار بشنوند، و رمز موفقيت اشعاري كه بعد از انقلاب مقبول مردم واقع شده است، چيزي جز اين نمي‌تواند باشد، هر چند اين اشعار در نظر اديبان كهن‌انديش از دايرة تعريف شعر خارج باشند، اشعاري همچون:
    شعري براي جنگ (قيصر امين‌پور)، خيابان هاشمي (محمدرضا عبدالملكيان)، مولا ويلا نداشت (عليرضا قزوه)، ياران چه غريبانه (پرويز بيگي حبيب‌آبادي)، و دو شعر از بي‌خطي تا خط مقدم و يك قلم ناسزا به محتكر، قربتا‌ً الي الله (سلمان هراتي).

    مخاطب‌انديشي

    «... من همة قطعات شعرهاي خودم را نمي‌پسندم. مردم حق دارند. شعر افسون است. اما يك افسون خيرخواهانه. بايد از حيث كلمات، شكل، وضع تعبير، جمله‌بندي و خصوصيات زبان و همه چيز با مردم كنار بياييم. شعر بايد مردم را از خود گريزان نكرده، اول رو به خود بياورد. بعداً مطالبي را به آنها برساند.»
    (نامه‌هاي نيما ـ ص 503)

    «مخاطب‌انديشي» يكي از مؤلفه‌هاي اصلي شعر مفهومي است. در واقع شعر مفهومي، پژواك وجدان جمعي و ترجمان عواطف و علايق گروهي است. شاعران مفهومي تلاش مي‌كنند كه گسست ايجاد‌شده بين شعر و جامعه را ترميم نموده و مخاطب را بار ديگر در مركز توجه خويش قرار دهند. چرا كه بر اين اعتقاد و باورند كه شعر كالايي فرهنگي است كه بايد متناسب با ذائقة ادبي و نيازهاي عصري مردم توليد شود و صد البته ارتقاي كيفي اين كالاي فرهنگي نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.
    شاعراني كه بدون توجه به مطالبات جامعه و سفارشات اجتماعي مردم عصر خويش شعر مي‌گويند و انزواي خويش را به پاي شعر‌نافهمي مردم زمانة خويش مي‌گذارند، راه خود‌فريبي را در پيش گرفته‌اند و شايد دچار نوعي توهم نبوغ ادبي و خودبزرگ‌بيني شده‌اند. قدر مسلم شاعري كه امروز نتواند با مردم زمانة خويش ارتباط برقرار كند و به زبان آنان سخن بگويد، فردا هرگز نخواهد توانست در ادبيات ما جايگاهي شايسته داشته باشد. نبايد از اين نكته غفلت كرد كه شاعران بزرگي همچون حافظ، سعدي، مولانا و... قبل از هر چيز زبان گوياي مردم عصر خويش بوده‌اند و سخنگوي صادق فرهنگ و تمدن روزگار خويش. امروز نيز اين بزرگان آيينة تمام‌نماي فرهنگ اين مرز و بوم و حافظة تاريخي ملت ما هستند.
    آري، رمز موفقيت شاعران بزرگ‌ ـ قبل از هر چيز ـ پيوند با مردم و جامعه و واگوية آرمانها، پيروزيها و شكستهاي آنان به زبان شعر بوده است. مطمئن باشيد هيچ شاعري در انزوا و دوري از مردم بزرگ نشده است. حتي نيماي منزوي و خلوت‌گزين نيز سرانجام پذيرفت كه دور از مردم و اجتماع نمي‌توان از رنج مردم گفت و به همين خاطر در ادامة مسير خويش از پيلة انزوا و تنهايي خود بيرون آمد، دست شعر خويش را گرفت و به ميان مردم برد و پس از طي اين سير و سلوك «نيماي بزرگ» شد.

    نيما، از انزوا تا اجتماع

    نيما علاوه بر دگرگون كردن وزن، به تغيير دادن فرهنگ شعري نيز مي‌پردازد و مي‌خواهد شعر را به ميان مردم ببرد. شايد ارزش كار او در اين بيان «ژان دوهو» خلاصه شده باشد كه مي‌گويد:
    «... از صد سال پيش به اين طرف، شاعران از قله‌هايي كه مي‌پنداشتند بر آن نشسته‌اند به زير آمده‌اند، اربابهاي خود را دشنام گفته‌‌اند و سرود عصيان مردم را آموخته‌اند و بدون دلسردي مي‌كوشند آوازهاي خود را به ديگران بياموزند، و اطمينان دارند كه براي همه سخن مي‌گويند. تنهايي شاعران امروز دارد از ميان مي‌رود. اينك آنها مردمي هستند، در ميان مردم ديگر...».
    (عبدالعلي دستغيب ـ نيما يوشيج (نقد و بررسي) ـ ص 53)

