غزلی برای باران 1
پرم از شوق پریدن وندارم بالی 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
كليد هاي نقد داستان ؟ 
نويسنده: محمدرضا سرشار



کلمه نقد، به تنهايي، يعني «تشخيص خوب از بد».(1)
نقد، انتقاد، منُقد، مُنتقد، ناقد،...هم خانواده هستند. از همه اين کلمات مشهورتر، نزد شما، کلمه انتقاد است که شايد روزي چندين بار هم آن را به کار ببريد.
انتقاد هم در حقيقت يعني «آشکار کردن خوبي ها و بدي ها»؛ اما در بين ما، معني «ايرادگيري» و «عيب جويي» تنها را پيدا کرده است؛ همان طور که بعضي ها گمان مي کنند نقد هم يعني همين.
در حالي که اين طور نيست.
نقد قصه، شعر، نمايش نامه،...را نقد ادبي مي گويند.
نقد ادبي يعني نشان دادن قوت ها و ضعف هاي يک اثر ادبي (قصه، شعر، نمايش نامه،...). همچنين، اگر «اثر»، نکات ظريف و پنهاني داشته باشد، نقد وظيفه دارد به خواننده کمک کند تا آن نکات پنهان را هم دريابد.
نمي دانم تا به حال گذارتان به مغازه طلافروشي افتاده است يا نه؟ وقتي به آن جا قدم مي گذاريد، همه گوشواره ها، النگوها، دست بندها، انگشتري ها و... را مثل هم مي بينيد. به نظرتان مي آيد که از نظر جنس، با هم فرقي ندارد و اگر تفاوتي هم هست، در شکل ظاهري آنهاست؛ اما وقتي درباره قيمت آنها مي پرسيد، مي بينيد کلي با هم تفاوت دارند. مثلاً دوتا گوشواره، اندازه و وزن شان يکي است، اما گاه قيمت يکي، چند برابر ديگري است.
از شنيدن اين موضوع، تعجب مي کنيد، اما طلافروش براي شما توضيح مي دهد که مثلاً گوشواره اوّلي، جنس طلايش خيلي بهتر از دومي است؛ عيارش هجده است؛ در حالي که عيار دومي چهارده است.
البته، اين که نتوانسته ايد بفهميد کدام يک از گوشواره ها طلاي بهتري دارد، تقصير شما نيست. به راستي، تشخيص اين موضوع براي من و شما مشکل است؛ امّا خود طلافروش ها، با تجربه اي که دارند و روش هاي علمي اي که بلدند، به راحتي مي توانند بفهمند که هر طلايي، عيارش چقدر است (چقدرش طلاي خالص است و چقدر از فلزات ديگر در آن وجود دارد).
اين کارِ طلافروش ها، در حقيقت، نوعي نقد، است، منتها نَه نقد ادبي.
مي گويند در قديم، طلافروش ها، سنگ مخصوصي داشتند که به آن سنگ مَحک مي گفتند. با ماليدن اين سنگ به طلا، مي فهميدند که خالصي و ناخالصي آن چقدراست. بر همين اساس، امروزه، گاهي به جاي کلمه نقد، اصطلاح محک زدن را هم به کار مي برند.
به بياني ديگر، نقد ادبي، همان محک زدن آثار ادبي است. کار نقد ادبي، در حقيقت همان تعيين خالصي ها و ناخالصي هاي اثر ادبي است. چرا؟ براي آن که قدر و ارزش آن اثر ادبي را تعيين کند.
خب، چه طور مي شود قدر و ارزش يک اثر ادبي را معين کرد؟ اين کار، مرحله هايي دارد. يعني قدم به قدم بايد جلو رفت.

مرحله هاي مختلف نقد

فرض کنيد مي خواهيم قصه اي را نقد کنيم. اگر قصه، ساده و راحت باشد، که در آغاز، کار ما هم راحت است؛ اما اگر پيچيدگي هايي داشته باشد، بايد قبل از هر چيز، چه کار کنيم...؟
بله...آن را خوب بخوانيم و خوب بفهميم؛ آن قدر خوب، که تقريباً هنچ نکته آن از نظرمان پنهان نماند.2 بايد بفهميم که نويسنده با نوشتن آن قصه، چه مي خواسته بگويد؟ اگر در نوشته، راز و رمزي وجود دارد، آن را بشکافيم و آشکار کنيم.
اين شايد اولين و تقريباً مهم ترين کار در نقد يک قصه باشد. اگر کسي اين قدم را درست برداشت، مي توان اميدوار بود که قدم هاي بعدي را هم درست بردارد. در غير اين صورت، نه! زيرا کسي که منظور و هدف قصه را درست نفهميده است، چطور مي تواند آن را ارزش گذاري کند؟ (البته همان طور که اشاره شد، همه قصه ها، از اين نظر، داراي پيچيدگي نيستند).
يکي ديگر از قدم هاي مهّم در نقد اين است که ببينيم؛ آيا نويسنده، توانسته است منظورش را درست به خواننده اش برساند يا نه؟
همچنين، اين نکته را بررسي کنيم که نويسنده، تا چه حد از آثار نويسندگان هم دوره يا قبل از خود، تأثير گرفته است؟ يا آن که، تا چه حد در آثار نويسندگان هم عصر يا پس از خود، تأثير گذاشته است.
آن گاه ببينيم: خوبي ها و بدي هاي آشکار و پنهان قصه چيست؟ زيبايي ها و زشتي هاي آن کدام است؟ نويسنده، چه نوآوري ها و ريزه کاري هاي هنري در نوشتن آن به کار برده است؟ و...
بعد از همه اين کارها ست که مي توان قدر و قيمت هنري آن قصه را تعيين کرد.
بنابراين، اولاً: نقد کار چندان ساده اي نيست.
ثانياً: تنها عيب جويي و ايرادگيري از يک قصّه را نمي توان نقد آن قصّه ناميد (مگر آن که قصّه، هيچ خوبي و زيبايي اي نداشته باشد).

نكته هاي كليدي براي نقد داستان

براي نقد سالم و جامع از يك داستان بايد خواننده آن شرايطي داشته باشد از جمله:
داشتن مطالعه بسيار در زمينه داستان و بحثهاي نظري « تئوري » راجع به آن، برخورداري از ذوق هنري سالم تربيت يافته و غني شده و هوش ، دقت نظر و تيز بيني لازم در اين مورد.
مواردي كه بايد در هنگام انجام يك نقد سالم در نظر داشت چنين است:
1-مخاطبان اثر چه كساني هستند ؟ « خردسالان ، كودكان ، نوجوانان،جوانان يا بزرگسالان كه از نظر موضوع و محتوا و از نظر ساختار داستان هر كدام از اين گروهها داراي تفاوتهايي هستندو خصوصيا تي ويژه دارند .»
2-نوع داستان د رچارچوب كداميك از مكتبهاي ادبي نوشته شده است ؟« كلاسيك ، رمانتيك ، واقعيتگرا، روانشناختي»
و از نظر نگاه به مسايل از چه نوع است؟ «كمدي ، علمي –تخيلي يا تاريخي ، پليسي – جنايي و يا انواع ديگر آن »
3-درونمايه اثر چه مطلبي را مي خواسته بگويد و انگيزه نويسنده از نوشتن آن چه بوده است ؟
يكي از صاحب نظران در اين باره سخني خواندني دارد . او مي گويد :
«« ابلهان اثري را مي خوانند و چيزي از آن نمي فهمند . اشخاص عامي گمان مي كنند كه آن را كاملا در يافته اند ، صاحبان عقل سليم گاهي همه آن را نمي فهمند ،آنان نكات مبهم و تاريك را تاريك مي يابند و نكات روشن را روشن مي بينند و اشخاص پر مدعا ، اصراردا رند كه نكات روشن را تاريك جلوه دهند و نكاتي را كه كاملا واضح و قابل فهم است ، نفهمند . »»
4-قضاوت ارزشي در باره محتوا و پيام داستان كه آيا بينش تازه اي نسبت به زندگي به خواننده مي دهد ؟آيا ضد ارزشوبد آموز براي مخاطب نيست؟
5-آيا اسم داستان متناسب با موضوع و محتواي اصلي آن هست ؟ آيا تازه و بديع و جلب كننده هست ؟ آيا پيرنگ داستان و بويژه پايان آن را لو نمي دهد؟
6-شخصيت اصلي داستان كيست و شخصيتهاي فرعي كدامند؟آيا اين شخصيتها واقعي هستند يا قالبي و كليشه اي؟ كداميك از شخصيتها در طول داستان تحول مي پذيرند و اين تحول آيا منطقي جلوه مي كند يا غير واقعي ؟
7-زاويه ديد يا شيوه بيان به كار رفته در داستان چيست؟« اول شخص مفرد ، داناي كل مطلق ، داناي كل محدود ، تك گويي نمايشي ، تك گويي دروني نامه نگاري ، دفتر خاطرات ، تركيبي و غيره »
8-آيا نثر داستان با موضوع و حال و هواي آن مناسبت دارد ؟ آيا به اندازه كافي صميمي و خودماني است ؟ آيا نثر صحيح و فاقد غلطهاي نگارشي و دستوري هست ؟
9-ميزان كار خلاقانه و تخيل به كار گرفته شده از سوي نويسنده چه قدر است ؟
در واقع نقد يك داستان ،چيزي نيست مگر كشف و ارزشيابي اينكه نويسنده در آن اثرمي خواسته است چه بگويد،نشان دهد،يا القا كند و بررسي اينكه در بيان و نشان دادن آنچه مورد نظرش بوده ،تا چه حد موفق شده است .
همچنان كه منتقدان ،از نويسنده داستان توقع دارند كه هنگام خلق اثرشان ،حداكثر دقت،نظم و هماهنگي و سليقه را مد نظر داشته باشند ، خوانندگان نقد نيز از منتقد انتظار رعايت همين موارد را در نقدش دارند .

پی نوشت:

1.البته نقد به معني هاي ديگري هم به کار رفته است؛ اما چون آن موردها به بحث ما مربوط نمي شود، از آنها در مي گذريم.
2.البته بعضي آثار ادبي، بسيار عميق و گاه پيچيده هستند. در بررسي اين گونه آثار، ممکن است هيچ کس به تنهايي نتواند تمام اسرار آن را کشف کند؛ اما در آثار خاص کودکان و نوجوانان، معمولاً به چنين نوشته هايي بر نمي خوريم.

