وداع




مي روم خسته اوفسرده وزار

سوي منزگه ويرانه ي خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده وديوانه ي خويش


مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بي جا تباه


مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو ،اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال


ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه،بگذار که بگريزم من

ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من


بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد واز شاخم چيد

شعله ي آه شدم ،صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد


عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

فروغ فرخزاد

شعر

دست توگر قفل پرم می شکست
قاب افق را سفرم می شکست
کاش دلم شوق پریدن نداشت
یا که قفس مثل پرم می شکست
رنگ شب و قفل سکوت مرا
کاش که دست سحرم می شکست
خواب نبودم که خیالت چو موج
خواب به چشمان ترم می شکست
بردل اگر ناله امان داده بود!
بار صبوری کمرم می شکست
در پس این گریه پنهانیم
تاج غرور هنرم می شکست
کاش در این بازی بی برد و باخت
تیرنگاهت سپرم می شکست
مثل دل طاهر دلخسته کاش
قدر توهم در نظرم می شکست
اسداله کریمی طاهر

..................................................

ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت

 ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت

 ای کاش یکی می آ مد  غم ها را

 از قلب اهالی زمین بر می داشت...

...........................................

 

 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

 

حسن حسینی

 

غزل هاي  عاشقانه محمد سلماني

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

 

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 

محمد سلمانی

 

 

عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید

به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان راه من را سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

 

آتش از سینۀآن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید

 

محمد سلمانی

 

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

 

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب که از کنار تو آرام رد شدم

 

گم بودم از نگاه تمام ستارگان

تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم

 

دیدم تو را در آینه و مثل آینه

من هم دچار - از تو چه پنهان- حسد شدم

 

شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق

در عمق چشم های تو حبس ابد شدم

 

شاعر شدم! همان کسی که تو را خوب می سرود

مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

 

محمد سلمانی

 

کاش سری داشتم افسانه‌ای

همسفری داشتم افسانه‌ای

 

کاش که در لحظه‌ی بیچارگی

چاره‌گری داشتم افسانه‌ای

 

کاش به جای پدر خاکی‌ام

ناپدری داشتم افسانه‌ای

 

عشق سر سفره‌ی من می‌نشست

ماحضری داشتم افسانه‌ای

 

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه‌ای

 

کاش زمانی که دلم می‌گرفت

از تو پری داشتم افسانه‌ای

 

محمد سلمانی