    يكي از مؤلفه‌هاي محوري شعر مفهومي، ارجاع به انسان و اجتماع مي‌باشد. چرا كه شاعر ايزوله و دور از اجتماع و مردم، هرگز نمي‌تواند سخنگوي عواطف، احساسات، خواسته‌ها و دغدغه‌هاي مردم زمان خويش باشد.
    بررسي زندگي نيما به‌عنوان بنيانگذار شعر نو نيز مؤيد اين حقيقت است كه شاعر بايد به مردم نزديك شود، اما از خود دور نشود. به مردم نزديك شود تا زبان عواطف، احساسات و خواسته‌هاي آنان باشد، و از خود دور نشود، تا بتواند به‌عنوان يك مصلح اجتماعي يك گام جلوتر از مردم حركت كند و شعر او در تحول اجتماع و بنيانگذاري زير‌ساختهاي نوين فرهنگي، تأثيرگذار باشد.
    و اما قدر مسلم تا زماني كه شاعران در قصر خيال‌پردازيهاي شاعرانة خويش به سر مي‌برند و خوابهاي طلايي مي‌بينند، انتظار پيوند دوبارة مردم با شعر، انتظاري عبث و بيهوده است و روز‌به‌روز شكاف ميان مردم و شعر بيشتر مي‌شود و بحران مخاطب دامنه‌دارتر و عميق‌تر. اگر نيما براي چند صباحي موفق مي‌شود كه ديوار بلند فاصله بين مردم و شعر را از ميان بردارد، به خاطر بيرون زدن از خود و نشست و برخاست با مردمي است كه تا چندي پيش از ساية آنان هم مي‌گريخت و براي روبه‌رو نشدن با آنان، راه خويش را كج مي‌كرد. اما زماني كه به اين حقيقت روشن دست يافت كه شاعر زمان بودن بدون آميزش با اجتماع و مردم ممكن نيست، شجاعانه مسير خود را عوض كرد و دست شعر خود را گرفت و به ميان مردم برد:
    «انسان تا نبيند و در اطراف خود گردش نكند، ناقص است. به ذاته نمي‌فهمد و نمي‌داند كه مردم در چه حال‌اند و چه فكر و احساساتي دارند، يا از كجاها اين فكرها و احساسات مي‌آيند و قلب انسان را محرك مي‌شوند...».
    (نامه‌هاي نيما ـ ص 345)

    نيماي خلوت‌گزين و منزوي با درك اين حقيقت كه تا پاي شعر به ميان مردم و اجتماع باز نشود، شعر راهي به دهي نخواهد برد، سرانجام دست شعرش را گرفت و به ميان توده‌هاي مردم برد: به روستاها، شاليزارها، كوچه‌ها، خيابانها، قهوه‌خانه‌ها، خانه‌هاي محقر مردم و به هر كجا كه ضرورت حضور شعر در آنجا احساس مي‌شد. براي همين به شعر نيما مي‌توان هر صفتي را داد، جز صفت «شعر فاخر»، چرا كه نيما براي رنج مردم شعر مي‌گفت، نه براي گنج خويش:
    «آدم بي‌درد، مثل آدم بي‌جان است. انسان، براي خوردن و پوشيدن و حرص زدن و به چاپلوسيهاي شرم‌آور افتادن نيست. موجودي كه اسمش انسان است، استعداد دارد كه به لذتهاي عالي دست بيندازد».
    (نامه‌هاي نيما ـ ص 496)

    شعر دهة هفتاد: فرصت‌سازي يا فرصت‌سوزي؟!