منبع: بياييد ماهي گيري بياموزيم، رضا رهگذر، ص 14 الي17.
http://www.sarshar.org

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:27 ] [ فلاحی ]

آموزش نقد ادبی در دانشگاه‌ها چندان مطلوب نیست

 

بهنام ناصح
آسیب شناسی آموزش آکادمیک نقد در گفت و گو با دکتر پروین سلاجقه (منتقد و استاد دانشگاه)
پروین سلاجقه در سال 1340 در استان کرمان متولد شد.تحصیلات خود را تا پایان دوره ی دکتری در ادبیات فارسی به پایان رساند.او اکنون به عنوان استادیار در دانشگاه به تدریس دروس تخصصی ادبیات؛به خصوص نقد ادبی و دروس مرتبط با آن؛مشغول است. اولین کتاب او در زمینه ی تدریس ادبیات «در آمدی بر زیبایی شناسی شعر» است که توسط نشر چکاد در سال 1378 به چاپ رسید. دومین اثربه نام«صدای خط خوردن مشق»در نقد و بررسی آثار هوشنگ مرادی کرمانی؛توسط نشر معین درسال 1380 منتشر شد.کتاب بعدی در زمینه ی نقد اولین شماره از مجموعه نقد شعر معاصر به نام «امیرزاده ی کاشی ها»است که در نقد و بررسی اشعار احمد شاملو؛توسط انتشارات مروارید در سال 1385 روانه ی بازار نشر شده است.سلاجقه با این کتاب در سال 58 از طرف بنیاد هنرمندان و نویسندگان؛ به عنوان «منتقد برتر» نخستین جایزه ی نقد ایران برگزیده شد.اثر بعدی وی در این زمینه ؛«از این باغ شرقی »است که درباره ی نظریه های نقد شعر کودک و نوجوان به تازگی از طرف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ و منتشر شده است. آثاری که در زمینه ی نظریه و نقد در دست چاپ دارد؛ از این قرار است:نقد شعر «فروغ فرخزاد»؛انتشارات مروارید.فرهنگ تحلیلی« موتیف؛نشانه؛ نماد» در شعر سبک هندی؛انتشارات معین.« نقد رمان معاصر».او داستان هایی نیز برای کودکان به چاپ رسانده است؛به نام های« بنفشه کوچولو»؛« دنیای قشنگ پوپو.» و «قصه ی تالاب»؛که این داستان اخیر در سال 1377؛از طرف سازمان محیط زیست به عنوان اثر برتر سال انتخاب شد. سلاجقه تا کنون حدود 30 مقاله در زمینه ی نظریه و نقد ادبی در مطبوعات به چاپ رسانده است.


با توجه به این که شما هم در دانشگاه مشغول تدریس نقد ادبی هستید و هم آثاری در زمینه ی نقد ادبی دارید، لطفا پیش از هر چیز از وضعیت کنونی آموزش نقد در دانشگاه ها صحبت بفرمایید.
تا آن جا که من اطلاع دارم و از دانشجویان ادبیات دانشگاه های مختلف شنیده ام؛ وضعیت آموزش نقد ادبی در دانشگاه ها چندان مطلوب نیست؛ چرا که در بیش تر کلاس های نقد ادبی، هنوز برای هویت تازه ی نقد در بحث های ادبی امروز آشنا نیستند و در بهترین حالت؛ مباحث تنها به صورت تئوریک مطرح می شود و نقد عملی در آن جایی ندارد یا بسیار اندک است. بنا براین دانشجویان عمدتاً با حفظ تعاریف و نظریه های انتزاعی و امتحان دادن آن ها، واحد نقد ادبی را پشت سر می گذارند بدون این که توانایی استفاده از آن تعاریف را داشته باشند. مساله ی دیگر این است که در بیشتر کلاس های نقد ادبی هنوز نقد مولف و برون متنی به شیوه ی سنتی؛ روش مسلط است.

منظور از نقد برون متنی چیست؟
نقد برون متنی؛ نقدی است که در آن بیشتر به موضوعات پیرامونی و حاشیه ای متن پرداخته می شود تا خود متن. این نقد در واقع بخشی از همان نقد ذهنی و سنتی است که توجه به زندگی مولف و عقاید و پیش زمینه ها را به متن تحمیل می کند و در نتیجه به نوعی نقد سلیقه ای می انجامد که ارتباط چندانی با خود متن ندارد و در صدد تایید یا رد شخصیت مولف است. این نقد به طور عمده قصد ارزش گذاری و قضاوت قطعی دارد وبه استقلال متن به عنوان یک اثر هنری اهمیت نمی دهد.
با این وجود به نظر می رسد همان نقد محدودی هم که انجام می شود بیش تر در حوزه نقد سنتی است این طور نیست؟
بله همین طور است. البته گاهی با استادانی هم مواجه می شویم که تا حدودی از نظریه های جدید در مورد نقد و بحث های مدرن در باب احترام به استقلال متن اطلاع دارند ولی از آن جا که هنوز همان شیوه ی نقد سنتی در کشور ما مسلط است آن ها هم همان روش های قدیمی و منسوخ را به کار میگیرند. حتی گاهی ممکن است که نظریه های نقد را درس بدهند ولی در عمل در نقد آثار از آ ن ها کمک نگیرند . شاید یکی از علت های آن این باشد که به دلیل پیچیدگی بحث های نظری پیاده کردن آن ها در عمل برایشان مشکل است. چرا که این تئوری ها هنوز بومی نشده اند و تطبیق آن ها با متن مشکل است.

تا چه اندازه بین مطالبات دانشجویان و سیستم جاری آموزش نقد در دانشگاه ها مطابقت وجود دارد؟
با تأسف باید گفت، بین خواسته ها و ایده آل های دانشجویان و سیستم آموزشی اختلاف زیادی وجود دارد. از آن جا که دانشجویان با مباحث نظری نقد و مولفه های نقد مدرن در کانون های ادبی خارج ازدانشگاه و یا از طریق مطبوعات آشنا می شوند .به این کمبود ها بیشتر پی می برند. چرا که در محافل بیرون از دانشگاه در زمینه نقد مدرن کارهایی انجام شده است ولی هیچ کدام از این ها در سیستم آموزشی دانشگاهی اعمال نمی شود، به همین دلیل دانشجویان خواهان دروس مرتبط با نقد ادبی امروز و شیوه ی آموزش های نوین هستند.

شما برای آموزش نقد در کلاس چه شیوه ای را در پیش می گیرید و عکس العمل دانشجویان به چه صورتی است؟
من در کلاس هایم آموزش نقد را در سه محور و به طور همزمان با هم پیش می برم.یکی در محور آموزش عناصر متن و طرح مباحث نظری در شناخت عناصر مورد نظر دوم: آموزش رویکردهای مختلف نقد اعم از رویکردهای ساختارگرایانه و پسا ساختگرا؛ و در نهایت نقد عملی است که کاربرد آن رویکردها و بنیان های نظری در متونی است که برای نقد در نظر می گیریم. تلاش من بیشتر در این جهت است که در نهایت نوعی نقد پدیدار شناسانه را آموزش بدهم. نقدی که درون متنی است و بیشتر هستی اثر را مورد بررسی قرار می دهد تا هستی مولف را.به نظر من اگر مراحل این شیوه ی نقد درست انجام شود ما در نهایت هستی مولف را هم از خود متن درمی یابیم و در نتیجه پیش زمینه ها به متن تحمیل نمی شوند..دانشجویان در برابر این شیوه ی نقد همیشه عکس العمل های مثبتی داشته اند به خصوص در قسمت نقد عملی.

در نظام آموزشی دانشگاه برای تعلیم نقد ادبی، چه تعداد واحد در نظر گرفته شده است و آیا این مقدار کافی به نظر می رسد؟
برای آموزش نقد، در کل مقاطع تحصیل در رشته ادبیات تنها 2 واحد در دوره کارشناسی در نظر گرفته شده است که به هیچ وجه کافی نیست. به نظر من با توجه به اهمیت و گستردگی مباحث نقد ادبی و تنوع شیوه های آن؛ باید بین 6 تا 8 واحد درسی دانشگاهی برای آن در نظر گرفته شود؛ که در این صورت؛ 2 واحد نظریه های ادبی ، 2 واحد مکاتب ادبی، 2 واحد نقد رمان و 2 واحد نقد شعر؛ می تواند در نظر گرفته شود.

چگونه استادی که تا پایان تحصیل خود (حتی تا دکترا) تنها 2 واحد نقد ادبی خوانده، می تواند به دانشجویان نقد ادبی آموزش دهد؟
بدیهی است استادانی که نقد ادبی درس می دهد متکی به آموخته های خود در آن 2 واحد یا به طور کلی در دانشگاه نیستند و نباید هم باشند. برای آموزش نقد ادبی، مطالعات شخصی استادان نقش تعیین کننده ای دارد تا به طور حرفه ای بتوانند آن را به دانشجویان بیاموزند . استادانی که تدریس نقد ادبی را به عهده می گیرند؛ اکثراً افرادی هستند که پس از تحصیلات آکادمیک، خود به این حوزه علاقه نشان داده اند و با مطالعه و کار حرفه ای توانسته اند توانایی لازم را کسب کنند.

آیا ارتباط سازمان یافته و مشخصی بین پیکره دانشگاه و نهادها و انجمن های ادبی خارج از نظام رسمی آموزشی وجود دارد؟
در سطح هیئت علمی دانشگاه ها به هیچ وجه این ارتباط وجود ندارد مگر این که بعضی از آن ها خودشان به دلیل علاقه ی شخصی مایل باشند که با مجامع ادبی بیرون از دانشگاه ارتباط و تبادل آراء داشته باشند و گرنه به طور بارزی این دو گروه از هم فاصله دارند و به نحوی می توان گفت هر کدام از آن ها در صدد نفی نقش موثر یکدیگرند. البته در مورد دانشجویان این طور نیست آن ها به خاطر این که آزاد تر عمل می کنند و با نهاد های ادبی خارج از دانشگاه ارتباط بیش تر و بهتری ایجاد می کنند از مباحث جدید ادبی و تئوری های روز بیش تر استقبال می کنند.