    بايد صادقانه پذيرفت كه شعر دهة هفتاد، شعري «خلاف‌آمد عادت» و شنا كردن در خلاف مسير جريان آب بود. شعري خلاف‌آمد رفتارهاي مرسوم ادبي و از آنجا كه گفته‌اند:
    هر چه خلاف‌آمد عادت ب‍ُو‌‌َد
    قافله‌سالار سعادت ب‍ُو‌َد
    براي قضاوت در مورد شعر دهة هفتاد بايد با احتياط رفتار كرد، چرا كه مطلق‌نگري و جزم‌‌انديشي نسبت به اين جريان ادبي، نه تنها گرهي از ادبيات معاصر ما نمي‌گشايد، بلكه راه را بر نقد اصولي آن نيز مي‌بندد. از سوي ديگر به طرفداران متعصّب اين جريان ادبي هم بايد گوشزد كرد كه با شيفتگي بيش از حد خود، راه را بر نقد اصولي اين حركت سد نكنند تا فرصت نقد و ارزيابي عالمانة شعر دهة هفتاد براي منتقدان بي‌طرف فراهم شود. در غير اين صورت بيم آن مي‌رود كه به خاطر گرفتار شدن در دام‌چاله‌هاي افراط و تفريط و خروج از دايرة اعتدال، اين حركت ادبي هم همچون ساير حركتهايي كه در دهه‌هاي گذشته شكل گرفته است، عقيم مانده و ركود و انفعال، چون موريانه پيكرة ادبيات ما را از درون بپوساند كه هرگز چنين مباد.
    بايد اعتراف كرد كه شعر دهة هفتاد كه شديداً متأثر از گزاره‌هاي تئوريك ساختارگرايي و تأويل متن بود‌ ـ علي‌رغم همة كاستيها نارساييها ـ عرصه‌اي پويا براي «آزمون و خطا» و فرصتي طلايي براي كشف ظرفيتها و قابليتهاي زباني شعر معاصر پديد آورد و شوق تكاپو و جست‌وجو در زواياي مغفول‌ماندة زبان را در جان شاعران ما ريخت كه اگر به درستي از اين فرصت استفاده مي‌شد، مي‌توانست دستاوردهاي فراواني براي شعر معاصر ما به همراه داشته باشد. البته اگر تنها دستاورد شعر دهة هفتاد را همين ايجاد انگيزش در شاعران براي واكاوي سنتهاي ادبيات پارسي و بررسي تحليل‌گرانة چيستي و چرايي آنها بدانيم، اين نيز چيز كمي نيست.
    شعر دهة هفتاد، پيشنهادهاي تازه‌اي را براي شتاب‌بخشي به حركت ك‍ُند و لاك‌پشتي شعر معاصر ما عرضه كرد و مؤلفه‌هاي زيباشناختي جديدي را در عرصه زبان ارائه داد، كه بدون ترديد تأمل در آنها مي‌تواند راهگشاي برون‌رفت از بحراني باشد كه شعر معاصر ما با آن درگير است. اين حركت ادبي به مثابة حادثه‌اي ناگهان بر كوير آفت‌زدة شعر معاصر ما نازل شد و بار ديگر ضرورت بازنگري و تجديد نظر اصولي در سن‍ّتهاي ادبي و نياز به تكامل و همسويي با ادبيات مدرن جهان را به يادمان آورد و همچون خوني تازه در كالبد ادبيات معاصر ما جاري شد كه اگر از اين فرصت به خوبي استفاده مي‌شد، جريان شعر معاصر ما مي‌توانست به بالندگي و شكوفايي بيشتري دست يابد و در عرصه‌هاي جهاني نيز عرض ‌اندام كند كه متأسفانه اين حركت خجسته به خاطر محروم ماندن از نقد اصولي و سكوت بزرگان و همچنين به خاطر بعضي از خودخواهيها، كج‌سليقه‌گيها و تندرويهاي خارج از قاعده از مسير اصلي خود خارج و به انحراف كشيده شد.
    با اين همه بايد گفت كه اين جريان‌ ـ با تمام نارساييها و كاستيها‌ ـ رسالت خود را در حد توان خويش به خوبي به انجام رساند و اينك بر ماست كه براي حفظ هويت و اصالت زبان پارسي، در تداوم و هدايت آن با بصيرتي بيشتر بكوشيم تا اين حركت خجسته را به سرمنزل مقصود برسانيم، تا تكانه‌اي كه از تكاپوي شاعران دهة هفتاد بر پيكرة ادبيات معاصر ما وارد شده، به برگ و بار نشيند.
    ذكر اين مقدمه به خاطر اين بود كه در ادامة اين گفتار با استناد به نظر نيما بگوييم كه بزرگ‌ترين نقيصة شعر دهة هفتاد بي‌توجهي به حيثيت، حرمت و اعتبار «زبان» با تفاسير و برداشت نادرست از تئوري «مرگ مؤلف» و «تأويل‌پذيري» بود.
    شاعران اين جريان ادبي متأسفانه با خط زدن «مخاطب» و بي‌توجهي به ذوق عمومي، در مسيري گام برداشتند كه منجر به ايجاد فاصله ميان شعر و مردم شد و در نهايت عدم حمايت مردمي‌ ـ منظور از مردم در اينجا قشر علاقه‌مند به ادبيات و جريانهاي ادبي است‌ ـ از اين جريان، آن را به انزوا كشاند.
    نيما بي‌توجهي به طبيعت ذوقي مردم را در عرصة نوآوري اشتباهي بزرگ مي‌داند و هشدار مي‌دهد كه:«آدم فهميده را بايد گفت: برادر! تو به تنهايي نمي‌تواني كاري از پيش ببري و اتحاد تو با ديگران و كار دسته‌‌جمعي لازم است... ما بايد جنگ با طبيعت ذوقي مردم نكنيم، بلكه از راه طبيعت مردم طرحي را كه اول متناقض با ذوق آنهاست، پيشنهاد كنيم. بايد مفهومي را به كار ببريم كه واقعاً در مردم وجود دارد و تحريك در آن لازم است. مثلاً اگر هنوز به مرحلة اول نرسيده است، راجع به طرز مبارزه با آن حرفي به ميان نياوريم». (برگزيدة آثار صص 205 ـ 206)

    با تأمل در آراء و نظريات نيما، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه عدم كاميابي شعر «دهة هفتاد» در ايجاد ارتباط با مردم، برقراري تعامل با جامعه و جذب مخاطب، عدول از دايرة اعتدال و كشيده شدن به ورطة افراط و تفريط در رفتار با زبان است.
    يكي از مؤلفه‌هاي بارز شعر دهة هفتاد، رفتار ناهنجار با زبان است. رفتار ناهنجار با زبان از طريق دهن‌كجي به ذوق عمومي، معناگريزي، مخاطب‌ستيزي، به‌هم‌ريختگي ساختار، سرپيچي از قواعد مسلم دستوري و اصول صرف و نحو، هنجارگريزيهاي افراطي و بي‌مبنا، تئوري‌زدگي و... كه با خوانش اشعار شاعران اين دهه، اين حقيقت تلخ به خوبي رخ مي‌نمايد.
    بديهي است كه نتيجة محتوم چنين رفتاري، راندن بيش از پيش شعر به حاشيه، دامن ‌زدن به «بحران مخاطب» و در نهايت محصور شدن اين هنر ملي! در دايرة بستة مخاطبان خاص است. با عنايت به اين نكته، بايد پذيرفت كه تنها راه برون‌رفت از بحراني كه پيش روي شعر معاصر ماست، ارجاع دوبارة شعر به مردم و اجتماع است. مردمي كه در تقابل سنت و مدرنيسم، مچاله، سرگردان و بلاتكليف، به دنبال روزن اميدي مي‌گردند كه خود را از اين ورطة هولناك و بلاخيز به ساحل سلامت برسانند. در اين ميان، شاعراني كه براي خود رسالتي قايل‌اند، در اين ظلمات وحشت‌خيز، بدون ترديد مي‌توانند همچون رسولان، شب‌چراغ هدايت در دست، بشارت صبح فردا را در گوش‌ِ به راه ماندگان چشم انتظار، زمزمه كنند.

    شعر مفهومي، راهكار برون‌رفت از بحران

    رويكرد محوري و اصلي در شعر مفهومي كه مي‌تواند راهكار اصلي مقابله با بحران مخاطب در شعر معاصر باشد، فاصله گرفتن شاعران از زبان تجملي و فاخر كهن‌سرايان به نيت نزديكي به ذهن و زبان مردم است. شعار اصلي شاعران مفهومي چيزي جز اين نيست كه: «شعر بايد وارد زندگي مردم شود» و براي تحقيق اين مهم‌ ـ نزديكي به مردم و زندگي آنها ـ پيوند با اجتماع و مشاهدة دقيق جزئيات و «عكاسي اجتماعي» ضرورتي حياتي است. شنيدن صداي مردم و انعكاس آن در شعر مفهومي يك اصل است، و شاعر براي دستيابي به اين هدف بايد در مسير شناخت مردم، فرهنگ مردم و خواسته‌هاي آنان گام بردارد:
    «با طبايع مردم ما نزديكي مي‌گيريم، زيرا طبيعت ما هم از طبيعت آنها جدا نيست. ما راههاي جداگانه را شناخته‌‌ايم، اين شناسايي است كه ما را به مردم نزديك مي‌كند و يا از آنها دور مي‌دارد. مخصوصا‌ً هنر شعري امروز بايد در اين دقيق باشد... وقتي كه بي‌اعتنا به مردم تحويل بدهيم، مردم هم بي‌اعتنا مي‌پذيرند. با احتياط و به تدريج با مردم بايد نزديكي گرفت. دم‌به‌دم از شكلي به شكلي رفتن نبايد مقصود ما باشد. چون ما براي مردم مي‌آفرينيم. شكل و بيان و غير آن، واسطة نفوذ در مردم بايد برآورد شوند... من مي‌گويم مي‌خواهم پيش بروم، اما صداي مردم را در راه بشنوم».
    (نامه‌هاي نيما ـ صص 503 ـ 504)

    اشاره‌اي به پيشينة شعر مفهومي

    اشاره به اين نكته ضروري است كه شعر مفهومي در گذشته نيز وجود داشته است و پديده‌‌اي نوظهور و منحصر به زمان ما نيست، ولي به‌عنوان شيوه‌اي مستقل، تا به امروز مهجور و مغفول‌ مانده و در حاشية شعر به زندگي خود ادامه داده است، به همين علت از تشخ‍ّص و برجستگي لازم بي‌بهره مانده و كمتر مورد توجه قرار گرفته است.
    بدون شك اگر اشعار شاعران معاصر را مرور كنيم، در آثار اكثر شاعران روزگار ما نمونه‌هايي از شعر مفهومي را با مؤلفه‌هايي كه براي اين‌گونه از شعر برشمرديم، خواهيم يافت. براي مثال نمونه‌هايي از شعرهاي احمدرضا احمدي، سيدعلي صالحي، بيژن جلالي، عمران صلاحي، فرشتة ساري و حتي شاعران غزل‌پردازي همچون حسين منزوي، سيمين بهبهاني، محمدعلي بهمني، قيصر امين‌پور و بسياري ديگر از شاعران جوان معاصر در قالب اين شيوه مي‌گنجد، چرا كه زبان شعر مفهومي به لحن طبيعي گفتار و گويش مردم كوچه و بازار بسيار نزديك است.
    جاي ترديد نيست كه شهر مفهومي نيز ادامة روند تكاملي شعر نيمايي و يكي از شاخه‌هاي پربار آن است كه در آيندة نزديك در ادبيات معاصر ما به جايگاهي شايسته دست خواهد يافت.
    شعر مفهومي شعري است از جنس زمان، شعري زلال، ساده، بي‌پيرايه، صميمي، بي‌ادعا و سرشار از صداي روشن مردم، و اگر ما بر اين اعتقاد و باوريم كه شعر بايد رنگ زمانه را بگيرد و مردمي شود، اين شعر مي‌تواند به‌عنوان پيشنهادهاي منطقي، انديشيده و راهگشا براي برون‌‌رفت شعر معاصر از گرداب بحران مخاطب قلمداد شود تا مردم همچون هواي تازه، ريه‌هاي خود را‌ ـ با يك نفس عميق ـ از لطافت زندگي‌بخش آن پ‍ُر كنند.