تقصیر این فاصله و جدایی بیش تر متوجه کدام یک از این گروه هاست؟
در واقع می توان گفت هر دو گروه مقصرند و شاید بتوان گفت دچار نوعی سوءتفاهمند. نظام دانشگاهی برای خود شأن رسمی خاصی قائل است که من بخش هایی از این شأن را کاذب می دانم. بسیاری از اساتید می پندارند که علم تنها منحصر به بحث های آکادمیکی است که در دانشگاه تدریس می شود و خارج از این حیطه کسی صلاحیت آن را ندارد که اظهار نظر کند و محافل خارج از دانشگاه هم عمدتاً به صورت غیرتخصصی وغیر علمی به ادبیات می پردازند و که این نگاه سنتی موجب می شود که دانشگاهیان در یک فضای بسته فقط به نظریه های صرفا علمی و سنتی بپردازند و نیازی احساس نکنند که با محافل بیرون ارتباط برقرار کنند. از طرفی دیگر؛ مجامع بیرون از دانشگاه نیز با اتکا به مطالعه ی چند کتاب و چند نظریه و اصطلاح، بیشتر نوعی دانش سطحی را در نقد به کار می گیرند و دانشگاهیان را به سنت گرایی متهم می کنند.

شما چه راهکارهای عملی ای برای رفع آسیب هایی که در حوزه نقد در دانشگاه ها وجود دارد، پیشنهاد می دهید؟
به نظر من پیش از هر چیز باید در تدوین واحد های درسی تجدید نظر شود به نحوی که جایگاهی شایسته برای نقد ادبی و شاخه های مرتبط با آن فراهم شود. همان طور که می دانید ادبیات یک دانش بینا رشته ای است از این روی نگاه به آن می بایست نگاه چند جنبه ای باشد پس لازم است که یک منتقد ادبی تا حدی از فلسفه، روانشناسی، مردم شناسی، نظریه ادبی، زبان شناسی همگانی و از همه مهم تر نشانه شناسی سررشته داشته باشد از این رو همه ی این ها باید در مفاد درسی دانشجویان گنجانده شود.
علاوه بر این استادان نقد ادبی می بایست از قالب منفرد خود خارج شوند و سعی کنند با جریان های نقد ادبی روز دنیا بیش تر آشنا شوند و با مجامع و نشریات ادبی روز ارتباط صمیمانه تری برقرار کنند و در درک جریان های معاصر بیش تر بکوشند تا از تأثیر متقابل این ارتباط هر دو گروه بهره مند شوند.
  اول صفحه

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:18 ] [ فلاحی ]

خلق قافیه نو در غزل نو

داوود ملک زاده

 

اشاره:


يكي از ايراداتي كه معمولاً به غزل مي‌گيرند و حرفهايي از قبيلِ «تكراري و محدود است» را درباره آن پيش مي‌كشند، بحث قافيه است. كلام، حول محور همين قافيه مي‌گردد و قافيه است كه نقش كليدي در بيت و در كل شعر ايفا مي‌كند.
شعر امروز با اجازة ورود دادن به عموم كلمات، تا حدودي به حل اين مسئله پرداخته است و آن چارچوب قديمي را كه قافية محدودي «روي‌»هاي مشخص داشت كم‌رنگ كرده است. اما به هر حال پس از مدتي اين گروه از قوافي نيز به ورطة تكرار مي‌افتند و وقتي در اين سوي بيت از «عشق» حرف مي‌زنيم ناچاريم براي تكميل قافية مقابل به «دمشق» سري بزنيم.
يا اگر قافية ما «عاشق» باشد حتماً بايد «صادق»، «قايق»، «شقايق»، «دق» و مثل اينها قافيه باشد تا كار عاشق درست شود و شعر به سلامتي به وصال برسد!
گذشته از اينكه ورود انواع كلمه به شعر و گسترش دايرة واژ‌گاني به شاعر امروز كمك مي‌كند، خلاقيتهاي شاعرانه هم مي‌تواند منجر به خلق كارهاي بكر شود. البته اين كار چندان هم در ادبيات ما بي‌پيشينه نيست و خلق قافيه‌هايي از اين دست كه با عنوان قافية «معموله» خوانده مي‌شود، در ادبيات قديم وجود داشته است كه يكي از موارد مشهورش در شعر سعدي است:

يكي در بيابان سگي تشنه يافت
برون از رمق در حياتش نيافت

و يا موردي از شاه‌سنجان خوافي:

علمي كه حقيقي ا‌ست در سينه بود
در سينه بود هر آنچه درسي نبود

و يا در نمونه‌اي از ايرج‌ميرزا:

روز چو روز خوش آدينه بود
در گروي صحبت عادي نبود

اين گونه بازي با قافيه شعر را جلوه‌اي ديگر مي‌بخشد و خستگي ناشي از قافيه‌هاي مشخص و تكراري را با تلنگري به ذهن خواننده برطرف مي‌كند و باعث ايجاد لذت مي‌شود:

مي‌دانمت كه سنگ كه بر سينه مي‌زني
حيف از تو نيست سنگ بر آيينه مي‌زني؟
تنهاترين منم كه از اين كوچه مي‌روم
ما را به بزم خويش صلايي نمي‌زني
منوچهر نيستاني 1

البته ناگفته نماند كه در اين مورد هم ممكن است به تكرار برسيم. براي مثال در قافيه‌هايي كه به «ن‍ِه» ختم مي‌شود مثل «عاشقانه‌»، «خانه» و ... و بعد از آن رديفهايي كه با پيشوند «مي» مثل «مي‌شود»، «مي‌گفتم» و ... اين تكرارها ديده مي‌شود:

ببخش اگر غزل عاشقانه مي‌گفتم
و از حماسة رزم شما نمي‌گفتم
بهروز ياسمي 2

و موارد مشابهي كه زياد ديده مي‌شود و ديگر بكر و تازه نيست و حتي چند قرن قبل در شعر كمال خجندي اتفاق افتاده است:

دوش با خود ترانه مي‌گفتم
غزل عاشقانه مي‌گفتم
گر ز سر مي‌گذشت آب دو چشم
با كس اين ماجرا نمي‌گفتم

اما با اين وجود گاه شاهد خلق قافيه‌هاي زيبايي هستيم و ذهن خلاق شاعران جوان هنوز به «خلق قافية نو در غزل» مي‌پردازند. يكي از نمونه‌هاي خوب اين قافيه‌سازي در اين غزل اتفاق افتاده است:

مي‌خواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و هم‌گريز تو باشم خدا نخواست
آه اي پري كه هرچه غزل گريه خواستم
بيت ترانه‌اي ز تو باشم نخواست
فرهاد صفريان 3

همچنان كه در شعر آوردن كلمة جديد باعث نوگرايي نيست در اينجا هم تركيب چند كلمه و ايجاد نوع جديد، موجب نوگرايي و موفقيت آن نيست و در مواردي هم كه از آن بوي تكلف مي‌آيد چندان جالب نيست. براي مثال در شعر زير قافيه موسيقي‌اي جالب ندارد.
خورشيدتان كجاست؟ ... نگوييد: «ذره نيست!!...»

كوهي كه كوه باشد از آغاز دره نيست!!
گيرم دوباره پشت سر هم علم شويد
شوري كه توي «شين» شرر هست در «ر» نيست!!
سيامك بهرام‌پرور 4

ارتباط عمودي در غزل امروز، نقش ديگري به قافيه داده و آن را شناورتر كرده است. بعضي از اين غزلها ضمن حفظ ارتباط افقي، ارتباط عمودي را هم لحاظ مي‌كنند:

شروع مي‌شود و باز هم «الف» تا «ي» ...
شبيه يك غزل تازه‌ايد آقاي ...
شماي صبح و شب و هر دقيقه و هرجا
شما كه پشت من افتاده مثل يك سايه
الهام مرداني 5

و بعضيها توجه بيشتر را به ارتباط عمودي معطوف مي‌كنند كه البته در اين نوع از غزلها روايت بايد به حدي مطلوب باشد كه كمبودي در آن احساس نشود:

انگشت روي لب، و بخوانيد هيس هيس
اين مرده كه رسيده به همراه يك پليس
برگشته با گواهي‌ا‌ي فوتي سفيدرنگ
حتي شناسنامه ندارد براي زيس ...
... تن در همان حوالي‌ تابوت كوچكش
ـ دنبال چند تسليت ساده و سليس
علي مقدم‌كوهي 6

در برخي از غزلها ـ‌ بجا و نابجا ـ كلمه را تقطيع مي‌كنند و نيمي را در اين سو و نيمي را در طرف ديگر قرار مي‌دهند، و فقط و فقط به خاطر پر كردن وزن دست به اين كار مي‌زنند كه چندان مطلوب نيست؛ اما در نمونة بالا تقطيع «زيستن» چند منظوره بوده و بسيار جاافتاده نشان مي‌دهد.
همان طور كه ذكر شد نمونه‌هاي زيادي از اين موارد مي‌توان نشان داد. آنچه در اين نوشته آمده مواردي است كه حاصل مطالعات اتفاقي من در مجموعه‌ها و نشريات مختلف بوده و حتي در بعضي موارد شاعرانش را هم نمي‌شناسم.
در پايان نمونه‌هاي ديگري را با هم مرور مي‌كنيم، اين بار بدون هيچ توضيح و قضاوتي:

دستم به ماه مي‌رسد امشب اگر كه عشق
دست مرا دوباره بگيرد مگر كه عشق
معني‌ نمي‌دهد مگر از اين جهان سرد
يك راه تازه رسم كني تا به درك عشق
مجيد اخرايي 7

كاش آسمان به شانه بگيرد غم مرا
چون ابر تا تو گريه كند ماتم مرا
حالا كه دل‌گرفتة يك جرعه گريه‌ام
مگذار بي‌قرار خودت اين همه مرا
مونا زنده‌دل 8

وقتي كه دريا مي‌شود درياتر از من
ردي نمانده روي شنها ديگر از من
مقصودم از ققنوس و خورشيد و خدا: تو
از آتش و خاكستر و دريا غرض: من
مرتضي اردستاني
آستارا ـ زمستان 84


پي‌نوشت:

1. غزل غزلهاي امروز، مجيد شفق، انتشارات سنايي، 1377
2. گزيدة ادبيات معاصر 39، انتشارات نيستان، چاپ اول، 1378
3. مجلة جوانان امروز، شمارة 1704
4. عطر تند نارنج، انتشارات داستان‌سرا، چاپ اول، بهار 84
5. دفتر شعر جوان، شعر استان بوشهر، چاپ اول، بهار 1382
6. دو ماهنامة ادبي ـ دانشجويي بلم، مجمع زبان و ادبيات فارسي دانشگاه پيام نور اردبيل، مرداد و شهريور 84
7. دفتر شعر جوان 5، چاپ اول، پاييز 81
8. مجلة سروش جوان، شمارة 23، تيرماه 81

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:13 ] [ فلاحی ]

توهم تکرار

محمدسعید میرزایی

 

اشاره:


روايت آنچه بر غزل معاصر، طي دهه گذشته رفته است، دشوار است. پايان پذيرفتن جنگ، فضايي ديگر را روياروي نسلي آرمانگرا قرار داد، كه ادبيات ديگري را مي‌طلبيد و در اين ميان نسلهاي دوم و سوم شعر پس از انقلاب، در حال يافتن و تجربه بودند. در دهه شصت تجربه‌هاي فراوان و ارزشمندي انجام پذيرفته بود، كه به لحاظ گسترش حوزة واژگاني غزل و ايجاد زباني براي بيان آرمانهاي نسلي پرشور، بسيار حائز اهميت است. من بر آنم كه غزل به خاطر خاصيت تكرارپذير بودن (يا به عبارتي مشتبه شدن تكرارپذير بودن اين قالب بر بعضي از شبه شاعران) و به هر حال پرداختن فراوان به «مفهوم»، دچار نوعي اشباع شده بود و غزل دهة هفتاد، با صبغه‌اي رباعي‌ ـ تصويري از اواخر دهة شصت كم‌كم شكل گرفت. شايد كمتر شاعري را بتوان يافت كه در آن سالها‌، به غزل نپرداخته باشد. شاعراني كه بعداً به دنبال جريانهايي چون شعر زبان، شعر حركت و ... رفتند و اصلاً عطاي غزل را به لقايش بخشيدند. جالب آنكه جواناني كه در سالهاي انتهايي دهة هفتاد، شعر گفتن را آغاز كرده بودند، امروز خواب حضور خود را در آن سالها مي‌بينند، شايد به طمع حضور در هياهويي كه پيرامون شعر و غزل دهة هفتاد به راه افتاده است و شايد براي پنهان ساختن تأثيرپذيريهاي ناشيانة خود. به هر حال اين دسته سعي داشتند كه خود را به قافلة غزل دهة هفتاد برسانند. اما در هر صورت، حضور يا غيابِ اين ‌گونه در كلاسِ غزلِ امروز، اهميت چنداني نمي‌تواند داشته باشد، هنگامي كه حاصل آن تجربه‌هايي اصيل و ارجمند نباشد.
***
شايد مسئله‌اي كه بسياري از شاعران را در ابتداي دهة هفتاد، از غزل دور كرد و خوشبختانه يا متأسفانه به ساحتهاي ديگر رهنمون ساخت، تك‌صدايي بودن فضاي غزل در ادوار و دهه‌هاي مختلف و عدم باورِ امكان رسيدن به زبانها و فُرمهاي مختلف در غزل بود، به هر حال آن شاعران،‌ چندان هم دور از ذهن نمي‌انديشيدند. اما نمي‌توان اين واقعيت را انكار كرد كه تجربه‌هايي كه در غزل دهة هفتاد صورت گرفت، با خوانشِ نويني كه از «غزل» ارائه داد، نظر بسياري از طيفهاي خوانندگان مدرن را به سوي خويش معطوف ساخت و فضا را براي تجربه‌هاي ديگر و كشف فضاهاي گسترده‌تر در غزل فراهم ساخت. مي‌خواستم مدخلي به بعضي از مباحث نقدِ آسيب‌شناسانة غزلِ امروز بگشايم، اما به هر حال اين مجال اندك است، اما مي‌توان با استناد به آنچه كه در طي دهه هفتاد در ساحت نشريات و مجموعه و ج‍ُنگ‌ها و گزارشهايي كه از غزل اين دهه داده شده آمده است، ابعاد واقعي غزلِ دهه هفتاد را مشخص كرد.
***
نيما سه اصل را براي كار خود در نظر مي‌گيرد يكي از اين اصول اين است: «استقلال مصراعها، كه در غير اين صورت كار به چيزي مثل بحر طويل شبيه خواهد شد» (نقل به مضمون). به‌زعم من غزل امروز، راه را از اين نقطه، به اشتباه رفته است. يعني به جاي اينكه شاعران جوان سعي كنند به فرمي ارگانيك، متناسب با امكانات قالب غزل دست پيدا كنند، به طرزي شتاب‌زده و كوركورانه، مصراعها و ابياتِ غزل را به هم مربوط مي‌سازند، بي‌آنكه به ن‍َف‍َسِ خوانندة ‌فارسي‌زبان بينديشند و به ن‍َف‍ْسِ غزل نگاهي تاريخي داشته باشند.
به هر حال غزل، تا هنگامي غزل خواهد بود كه قالب غزل را به هنگام خوانده شدن به مخاطب پيشنهاد دهد، در غير اين صورت در حوزة «غزل» و تاريخيت غزل نخواهد گنجيد. به همين علت، بسياري از اين تجربه‌هاي ناشيانه، آثاري هستند كه بايد نسبت به اصالتِ وجودي آنها ترديد كرده؛ آثاري كه نه در حوزة نقدِ غزل معاصر مي‌گنجند و نه به عنوانِ يك اثر مجرد مي‌توان ارزش چنداني براي نوگرايي آنان در نظر گرفت.
شايد يكي از چيزهايي كه در اين ميان بتواند «غزل» را نجات دهد، استفاده از «رديف» است كه مي‌تواند «شكل» غزل را حفظ كند. مي‌بينيم كه بسياري از كساني كه به صرافت غزلِ نو گفتن مي‌افتند و مي‌خواهند مثلاً روايت و «فرم» در كارشان داشته باشند، در ابتدا «رديف» را كنار مي‌گذارند و از قافيه‌هايي ابتدايي براي مربوط ساختن ابيات به يكديگر استفاده مي‌كنند.
***
غزل امروز در ابتداي دهة هشتاد، همچنان دو سه صدا بيشتر ندارد. اضافه كردن پسوند فلان و بهمان به غزل، تا وقتي كه اثر قابل توجهي پديد نيايد، تأثيري در وضعيت غزلِ حاضر نخواهد داشت. حلال‌زادگي غزل در آن است كه ابتدا غزل زاده شود، پس آن‌ گاه «تئوري» از آن پديد آيد.

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:9 ] [ فلاحی ]

غزل

محمدرضا سنگری

 

اشاره:


در عرصه شعر انقلاب، غزل را بايد لنگرگاه و قيامت شعر ناميد، چرا كه سروده‌ها و سرايندگان آنها پس از عبور از حاشية قالبهايي چون رباعي، دوبيتي، مثنوي و … بر ساحل غزل پهلو گرفتند و درست همچون قيامت كه آرامشگاه همة تكاپو و كوششهاست. 1 غزل، آرامشگاه و سرانجامِ عمدة حركتهاي شعري انقلاب به شمار مي‌آيد و اگر غزل در مفهوم گسترده‌اش ـ نه توجه به فرم و شكل خاص ـ ديده شود حضور غزل و روح غزل را در تمام سروده‌ها اعم از نيمايي و سپيد تا قالبهاي كلاسيك همچون مثنوي و رباعي و دوبيتي نيز مي‌توان يافت.
اگر به تعريف غزل ـ رها از شكل و قالب‌ ـ اكتفا كنيم، بايد گفت سروده‌هاي انقلاب در همين قلمروِ شفاف و آفتابي قدم مي‌زنند و به دليلي حضور فرهنگ ايمان، شهادت و عرفان، نبض تمام سروده‌ها‌ـ با اندكي تسامح‌ـ جز پژواك عشق و عرفان چيز ديگري نيست.
البته اين تنها سرنوشت شعر انقلاب نيست كه شعر كلاسيك فارسي نيز سرنوشتي چنين داشته است و غزل‌، فرجام خوش سلوك شعري ماست و اگر امكان آمارگيري دقيق در شعر شاعران ردة اول و دوم شعر فارسي بود، روشن مي‌شد كه حرف اول و آخر را غزل‌ زده است.
در آينده نيز مي‌توان پيش‌بيني كرد كه غزل همچنان ميدان‌دار و يكه‌تاز عرصة شعر فارسي باشد، چرا كه روح زندگي، عشق است و اين حديثِ شيرينِ مكرر را از هر زبان كه مي‌شنوي نامكرر است.
اگر بپذيريم كه غزل اسيري رهاشده از بند قصيده است و آغاز قصايد و قصايد آغازين با تغزل درآميخته بود و سرانجام در گسستني ميمون، غزل از قصيده جدا گرديد و سپس رها و مستقل در هوايي تازه تنفس كرد، بايد بپذيريم كه نه تنها، سرانجامِ سرودنها به غزل مي‌رسد كه سرآغاز سرودن نيز غزل بوده است.
همان‌گونه كه پيش‌تر اشاره شد،‌ به دليل نظام‌نايافتگي تقسيم‌بندي شعر در ادب كلاسيك، تعريف غزل بر مبناي «شكل» نادرست و نارواست، چرا كه نام همه قالبهاي شعري، به استثناي غزل و قصيده، بر مبناي شكل است (مانند دوبيتي، مثنوي، مستزاد، ترجيع‌بند و …)؛ اما نامگذاري غزل و قصيده بر مبناي محتوا و درون‌مايه شعري است. از نظرگاه شكل، غزل، قصيده و حتي قطعه، تفاوت بارزي با هم ندارند (البته قطعه مصرع) و از نظر درون‌مايه همان مضاميني را كه در غزل مي‌يابيم در مثنوي، رباعي، دوبيتي و … نيز مي‌توان يافت. پس مي‌توان گفت روح غزل در تمام قالبهاي شعر فارسي دميده شده و به آنها حيات و جاني تازه بخشيده است.
اگر قرار باشد ويژگيهاي عام را براي غزل برشماريم، چند ويژگي زير از همه شاخص‌تر و برجسته‌ترند:

1ـ آيينة عواطف و تأثير و تأثرهاي دروني

از احساسات سطحي و زودگذر، تا عواطف و احساسات ژرف و ريشه‌دار انساني، همه و همه در آيينة غزل بازتاب و تجلي داشته‌اند. غزل، ترجمان عشقهاي زودگذر و سطحي تا سوز و گدازهاي عميق عاشقانه و عارفانه بوده است.
اين نكته گفتني است كه عشق در هيچ قالبي به اندازة غزل بيان و عرضه نشده است.
همه جلوه‌هاي احساسي و عاطفي انسان، همچون خشم و نفرت، سوگ و اندوه، غربت و تنهايي، حتي دردها و شكوه‌هاي اجتماعي و سياسي، مجال غزل را مناسب‌ترين و فراخ‌ترين يافته و از آن بهره گرفته‌اند.