    پي‌نوشت ها:


    1ـ والري، پل. شعر و انديشة انتزاعي ـ ترجمة پريسا بختياري‌پور ـ مجلة شعر ـ سال دوم ـ شمارة دهم ـ ص 54.
    2ـ مصاحبه با محمدعلي بهمني ـ مجلة شعر ـ سال يازدهم ـ شمارة 32 ـ (تابستان 82) ـ ص 64.
    3‌‌ـ كتاب باران‌ ـ نخستين كتاب شعر دانشجويان ايران‌ ـ انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد ـ صص 81‌ ـ 82.

    بلوط رها

    ر  

    ها  

    شده ام  

    مثل بلوطی از شاخه 

     و می شنوم صدای  

    ریز 

     ریز 

     ر  

    ی  

    ز  

    شدنم را  

    زیر پای عابران خسته 

     آه  

    باد غبار مرا به کجا می برد 

     ودر کدامین فصل  

    دوباره جوانه خواهم زد!!!!  

     

    رحمان فلاحی / اردیبهشت 95

    شعرلری+خوییز دل

     دوسه ساله یه نفر وابییه اوویز دلم  

    خیمه زی ایل خیالش من شولیز دلم  

    ناز ونشم ایکنه و ریشمه ور او اییه  

    مث مارونه دِکل کِردِه دَ خوییز دلم  

    شعر: ر- فلاحی

    شعر لری: دیلگون دل

     

    مثِ برف مازه ی دنا ایخمت   

    به اندازه ی کورسا ایخمت   

    گلم دلبر دیلگون دلم    

    قَرندِ سیممی وسییسا ایخمت   

    شعر: ر- فلاحی 

    وای .نه!

    فکر کن باران شبی نم نم بیاید، وای نه 


    یار ِ مو خرمایی ات از بم بیاید، وای نه

    بعد ِ عمری دست دور ِ گردنت جای ِ سلام 


    بوسه با هر "دوستت دارم" بیاید، وای نه


    تو بپرسی: عاشقم هستی چه اندازه؟ و من 


    هرچه بشمارم ستاره کم بیاید، وای نه 



    عطر ِ قلیان ِ دو سیبت رشک ِ حوای ِ بهشت 


    من کنارت، غبطه بر آدم بیاید، وای نه 



    در دهانش بسته باشد، پرده ها پوشیده چشم 


    پلکهای ِ پنجره برهم بیاید، وای نه

    چشم در چشمم بریزی تا شوم مست از شراب 


    درصد ِ گیرایی ات کم کم بیاید، وای نه

    من همان پروانه ی ِ بدپیله ی ِ آغوش ِ تو 


    نوبت ِ زندان ِ ابریشم بیاید، وای نه

    کاشکی از خواب شعرم برنخیزم تا ابد 


    طعم ِ لبهایت مگر دستم بیاید، وای نه...

     

     شهراد میدری

    شبنم طوفانی

    من از تو جز تو چیز ِدیگری هرگز نمیخواهم

    تراشیـــــده برلیان پیکری هرگز نمیخواهم

    اگر آغوش ِ تو یعنی قفس، من قول خواهم داد

    که دیگر تا ابد بال و پری هرگــــز نمیخواهم

    شبـــم توفانی ِ امواج ِ مویت حضرت ِ دریا!

    مرا غرق ِ خودت کن بندری هرگز نمیخواهم

    به حتا برکه ای هم راضی ام مهتاب ِ من باشی

    تو را میخاهم و نیلوفـــــری هرگز نمیخواهم

    مرا غارت کن از طرز ِ نگاهت در شبی/خونی

    بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم

    دمـــــار از روزگــــارم دربیاور هرچه میخواهی

    منم تسلیم ِ عشقت، سنگری هرگز نمیخواهم

    لبت را بر لبم آتش بزن هفتــــــــاد پشتم را

    نه تنها دود/مان، خاکستری هرگز نمیخواهم

    جهان را با فقط یک گوشه ی ِ اخم تو میگیرم

    که غیر از سایه ات تاج ِ سری هرگز نمیخواهم

    در آغوش ِ تو تا بعد از قیــــــــامت نیز میخوابم

    که من محشرتر از تو محشری هرگز نمیخواهم

    به خوابم آمدی با شوق بوسیــــدی مرا گفتی:

    من از "شهراد" ِ خود، عاشق تری هرگز نمیخواهم

     

    شهراد میدری

    پاییزان

    زرد است که لبریز حقایق شده است

         تلخ است که با درد موافق شده است

    شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

          پائیز بهاری است که عاشق شده است

     میلاد عرفان پور


    ............باز

     

    حس میکنمت در دلِ رگ های تنم باز

    با روح تو در آینه ی یک بدنم باز

     

    پروانگی ام را همه جا جشن بگیرید

    تا پیله ای از درد بر این تن نتنم باز 

     

    انگار تو بودم همه ی دیشب و دیروز

    امروز ولی خالی یک پیرهنم باز

     

    چوپان شدنم واسطه ای شد که بپیچی

    با ناله ی هر نی لبکی در دهنم باز

     

    یک عمر مرا سنگ زدند و نپریدم

    گنجشک دل آزرده ی این نارونم باز

     

    راضی به همین سوختنم ، بی که بجنگم

    هم سفره ی دلتنگی هیزم شکنم باز

     

    دیوانه سر کوچه می آید به هوایی

    ای لنگه در ِ واشده ی خانه ! ... منم باز

     ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ..........تمام شد

    لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

    عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

    می شد بدانم كه اينكه خط سر نوشت من

    از دفتـــــر كــــدام شب بستــــه وام شد ؟

    اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت

    و آن زخم كوچک دلم آخر جذام شد

    شعر من از قبيله خونست خون من ،

    فـــــواره از دلــــم زد و آمد كلام شد

    ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را

    شعر من و شكوه تو ، رمز الدوام شد

    بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه !

    اين داستان به نام تو اينجا تمام شد

    حسین منزوی

    فکرش را بکن

    گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

    با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

    در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

    بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

    سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

    خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

    ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

    دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

    خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

    تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

    از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

    بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

    اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

    سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

    ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

    قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

    شعر: غلامرضا سلیمانی

    بغض چشم

    نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است

    همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است

    ...

    خدا کند که نبینم هوای تو ابریست

    ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است

     

    همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست

    همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است...

     

    بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش

    که شرط ِ بردن بازی سلامت شاه است

     

    نمی رسد کسی اصلا به قله ی عشقت

    گناه پای دلم نیست! راه، بیراه است

     

    به کوه ِ رفته به بادم ، نسیم تو فهماند،

    که کاه هرچه که باشد همیشه یک کاه است

     

    ببند پای دلم را به عشق خود ، این دل

    شبیه حضرت چشم تو نیست!گمراه است

     

    به بغض چشم تو این شعر ، اقتدا کرده ست

    که طاعت شب و روزش اقامه ی آه است

     

    قصیده هرچه کند عشق را نمی فهمد

    عجیب نیست که چشمان تو غزلخواه است

    ...

    تو هستی و همه ی درد شعر من این جاست؛

    که با وجود تو بغضم شکسته ی چاه است

     

    رویا باقری
    ؟

    یادت بماند

    یادت بماند ناگهانی را که من بودم

     طوفان بی نام و نشانی را که من بودم

    یادت بماند رنج هایی را که در من بود

    خودسوزی آتشفشانی را که من بودم

    دنیا ندید و در شلوغی های خود گم کرد

     تنهایی بی خانمانی را که من بودم

    شاید زمانی عصر تنهایی بنامندش

     این بی سر و بی ته زمانی را که من بودم

    شاید زمانی یکنفر از نو روایت کرد

     اوج و فرود داستانی را که من بودم

    این من، منِ شاید هزاران تن شبیهم را

    شاید ترا یا این و آنی را که من بودم

    عادل سالم

    ای کاش

     

    ای کاش حدیث کوچ باور می شد
    دیواره ی هر قفس پر از در می شد
    من مانده ام و خیال پروازی سبز
    ای کاش شبی دلم کبوتر می شد"

     

    ایرج زبر دست

    شعاع درد

    شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
    مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

    خط محیط دلم را شکسته رسم کنید
    خطوط منحنی خنده را خراب کنید

    طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
    مرا به نام دگر غیر از این نام خطاب کنید

    دگر به منطق منسوخ مرگ میخندم
    مگر به شیوه ای دگر مرا مجاب کنید

    چو صخره های یخ از انجماد دلگیرم
    مرا به هرم نفس های عشق آب کنید

    در این درنگ طویلی که پای من لنگ است
    ز دست میروم ای دوستان شتاب کنید

    مگر سماجت پولادی سکوت مرا
    درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

    بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
    اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید"

     

    دهانم پر از "دوستت دارم" است


    اگر دل ببندی به بال نسیم

     

    به یک چشم بستن به هم می‌رسیم

     

    نترس از جنون، ساز لیلا بزن

     

    بگو عاشقم ، دل به دریا بزن!

     

    من آوازه‌خوان لبان توام

     

    مصیبت‌کش گیسوان توام

     

    به دوش دلم، بار دوری چقدر؟

     

    فدایت بگردم! صبوری چقدر؟

     

    عزیز منی، کینه‌توزی مکن

     

    گناه است پروانه‌سوزی مکن

     

    چرا خندة زورکی می‌کنی

     

    شب و روز من را یکی می‌کنی

     

    دل‌آزرده بودن گناه است و بس

     

    پل آشتی یک نگاه است وبس

     

    جهان کوچة سبز پیوندهاست

     

    بهشت خدا پشت لبخندهاست

     

    بخند ای بهارِ دل سرد من!

     

    کسی نیست غیر از تو همدرد من

     

    تو اندوه من باورت می‌شود

     

    تو از عشق خیلی سرت می‌شود

     

    تو سر سبزی روزگار منی

     

    در این سال قطبی بهار منی

     

    کنارم بمان ای تسلای من!