2ـ لطافت و نرمي زبان، بيان و واژگان

غزل، جلوه‌گاه احساسات عارفانه و عاشقانه بوده و هست و عواطف شاعرانه، با عبور از صافي ذهن و ضمير، زبان، بيان و واژگان نرم‌آهنگ و لطيف را همراه مي‌آورند به همين دليل، لحن غزل از ديرباز تا به امروز، عمدتاً نرم و ملايم است، از اين‌رو، بسياري از غزلها، در وزنهاي نرم سروده شده‌اند. 2 البته در عصر مشروطه، رويكرد شعرـ از جمله غزل‌ـ به مسائل اجتماعي و سياسي، استفاده از واژگان و تركيبات ديگر را باعث شد كه اندكي خشونت چاشني غزل گرديد و در عصر انقلاب، به ويژه سالهاي دفاع مقدس،‌ درآميختن غزل و حماسه آهنگ ديگري به غزل بخشيد كه با فضاي متعارف غزل، تفاوت داشت. 3

3ـ‌گسستگي در روساخت و پيوستگي در ژرف‌ساخت

شايد، تنوع و تحول «حال» شاعرانه و كشف و شهودها، كه در حوزه هيچ شعري همچون غزل، بروز و ظهور ندارد، عامل «گسستگي ظاهري» غزل باشد. اين است كه در نخستين نگاه، ابيات غزل را مجموعه‌اي پريشان مي‌يابيم يا ابياتي كه ظاهراً هر كدام سوز و سازي جداگانه دارند اما با اندكي تأمل و ژرف‌بيني، رشته‌اي پنهان در مجموعة غزل را مي‌توان يافت كه دست هر بيت را در دست ديگري مي‌نهد و در «پيوندي» خجسته و فرخنده، ساختاري شكوهمند و شيرين را پي مي‌ريزد. در غزلهاي سبك هندي، اين پيوستگي كم‌رنگ‌تر است. در بخشي از غزلهاي شاعران بزرگ، گاه زبان روايي مي‌توان يافت كه خود به خود نوعي پيوستگي در مجموعة غزل را به همراه مي‌آورد. مثلاً در غزلهايي همچون «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» و «دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند»، پيوندي محسوس و ملموس به دليل زبان روايي ديده مي‌شود.
در سروده‌هاي عصر انقلاب و سالهاي دفاع مقدس ويژگي روايي در غزل، بافتي يك‌دست و پيوندي آشكار ميان ابيات ايجاد مي‌كند و اين حوزه به دليل بسامد بالا، نوعي تفاوت با غزل گذشته را نمايان مي‌سازد.

4‌ـ بي‌پيرايگي و رهايي از تكلف

احساسات آني و عواطف بي‌واسطه، تصنع را از كلام مي‌گيرند. خاقاني شاعر تصويرها و توصيفهاي پيچيده كه گستره و تبحر علمي او همراه با توان شاعرانه، سروده‌هايش را دشوار و ديرياب ساخته است، در سروده‌هايي كه سوز و تأثر درون را از مرگ فرزندش رشيد‌الدين نشان مي‌دهد، به دليل بي‌تكلفي و بي‌واسطگي در بيان عواطف، زبان و بياني روشن‌تر و شفا‌ف‌تر مي‌يابد. غزل، جلوه‌گاه زلال درون شاعر است به همين دليل به‌ندرت عرصة فضل‌فروشي،‌ تكلف و پيچيدگي شده است. اين نكته را نبايد با پيچيدگي و دشواري شعر و غزل شاعران سبك هندي، به ويژه بيدل، اشتباه گرفت، چرا كه دشواري غزل بيدل، عمدتاً ويژگي زباني اوست تا تكلفي شاعرانه از نوع آنچه كه در قصيده ديده مي‌شود.

5‌ـ‌عرصه اجمال نه تفصيل

غزل هر چند عميق‌ترين، بلندترين و اساسي‌ترين عواطف و دغدغه‌هاي انساني را در خويش نمايانده است، اما به دليل كوتاه بودن، فرصتي مناسب براي طرح ابعاد و زواياي گوناگون انديشة انساني نيست. در غزل كمتر مي‌توان از تمثيل، حكايت و قصه مدد گرفت. همين امر باعث شده است كه شاعران، قالبهاي ديگرـ به‌ويژه مثنوي‌ـ را براي توضيح، بسط و طرح انديشة خويش برگزينند.
6‌ـ‌ تأثيرگذاري و پايايي در ذهن و ضمير
به دليل محتوا و درون‌مايه‌اي كه با احساسات عميق و ماندگار انسان پيوند دارد و همچنين آهنگ و موسيقي لطيف، غزل بيش از ديگر سروده‌ها با حافظه‌ها گره مي‌خورد. به همين دليل حافظة مردمي و نيز حافظة خود شاعران با غزل بيش از ديگر قالبها انس و الفت دارد. تك‌بيتهاي ماندگار در حافظة مردم جامعة ما كه عمدتاً در فرهنگ رانندگان و جاده‌ها ديده مي‌شود نيز برگرفته از غزلهاست.

كاركرد و گسترة غزل

هر چند روح غزل، «عشق» است و از ديرباز تا به امروز در هيچ قالبي به اندازه غزل، عشق و جلوه‌هاي آن چهره ننموده است، اما در گذر زمان، همچون ديگر قالبها، رنگ و بوي ديگر يافته و عرصة طرح همه موضوعات و مسائل انساني شده است. عرفان، سياست، آموزش، طرب، غم، عشق زميني و آسماني و همة اضلاع و ابعاد حيات در آيينه غزل خودنمايي كرده‌اند. حتي «عشق» گاه نرم و رام و گاه سركش و آشوبگر، گاه رند و زيرك و زماني صاف و صميمي و ساده، به غزل سر زده است و در اين ميدان فراخ‌ سوز و ساز و ناز و نياز آورده است.
حافظ كه حافظه شعري ماست و پهلوان گذشته، هنوز و هميشه در عرصة غزل، گاه عاشقانه، گاه عارفانه و گاه تركيبي از هر دو را آورده است و در آميزه‌اي شگفت‌ همه را به شگفتي و حيرت كشانده است. گاه نيز با طنزي ويژه، قلندرانه و بي‌پروا، به نقد صوفيان متظاهر و زاهدان ريايي پرداخته است؛ شيوه‌اي كه بعدها در غزل عصر مشروطه و بيداري ـ اما نه در افق والا و متعالي غزل حافظ‌ـ تصويري از جامعه آشفته و بيداد رفته بر شاعر و غير شاعر را ترسيم كرد. اگر بگوييم غزل، فراگيرترين قالب و عرصه طرح اجمالي همه مسائل انساني بوده است سخني به گزاف نگفته‌ايم. همين است كه غزل در خلوت و جلوت همدم مردم ما بوده و هست و هرگز كهنگي و فرسودگي در آن راه نيافته و امروز نيز بيش از همة قالبهاي شعري مورد اقبال و استقبال است.

ويژگيهاي غزل معاصر

به دشواري مي‌توان در غزل معاصر، خصوصيتي را يافت كه در غزل گذشته از آن نمونه و نشانه‌اي يافت نشود. تنها بسامد بالا و غلبة برخي ويژگيهاست كه غزل معاصر را از غزل ديروز جدا مي‌كند. براي تحليل بهتر و دقيق‌تر غزل عصر انقلاب و به طور خاص غزل پايداري (دفاع مقدس)، بازيافت و تحليل ويژگيهاي غزل پيش از انقلاب بايسته و لازم است. از بارزترين خصوصيات غزل قبل از انقلاب ويژگيهاي زير را مي‌توان برشمرد:

الف: ويژگيهاي محتوايي و دروني

1‌ـ‌ غلبه عشق زميني و سطحي

چندين دهه، غزل همچون عرصه‌هاي ديگر شعري مانند چهارپاره، نوسروده‌ها، مثنويها، رباعيها و عرصه‌هاي نثر به‌ويژه رمانها و نمايشنامه‌ها سرشار از فضاهاي سطحي و حتي بيان عريان و بي‌پرده مسائل جنسي بود. در شعر برخي از شاعران تغزلي، بي‌پرده و بي‌پروا، زواياي پنهان عشقهاي صوري بازنموده مي‌شد. حتي برخي زنان شاعر نيز از بيان صريح احساسات جنسي پروا نداشتند.

2ـ يأس و بدبيني شديد فلسفي و روحي

فضاي بسته و خفقان‌آلود رژيم ستمشاهي، حاكميت جو پليسي، سركوب حركتهاي سياسي و مبارزاتي، زندان و شكنجه وحشتناك ساواك، بريدگي و يأس از مردم و در كنار آن، نفوذ و رسوخ فلسفة كافكا، آلبركامو، سال بلو و … در ميان نسل روشنفكر، سروده‌هاي قبل از انقلاب اسلامي را آكنده از يأس و بدبيني ساخته بود. بسامد بالاي كلماتي چون اسير، ديوار، زندان، زمستان و … گواه اين‌گونه انديشيدن است. جالب توجه است كه بخشي از مجموعه‌هاي شعري اين دوره، نامي بر پيشاني دارند كه به روشني نشان اين تاريك‌بيني و بن‌بست‌انگاري است. شعر شاعران نوگرا در غزل معاصر هر چند قبل از انقلاب در برهه‌هايي به مبارزه دعوت مي‌كنند، اما از يأس و بدبيني فلسفي و اجتماعي نيز خالي نيست.