     

    که بی اعتبار است فردای من

     

    به جان تو کز هر دو عالم سری

     

    تو از هر که من داشتم بهتری

     

    به سوزانی تیر آهت قسم

     

    به ارد‌یبهشت نگاهت قسم

     

    به لرزی که در جانم انداختی

     

    بر ارکان ایمانم انداختی

     

    کجا پای از این ورطه پس می‌کشم

     

    برای تو دارم نفس می‌کشم

     

    بزن زخمه بر ساز دلتنگی‌ام

     

    که من تشنة جام یکرنگی‌ام

     

    به فکرم نباشی هدر می‌شوم

     

    رهایم کنی در به در می‌شوم

     

    اگر باده‌خوارم حریفم تویی

     

    اگر شعر دارم ردیفم تویی

     

    به مولا قسم هر چه گویم، کم است

     

    دهانم پر از "دوستت دارم" است

     

    شاعر: محمدعلی جوشایی

    چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد



    دوگام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد

     

    چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد

     

    دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلايي شد

     

    فضا پر از هيجان‌هاي آشنايي شد

     

    نه حزن ماند و نه حسرت، نه قيل و قال و نه غم

     

    سکوت بود و تماشا، دو گام مانده به هم

     

    زمين پر آينه شد، زير گام ما دو نفر

     

    فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

     

    نگاه ما دو نفر، در هجوم هم گم شد

     

    دو گام مانده به هم، ناگهان قدم گم شد

     

    دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است

     

    رسيدن و نرسيدن، چقدر شيرين است

     

    حکايت از شب سردي‌است، خسته در باران

     

    من و تو بي‌ خبر از هم، نشسته در باران

     

    که ناگهان شب من، غرق حس و حال تو شد

     

    فضاي خانه سراسر پر از خيال تو شد

     

    عجيب آن‌که تو هم، مثل من شدي آن شب

     

    دچار حس خيالي‌شدن شدي آن شب

     

    به کوچه خواند صداي خوش اميد، مرا

     

    تو را به کوچه کشيد، آنچه مي‌کشيد مرا

     

    قدم زدم شب آيينه را محل به محل

     

    ورق زدم دل ديوانه را غزل به غزل

     

    براي هدية چشمانمان به يکديگر

     

    نيافتم غزلي از سکوت زيباتر

     

    من و تو شيفتة هم، دو آشنا در راه

     

    شبيه ليلي و مجنون قصه‌ها در راه

     

    به يک محله رسيديم بوي ناز آمد

     

    دلم دو کوچه جلوتر به پيشواز آمد

     

    به پيچ کوچه رسيديم شب، بهاري شد

     

    نگاهمان به هم افتاد، عشق جاري شد

     

    نگاه‌ها پر ناگفته‌هاي کهنه ولي

     

    سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلي

     

    دو گام مانده به هم، عمر جاودان بودم

     

    که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

     

    به سرنوشت غريبم خوش آمدي امروز

     

    در انتظار تو رنجور ساليان بودم

     

    شبيه ماهي تنهاي کوچک سهراب

     

    اسير آبي درياي بيکران بودم

     

    دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب

     

    چنين به چشم مي‌آمد ولي چنان بودم

     

    از آن غروب در آن سايه‌باغ يادت هست

     

    که رفته تا ته تصنيفي از بنان بودم؟

     

    تو گرم چايي خود بودي و لبم مي‌گفت

     

    که کاشکي لب خوشبخت استکان بودم

     

    چقدر بي‌تو در اين کوچه سرزنش ديدم

     

    چقدر با همة کوچه مهربان بودم

     

    اگر بدون تو بلبل‌زباني‌ام گل کرد

     

    وگر به خاطر برگي ترانه‌خوان بودم

     

    کنار فرصت تهمينه‌اي اگر رستم

     

    وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم

     

    همان حکايت رد گم کني است قصة من

     

    مرا ببخش اگر محو ديگران بودم

     

    به ياد چشم سياه ستاره‌‌ريز تو بود

     

    اگر مسافر شب‌هاي آسمان بودم

     

    چنين که بي همگان با تو روبرو شده‌ام

     

    مرا ببخش اگر انتقام‌جو شده‌ام

     

    اگر چه لذت بخشش هزار چندين است

     

    براي بوسه فقط انتقام شيرين است

     

    تو مي‌بري تب سردي که روي بال من است

     

    من از تو مي‌برم آن بوسه‌ها که مال من است

     

    کدام ما دو نفر شادمان‌تريم از هم

     

    در اين قمار که ما هر دو مي‌بريم از هم

     

    اگر به قهر، کنار رخ تو مات شويم

     

    وگر به لطف تو مهمان گونه‌هات شويم

     

    هميشه منطق لب‌هاي عاشقان اين است

     

    که بوسه‌هاي تو بر هر دو گونه شيرين است

     

    دو گام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد

     

    چه اتفاق عجيبي ميان ما افتاد

     

    درست روي سر ما، فضا شرابي شد

     

    سمند دختر خورشيد، آفتابي شد

     

    چهارچوب در خانه‌هاي ده گل کرد

     

    که از بهار نفس‌هاي ما تناول کرد

     

    هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست

     

    دو گام مانده به هم، ماجراي هر شب ماست
     
     
                 شاعر: حسن دلبري
                      

    در دام آهوها

     

     

    گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

     

    چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

     

    خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

     

    بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

     

    فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

     

    خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

     

    کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

     

    یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

     

    فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

     

    لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

     

    شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

     

    سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

     

    کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

     

    زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

     

    خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

     

    مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

     

     

    رضا نیکوکار

    ايل وتبار

     

     

    شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

     

    ابر دلتنگم  اگر زار نبارم چه  کنم

     

    نيست ازهيچ طرف راه برون شد زشبم

     

    زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

     

    از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

     

    سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

     

    من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

     

    چون به ديدارتو افتد سرو کارم چه کنم

     

    يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

     

    ميله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟!