3ـ‌ تحقير، تمسخر و گاه توهين به ارزشها و نمادهاي ديني و مذهبي

اين ويژگي در داستانها نمود بيشتري دارد. داستان‌نويساني چون صادق هدايت، سيد محمدعلي جمالزاده، جلال آل احمد (در دوره‌هاي قبل از تحول و گاه پس از آن) و در شعر، عمده شاعران غير مذهبي، با گرايشهاي روشنفكرانه يا چپ ضد مذهبي (مانند ماركسيست)، جلوه‌ها و مظاهر مذهبي را به باد استهزا و تخطئه مي‌گرفتند. سروده‌هاي كفرآلود، نه تنها در حوزه غزل كه در ديگر حوزه‌هاـ به ويژه نوسروده‌هاـ نيز در اين دوره چشم‌گير و رايج است. در سروده‌هاي مهدي اخوان‌ثالث، نادر نادرپور، احمد شاملو و نصرت رحماني مصاديق بارزي از اين‌گونه سرودن را مي‌توان ديد.

4 ـ مرگ‌ستايي و آرزوي مرگ

بازتاب طبيعي انديشه پوچ‌انگاري در ميان نويسندگان و شاعران پس از مشروطه را در هيئت خودكشي به روشني مي‌توان يافت. تقي رفعت و صادق هدايت دست به خودكشي زدند و چند تن از شاعران در زندان و بيرون از آن اقدام به خودكشي مي‌كنند. مرگ‌ستايي، سايه بر سروده‌ها افكنده است و شاعر، مرگي زودرس را فرياد مي‌زند و بر بخت بد خويش نفرين مي‌فرستد كه بايد ناز اجل را كشيد!
اگر اين آرزوي مرگ را با آرزوي مرگ در عرفان و سپس در فرهنگ شهادت در اسلام مقايسه كنيم، تفاوت افق فكري و روحي شاعران اين دوره را با عارفان شاعر در خواهيم يافت. گله از بخت و سرنوشت و بد گفتن به زمين و زمان، چاشني سروده‌هاي مرگ‌ستاست كه شرايط اجتماعي و سياسي سهم مهمي در اين نوع سرودن دارند.

5 ـ شكوه از زمانه و مردم

شاعران عصر مشروطه، معترض، تندخو، بدبين و حسا‌س‌اند. با كوچك‌ترين ناروايي اجتماعي پرخاش مي‌كنند و گاه با كاستيها و ضعفهايي كه در فرهنگ، انديشه و رفتار مردم مي‌بينند، بي‌پروا بدانان مي‌تازند. اين ويژگي را در سروده‌هاي شاعران دهة 30 تا 50 نيز مي‌بينيم. جامعه آشوب‌زده و در فقر فرو رفته كه به دليل حاكميت نظام استبدادي به بيداد تن سپرده و سرانجام آن را سرشار از چاپلوسي، رياكاري با افقهاي مبهم و مه‌آلود نموده است، شاعر را به عكس‌العمل وا مي‌دارد. چهرة نخستين اين فضا، يأس‌سرايي و نوميدي شاعر است اما چهره ديگر، تاختن به مردم، تحقير مردم و ناسزا گفتن به مردم است.
در سالهاي 30 تا 50 بيان نمادين و رمزگونه ـ به دليل خفقان و اختناق ـ در شعر رشد كرد و در شعر شاعران همين نمادها، دامنگير مردم نيز شد و شاعر، مردم را به مردگان بي‌تحرك، كرمهاي خوكرده به لجنزار، تنديسهاي خاموش، تن‌سپردگان به شب و … معرفي كرد.
درست در همين هنگامه است كه نگاههاي روشن و دورنگر، مردم را باور مي‌كنند و توان پنهان در وجود مردم را كه همچون آتشفشاني منتظر شراره‌افشاني و انقلاب است، مي‌بينند و مي‌يابند و از آن بهره مي‌گيرند. در اين ميان، چهرة بينش‌مند و بزرگ عصر ماـ حضرت امام خميني(ره)ـ بيش از ديگران با نگاه «مردم‌شناس» به تهييج، سامان‌دهي و حركت اين موج آماده و خروشان انديشيد و سرانجام نيز موفق شد بزرگ‌ترين انقلاب ديني روزگار ما را رقم زند.

ب: ويژگيهاي ساختاري و بيروني

از نظرگاه ساختار و قالب، حادثه چنداني را در غزل شاهد نيستيم؛ جز بهره‌گيري از وزنهاي بلند و تجربه‌هايي در بهره‌گيري از واژه‌هاي نو و زير و بم وزن براي القاي بهتر مفهوم و درون‌مايه شعر، كه جدا از اين ويژگي چشمگير و قابل اعتنا، ويژگيهاي شاخص ديگري را در غزل اين دوره نمي‌يابيم.

ويژگيهاي غزل انقلاب و دفاع مقدس

هر چند سالهاي آغازين انقلاب، غزل تا اندازه‌اي غريب و فراموش‌شده مي‌ماند و از سروده‌هاي نيمايي، قصيده‌، رباعي و دوبيتي بيش از ديگر قالبها بهره گرفته مي‌شود، اما در دهه شصت چندين جريان در غزل ايجاد مي‌شود كه هر كدام طيفي از شاعران را در پي خود مي‌كشاند و تأثيراتي گذرا يا ژرف در جريان شعر اين دوره بر جاي مي‌گذارد. ويژگيهاي غزل اين دوره عمدتاً عبارت‌اند از:

1ـ درآميختن «عرفان» و «حماسه» در غزل

فضاي حماسه، فضاي نبرد و ستيز و خون و مرگ است. در چنين فضايي صدايي جز چكاچك شمشيرها و صفير تيرها و نعرة مردان جنگي را نبايد شنيد. اندوه نيزـ البته اندوهي حماسي‌ـ گاه پس از مرگ پهلوانان ديده مي‌شود كه به مقتضاي فضاي حماسه، رنگ و بوي تغزلي به خود نمي‌گيرد.
فضاي غزل ـ برخلاف حماسه ـ فضايي نرم و غنايي است؛ فضاي تأملهاي دروني، سير در انفس، ستايش زيباييها و عظمتهاي درون و بيرون و به هر حال متفاوت با حماسه.
شرايط سالهاي جنگ و تلفيق دو ويژگي لطافت روح و صلابت حركات، در شعر نيز نمود پيدا كرد و غزل ظرف مناسبي شد تا اين فرصت شكوهمند را به نمايش بگذارد. حق تقدم در اين راه از آن نصرالله مرداني شاعر نام‌آشناي كازروني است.
«مرداني» با بهره‌گيري از اسطوره‌هاي پهلواني شاهنامه، مضامين حماسي عاشورا و تركيب و تلفيق اين دو و استفاده از واژگان درشتناك همراه با واژگان غزل، در القاي فضا و فرهنگ جبهه كوشيد و غزلي را رقم زد كه در روزهاي حادثه و حماسه نقشي بزرگ در پويايي و ترسيم جريان جنگ و دفاع مقدس داشت. سروده‌ مشهور:
از خوان خون گذشتند صبح ظفر سواران پيغام فتح دارند آن سوي جبهه ياران معرف اين ويژگي غزل است. در غزل زير تمام ويژگيهايي را كه برشمرديم مي‌توان ديد. تصويرهاي مكرر، نمادها و اسطوره‌ها مانند كاوه، منيژه، جادوگر، بيژن و … غزل را با حماسه درآميخته است.
در اين سروده، روح غزل با روح حماسه درآميخته است و تركيبهايي نو چون چريك باد، كاوه بهار، امير ابر، منيژه جادوگر نسيم، يك كهكشان ستارة ميخك و … به شعر حال و هوايي خاص بخشيده است.

مي‌آيد از ديار بهاران سپاه گل
بر سر نهاده دختر صحرا كلاه گل
با جنبش دلاور جنگل، چريك باد
در خون كشد به بيشة شب پادشاه گل
آرد دوباره رايت خونين به اهتزاز
بر گور لاله‌هاي جوان دادخواه گل
با بانگ پ‍ُرطنين ظفر، كاوة بهار
فرمان «داد» آورد از بارگاه گل
طبل نبرد مي‌زند امشب امير ابر
دارد سر ستيز مگر با سپاه گل
هم‌خوابه در حصار چمن با صبا شدن
در دادگاه حادثه باشد گناه گل
درياب اي منيژه جادوگر نسيم
با سحر عشق بيژن شبنم ز چاه گل
يك كهكشان ستاره ميخك شكفته است
در آسمان سبز به اطراف ماه گل
دست كريم ابر برافشانده بي‌شمار
الماسهاي روشن باران به راه گل
بيدار مانده چشم من آن سوي شب هنوز
در انتظار آمدنت اي پگاه گل

نصرالله مرداني

در سالهاي پس از دفاع مقدس نيز مي‌توان سروده‌هايي از اين دست يافت. هر چند فضاي ديروزين نيست، اما آتش نهفته در خاكستر قلبها، بروز و ظهوري به رنگ و روشني ديروز دارد. لعابي از حماسه با اندوهناكي غزل در هم آميخته و تلفيق حماسه و غزل را باعث شده است:

هلا رهاشده در باد پير تنهاگرد غريب‌وارة شبهاي بي‌ستارة سرد
به شانه‌هاي ستبرت عقيق زخم كه ماند
كدام حادثه‌ات بال و پر شكست اي مرد؟
كدام واقعه در خود خراب كرده تو را
كدام صاعقه آتش به خرمنت آورد
تو آن تناور سرسبز آن حكايت سرخ
تو اين شكستة دلتنگ اين ترانة زرد
سمند سركشت آن سوي دشتهاي غرور
تفنگ خالي‌ات آواز مي‌دهد با درد
به ياد آر شكوه قبيله‌ات را باز
ببين شقاوت نامردمان چه با او كرد
به پاي خيز و به ياد تمام يارانت
كه نيستند ز خاك ستم بر آور گرد

سيروس اسدي

2 ـ رسوخ و سيطره فرهنگ شيعي

گذشته از مفاهيم اصول اسلامي چون: جهاد، شهادت، ايثار، هجرت، ايمان،‌ نيايش،‌ نماز و ... مفاهيم خاص فرهنگ شيعي به ويژه «عاشورا»، «كربلا»، «حضرت زهرا (س)» و عنصر مهم «انتظار»، در سروده‌هاي دفاع مقدس فراوان ديده مي‌شود. سه موضوع اساسي عاشورا4، انتظار و حضرت زهرا (س)، پشتوانه و درون‌ماية بسياري از سروده‌هاست، كه دليل فراواني كاربرد اين مضامين، وفور اين تعبيرات و رواج اين فرهنگ در جبهه‌هاست. عاشورا و كربلا، آرمان و ايمان رزمندگان است و مفهوم شهادت و پاكبازي، بي‌تداعي كربلا و الگوهاي عاشورا ممكن و ميسر نيست. انتظار موعود، جريان‌ ساري و جاري در زمزمه‌ها و موضوع تابلونوشته‌ها و پيشاني‌بندهاست و نام مبارك حضرت زهرا (س)، نامي است كه كليد و رمز پيروزيها و نام عملياتهاي بزرگ جبهه است.
اگر مجموعة غزلهاي موعوديه، زهراييه و عاشورايي در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد جمع‌آوري شود، خود چندين دفتر خواهد شد. در اين سروده‌ها نگاه تازه به عاشورا، 4 انتظار و مظلوميت زهرا (س)، ملموس و محسوس است.
نمونه‌اي از اين سروده‌ها كه موضوع دفاع مقدس (جبهه، شهادت، ايثار، صبوري و...) در آن ديده مي‌شود، زاويه نگاه، نحوه برخورد و حضور و وفور سه مسئله محوري را نشان مي‌دهد.

بيا وگرنه در اين انتظار خواهم مرد
اگر كه بي‌تو بيايد بهار خواهم مرد

محسن حسن‌زاده ليله‌كوهي

جرس به وادي خورشيد مي‌كشاندمان
كه اين چنين لب چاووش نور خواندمان...
به چوب نيزه اگر سر برفت باكي نيست
كه سعي عشق چنين سرخ مي‌دواندمان

حسين اسرافيلي/گل‌، غزل، گلوله/ صص37 ـ 38

آه... اي همنشين اين محفل، همنشينانتان كجا رفتند
از گلوي پرندگان سبز، بوي شعر و شعور مي‌آيد
بوي عطر نجيب آلاله، بوي سيب و شهادت و قرآن
بوي پرواز، بوي عاشورا، بوي عصر ظهور مي‌آيد

سيد مرتضي كراماتي/ شقايقهاي اروند/ ص 235

روزي هزار مرتبه تا مرگ مي‌رويم
روزي هزار مرتبه تكرار مي‌شويم
فردا دوباره صبح مي‌آيد از اين مسير
چشم‌انتظار لحظه ديدار مي‌شويم

سلمان هراتي/ غزل معاصر ايران/ ص 300

آقاترين! سكوت مرا غرق نور كن
از سمت اين خزان سترون عبور كن...
مي‌ترسم از شبي كه به دجال رو كنيم
آقا! تو را قسم به شهيدان، ظهور كن

منيژه درتوميان/ شعر جوان/صص 67 و 68

وقتي به خواب شقايق، خون شهيدي ‌شتك زد
يك لاله در پشت اين باغ، خود را به ‌سنگ محك زد
يك لاله‌ـ يعني دل من‌ـ در خون خود، غوطه مي‌خورد
وقتي كه دست غريبي، سيلي به روي فدك زد!...

عبدالرحيم سعيدي‌راد/ جمهوري اسلامي 15/5/76

فرهنگ عاشورا ـ همان‌گونه كه پيش‌تر گفته شدـ در تمام ابعاد و جلوه‌هاي خويش در شعر دفاع مقدس چهره مي‌نمايد. تموج حماسه، تبلور پيام، آهنگ سوگ، درد، معرفت، محبت و عشق كه هر يك جلوه‌اي از منشور شكوهمند عاشورايند خود را در سروده‌ها مي‌نمايانند. در غزلها و ديگر قالبهاي شعري به شيوه گذشتگان، تنها به سوگ، اندوه و مصايب كربلا اشارت نمي‌شود. اشاره به اسوه‌هاي عاشورا، پاكبازي، ايمان، بصيرت و عشق‌بازي در آن هنگامة بي‌بديل تاريخي تصويري بايسته‌تر از كربلا را به نمايش مي‌گذارد و چون جامعه با عاشورا زندگي مي‌كند و جبهه‌ها آيينة روشن كربلايند، شاعر عينيت كربلا را مرور مي‌كند و خود، گاه در متن حادثه به ترسيم امروز جبهه‌هاي حماسه و خون و پيوند آن با ديروز كربلاي حسيني مي‌پردازد و وجوه مشترك آنها را در شعر توصيف مي‌كند.

3 ـ درآميختن غزل و قصيده

عمده غزلهايي كه در آنها وصف شهيد، شهادت، جبهه‌هاي نبرد، ايثار و پاكبازي مردم، صبوري مادران و خانواده‌هاي شهيدداده، آزادگان و ... است در حقيقت نوعي قصيده به شمار مي‌آيند، چرا كه شاعر از همان آغاز «قصد توصيف و ستايش» دارد. اما سيطره روح غزل بر سروده، شعر را ميان غزل و قصيده قرار مي‌دهد. همين است كه در قرار دادن برخي از اين سروده‌ها در مجموعة غزل يا قصيده دچار ترديد مي‌شويم. مثلاً در اين سروده از خانم سپيده كاشاني، شعر به قصد ستايش و توصيف آغاز مي‌شود اما بعد رنگ و بوي غزل مي‌يابد:

برادر مبارزم، زمزمه كن بهار را
بچين ز شاخة يقين، ميوة انتظار را
بهار شد، بهار شد، وطن چو لاله‌زار شد
تا كه شمارد اين همه، لالة بي‌شمار را
به خون رقم زدند تا قصة روزگار من
بخوان، بخوان ز دفترم شوكت اين تبار را
هيمة عشق را شرر، از نفس دعا بزن
موج‌زنان برو برو، ببر به سر قرار را ...

اين سروده‌ها هرگز يادآور توصيفهاي دروغين و بي‌بنيادي نيست كه شاعر خود باور نداشته باشد. شاعر در بهت و شگفتي، شاهد و ناظر عظمتهاست و گويي گريز و گزيري از ستودن ندارد.

4 ـ اعتراض و دلتنگي

شاعران انقلاب، رفاه‌زدگي، فرصت‌طلبي، بي‌تفاوتي و عافيت‌طلبي را در سروده‌هاي خويش به باد انتقاد مي‌گيرند و نگراني خويش را از كم‌رنگ شدن ارزشها يا فراموشي و دهن‌كجي نسبت به دستاوردهاي خون مقدس شهيدان ابراز مي‌دارند. اوج اين نوع سرودن و اعتراض و دلتنگي در سالهاي 64 تا 68 است و بعدها نيز به صورت ملايم و آرام با شيبي نرم ادامه مي‌يابد. اين نوع سرودن تقريباً در سالهاي پاياني دهه هفتاد رو به افول مي‌نهد. در سروده‌هاي سلمان هراتي، قيصر امين‌پور، حسن حسيني، علي‌رضا قزوه، سيد ضياءالدين شفيعي، محمدحسين جعفريان، عبدالجبار كاكايي و ... در قالبهاي گوناگون شعري، اين ويژگي را مي‌توان يافت. نمونه‌هاي زير گوياي اين دلتنگي و احساس شاعرانه‌اند:

دسته گلها دسته‌دسته مي‌روند از يادها
شمع روشن كرده‌اي در رهگذار بادها؟
سخت گ‍ُم‌ناميد اما، اي شقايق‌سيرتان
كيسه مي‌دوزند با نام شما، شيادها!

علي‌رضا قزوه

امروز شايد بايد از خون گلو خورد
نان شرف از سفره‌هاي آرزو خورد
بوي ريا پر كرده ذهن دستها را
اي كاش مي‌شد جرعه‌اي بي‌رنگ و بو خورد...
شايد تمام حرفم اين باشد جماعت
حق شما را كاخهاي روبه‌رو خورد

سيد ضياءالدين شفيعي

5‌ ـ نگراني و دلواپسي نسبت به خويش (خود متهم كردن)

نظارة شهيداني كه بر تخت روان دستها و با سوگ، سوز و صبوري بدرقه مي‌شوند و حضور عاشقان و پاكبازان نوجواني كه در جبهه‌ها حماسه مي‌آفرينند، شاعران را به درنگ در خويش مي‌كشد، تا خود را با رزمندگان اندازه بگيرند و فاصله خود تا آنان را دريابند. در چنين شرايطي شعر، فريادي است كه شاعر بر سر خويش مي‌كشد. اين خود متهم كردن در نوسروده‌ها نيز فراوان ديده مي‌شود. سلمان هراتي، قيصر امين‌پور، علي‌رضا قزوه، محمدرضا عبدالملكيان، سيد ضياءالدين شفيعي، حسين اسرافيلي، ساعد باقري و بسياري ديگر از شاعران در سروده‌هاي خويش اين نهيب و فرياد را هماره بر سر خويش مي‌كشند و اندوهناك و نگرانِ ماندن و رسوب خويش‌اند.