     

     

    حسن حسينی (مسيحا)

    امواج ِ تحریر ِ قمر

     

     

    ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر

     

    دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

     

    چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست

     

    چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

     

    قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر

     

    هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

     

    گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت

     

    چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

     

    چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت

     

    چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

     

    از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -

     

    جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

     

    آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود

     

    گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

     

     

    عليرضا قزوه

    نفرین نکن که...

     

     

    وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

     

    حال من و تمام غزلها گرفته است

     

    دلشوره های خود بخود چند روز پیش

     

    حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است


    بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا

     

    مشتی چرا و باید و اما گرفته است


    این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

     

    روزی هزار مرتبه از ما گرفته است


    حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

     

    کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است


    یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

     

    تصمیم گریه آور کبری گرفته است


    حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

     

    مردی که روی صندلی ات جا گرفته است


    حرفی نمی زنم نکند برملا شود

     

    بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است


    دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم

     

    نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!


     

    زهرا شعباني

    رها رها رها من

    نبسته ام به کس دل

    نبسته کس به من دل

    چو تخته پاره بر موج

    رها رها رها من

    ز من هر آن که او دور

    چو دل به سینه نزدیک

    به من هر آنکه نزدیک

    از او جدا جدا من

     نه چشم دل به سویی

    نه باده در سبویی

    که تر کنم گلویی

    به یاد آشنا من

     ستاره ها نهفته اند

    در آسمان ابری

    دلم گرفته ای دوست

    هوای گریه با من

     سیمین بهبهانی

    بارانی

    بارانی

    با همه ی بی سر و سامانی ام
    باز به دنبال پریشانی ام
    طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
    در پی ویران شدنی آنی ام
    آمده ام بلکه نگاهم کنی

    عاشق آن لحظه ی توفانی ام
    دلخوش گرمای كسی نیستم
     
    آمده ام تا تو بسوزانی ام
    آمده ام با عطش سالها
    تا تو كمی عشق بنوشانی ام
    ماهی برگشته ز دریا شدم
    تا كه بگیری و بمیرانی ام
    خوبترین حادثه می دانمت
    خوبترین حادثه می دانی ام
    حرف بزن ابر مرا باز كن
     
    دیرزمانی است كه بارانی ام
     
    حرف بزن حرف بزن سالهاست
     
    تشنه ی یك صحبت طولانی ام

      محمدعلی بهمنی

    انار شو تا........

    شاعر: محمدسعید میرزایی

    انار شو که تمام لب تو را بمکم

    به بغضم این‌همه سوزن مزن که می‌ترکم

    شب است و عطر خوش نان تازة تن تو

    بگو چه کار کنم با دل پر از کپکم؟

    دهانم آب می‌افتد، چقدر می‌افتد

    دهانم آب برایت، انار با نمکم!

    انار سوخته‌ام من دل مرا بچلان

    نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم

    شبی که بغض کنی، صبح می‌چکد گل گل

    صدای گریة تو از لبان نی‌لبکم

    مخواه دختر چوپان! که باد حمله کند

    به دشت‌های پر از گله‌های شاپرکم

    تو می‌شوی ملکه-گوشواره‌ات گیلاس

    بساز با نخ گیسوت، تاج و قاصدکم

    شبیه تکة ابری غریبه‌ام تو بگو

    به چشمهات که باران کنند نم‌نمکم

    ببین به دست من- این تا به فرق در مرداب-

    بدل شده‌ است به فریاد آخرین کمکم

    تو چون عروسک خاموش قصه‌ها شده‌ای

    و من غریبة شهر هزار آدمکم

    شبیه غربت یک لاک‌پشت در برکه

    همیشه دور و بر چشمهات می‌پلکم

    یک نفر باید.......

    با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

    عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه


    بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

    با من تنها تر از ستارخان بی سپاه


    موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

    روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


    هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

    کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه


     کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

    یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه


     آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

    آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه


    شعر از حامد عسگری


    تنهایی مرد شاعر

    کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
    و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

    دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
    و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

    پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
    خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

    خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
    که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

    چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
    سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

    حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
    غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

    نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
    کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد

      علی رضا جعفری

    فتنه برخاست چو........

    داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

    ادامه نوشته

    دوچشم مست تو

    دو چشم مست تو خوش می کشند ناز ازهم

     

    ادامه نوشته