چه زنم لاف رفاقت، نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم‌دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنة خشك مرا غم، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا

ساعد باقري

در اين بهار شكوفايي، كسي به فكر شكفتن نيست
دل من است كه وامانده‌ست، دل من است كه از من نيست
شكسته بال‌ترينم من، شكسته، خسته همينم من
همين كه هيچ در او شوقي، به پر كشيدن و رفتن نيست
چه شد كه در شب خاموشي، ز گردباد فراموشي
ميان كوچة دلهامان، چراغ عاطفه روشن نيست

عليرضا قروه

اي كتيبة شكيب، مرد روز ناگريز
اي تمام لحظه‌هات شعرهاي دلپذير...
دست و پا جدا شدي، پر زدي، رها شدي
واي من، اسير دل، واي اين دل اسير

ابوالقاسم حسيني (ژرفا)

اين بيان ارجمند شاعرانه، نشان ادراك عميق شاعر و احساس زلال، صميمي و دردمندانه اوست، كه در مقاطعي خاص‌ ـ و شاخص از يادها و حادثه‌هاي دفاع مقدس‌ ـ نمود بيشتري دارد. حضور و وفور اين نوع سرودن در موقعيتهاي زير چشمگيرتر بوده و هست:

1ـ تشييع پيكر پاك شهيدان
2ـ‌ پيروزيهاي غرورآفرين رزمندگان در جبهه‌ها
3ـ بازگشت پيكر مفقودالاثرها
4ـ بازگشت آزادگان به وطن پس از سالها اسارت و تحمل سختي
5ـ تجليل و تكريم بسيج و بسيجي‌ـ به ويژه در هفته بسيج و سالگرد دفاع مقدس

در مجموع، غزل دفاع مقدس، چه در سالهاي دفاع مقدس و چه پس از آن قدرتمندترين، فراگيرترين و درخشان‌ترين بخش شعر دفاع مقدس و در يك نگاه كلي‌تر، شعر انقلاب اسلامي به شمار مي‌آيد. غزل در اين دوران برخلاف ديگر قالبها كه گاه با اقبال و گاه عدم اقبال مواجه شده‌اند ـ يا مانند رباعي و دوبيتي كه در دوره‌اي خاص درخشيده و پس رها شده‌اند _ در همه سالها، عرصه طبع‌آزمايي و قدرت‌نمايي شاعران بوده است. هر چند، مجموعه‌هايي موفق از غزل انقلاب، توسط شاعران فراهم آمده است. 5 اما به دليل استواري، پختگي و درخشش اين قالب، مي‌توان سروده‌هايي برتر در اين قالب را ارائه داد. لذا هيچ سروده‌اي همچون غزل، آيينه شعر انقلاب و دفاع مقدس نيست.

نمونه‌هاي غزل دفاع مقدس

تو را صدا زدم

و داد زد بيا به سمت بادها
اگر نمانده‌اي در انجمادها
و بعد از آن هميشه اشكهاي سرخ
كه سبز شد به چشم گريه‌زادها
نشستم و فقط تو را صدا زدم
تو را، در ازدحام جيغ و دادها
همين كه شد، تمام زخمهاي من
به وسعت هجوم انتقادها
نگاه تا هميشه عاشقانه‌ام
اسير شد به قاب عكس يادها
تو رفته‌اي و روشنايي دلت
هنوز مانده در مسير بادها
محسن احمدي

بي‌بادبان

دلم رفت تا بيكران رو به دريا
به آن وسعت بي‌نشان رو به دريا
دلم رفت و رفتند دريادلاني
شبي كاروان كاروان رو به دريا
سرازير شد جويباري ز چشمم
به دنبالت اي مهربان رو به دريا
تو آيينه‌اي، آفتابي‌تريني
تو تصويري از آسمان رو به دريا
نمي‌يابم از آشنايان نشاني
كه رفتند بي‌بادبان رو به دريا
محمدتقي احمدي

سرنوشت سبز

به خاطر مي‌سپارم اسمتان را، اسمهاي آسماني را
زمين طاقت ندارد چرخش اين چشمهاي كهكشاني را
كجا بوديد تا امروز؟ اي امروز و فرداي شما آبي
كه دارد سرنوشت سبزتان را، هجرت رنگين كماني را
پلاكي بود و ديگر هيچ سهم انتظار چشمهاي تو
چه مي‌كردم نمي‌ديدم اگر اين آفتاب ناگهاني را
بپرسيد از همين تنها درخت بي ‌بر و برگم ـ دلم ـ تا باز
بگويد من چه كردم بي‌شما اين روز و شبهاي خزاني را

 

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:9 ] [ فلاحی ]

مضمون آفرینی و نکته پردازی در غزل

تقی وحیدیان کامیار

 

اشاره:


مهم‌ترين ويژگي شعر فارسي از قرن نهم به بعد تا سبك معروف به هندي مضمون‌آفريني است كه از آن با اصطلاحات بسيار ياد كرده‌اند. از جمله: معني‌آفريني، نازك‌خيالي، نازك‌بيني، نازك‌انديشي، نكته‌سنجي، نكته‌يابي، باريك‌انديشي، نكته‌آفريني، نكته‌گويي، ‌خيال‌پردازي، خيال‌بافي، مضمون‌تراشي، مضمون‌سازي، مضمون‌يابي و غيره... ولي در هيچ فرهنگ لغتي و در هيچ جايي كسي اين اصطلاحات را تعريف نكرده است، بلكه فقط به معني لغوي آن پرداخته‌اند. به عبارت ديگر نگفته‌اند كه چه اتفاقي در زبان صورت مي‌گيرد كه مضمون آفريده مي‌شود يا نكته و خيال نازك به وجود مي‌آيد. براي روشن شدن قضيه ببينيم در تاريخ ادبيات دكتر صفا زير عنوان نكته‌سنجي و مضمون‌آفريني چه مطالبي آمده است:
«نكته‌سنجي و نكته‌يابي و نكته‌گويي يعني گنجانيدن نكات باريكي در اشعار همراه با خيال دقيق و نازك‌بيني تام.»
اينها همان نكات تازة بديع‌اند كه معمولاً از آنها در شعر به «مضمون» تعبير مي‌كنيم و ... چنين نازك‌خياليها و نكته‌پردازيها امر تازه‌اي در شعر فارسي نبود و مخصوصاً در شعر غنايي ما وجود داشت. اما هر چه از قرون مقدم به قرون متأخر نزديك مي‌شويم قوت آن را محسوس‌تر و به همين نسبت سادگي الفاظ را براي سهولت بيان بيشتر مي‌يابيم. در غزل شاعران قرن هفتم تا اواخر قرن هشتم، مگر در بعضي موارد نادر، جانب اين هر دو جزء كلام به نوعي گرفته شد كه خواننده احساس نقصاني در لفظ و معني نمي‌كند و حتي در اين ميان شاعراني از قبيل خواجو و سلمان و خاصه‌ حافظ توانسته‌اند نكته‌هاي دقيق بسيار در الفاظ عالي منتخب بگنجانند و خواننده را از قدرت شگفت‌انگيز خود به حيرت افكنند. (صفا، 164، جلد 4) دكتر صفا معتقد است مضمون‌آفريني شاعراني چون حافظ هم جنبه الهام دارد و هم جنبه لفظ فصيح معجزه‌آسا. حال آنكه شاعران اواخر قرن هفتم تا قرن دهم به قدري در تكاپوي يافتن نكته‌هاي باريك بودند كه گاهي از رعايت جانب الفاظ بازماندند. اگرچه مضمون‌آفريني در غير غزل هم هست، اما شعر اين دوره در خدمت غزل است. چندان ‌كه در ديوان شش جلدي صائب فقط در پايان جلد ششم چند قصيده هست و بعضي ابيات پراكنده و مطالع و بقيه ديوان تماماً غزل است. به عبارت ديگر صفا بر اين باور است كه مضمون‌آفريني در صورتي ارزنده است كه با اعتلاي لفظ همراه باشد. (همان. ص 165) وي همچنين در صورتي مضمون‌يابي را ارزنده مي‌داند كه در اين راه مبالغه بسيار نكنند (همان. صص 6 ـ 165).
به هر حال چنان كه مي‌بينيم دكتر صفا تعريف دقيقي از مضمون‌آفريني و نكته‌سنجي ارائه نمي‌دهد و نمي‌گويد كه چگونه شاعران مضمون و نكته مي‌آفرينند. بار ديگر تعريف را تكرار مي‌كنيم: «نكته‌سنجي و نكته‌يابي و نكته‌گويي يعني گنجاندن نكات باريكي در اشعار همراه با خيال دقيق و نازك‌بيني تام» اولين در اين تعريف دور است: نكته‌گويي... يعني گنجاندن نكته‌ها... ثانياً خيال دقيق و نازك‌بيني تام چيست؟ مطالب ديگر وي نيز درباره فصيح بودن لفظ و بسيار مبالغه‌آميز نبودن مضمون‌آفريني و نكته‌سنجي است. احسان يارشاطر نيز در كتاب «شعر فارسي در عهد شاهرخ» مضمون‌يابي را تعريف مي‌كند. به نظر او مضمون‌يابي يافتن صوري تازه از معاني قديم است (كه او آن را عيب مي‌شمرد:) «يافتن صوري تازه از معاني قديم عيب ديگري در شعر اين دوره ]عهد شاهرخ[ پديد آورده است كه بايد آن را «مضمون‌يابي» يا «مضمون‌سازي» خواند. كوشش در يافتن مضمون تازه و باريك، در نفس خود بد نيست، بلكه مي‌توان آن را از امتيازات شاعر شمرد. ولي به شرط آنكه اين مجاهدت، شعر از سادگي و لطف طبيعي كه بي آن شعر را تأثير واقعي نيست، بيرون نبرد و شاعر را در سنگلاخ مضامين غريب و بيشه تصورات مبهم و پيچيده نكشاند.»
تعريف احسان يارشاطر از مضمون‌آفريني نيز مشكل را حل نمي‌كند؛ زيرا يافتن صوري تازه از معاني يا به گفته يارشاطر از معاني قديم، اساس شعريت شعر است. به عبارت ديگر شعر زبان غير مستقيم است يا به گفته شكلوفسكي شعريت شعر و ادبي‍ّت ادبيات در بيگانه‌سازي زبان است. زبان در صورتي كه براي تفهيم و تفهم به كار مي‌بريم بسيار تكراري است و فاقد هرگونه جاذبه زيبايي و تنها در صورتي زيبا مي‌شود كه آن را بيگانه سازيم يعني آن را نو كنيم و به عبارت ديگر صورتهاي تازه‌اي براي آن معني پيدا كنيم تا برجستگي پيدا كند و جذاب شود. به عبارت ديگر زبان هنجار و روزمره بدل به زباني نو و فراهنجار گردد. اما هر صورت تازه‌اي را نمي‌توان مضمون‌آفريني خواند. مثلاً «خورشيد طلوع كرد» در زبان هنجار كاربرد دارد و فاقد هرگونه زيبايي است. اما خورشيد شكفت، گل خورشيد شكفت يا جام طلا سر زد، صور تازه‌اي از همان معناي كلام روزمره است كه برجستگي دارد و زيباست؛ ولي اينها را نمي‌توان مضمون‌آفريني ناميد.

ولي:
آفتاب از شرق اخترسوز شد
و:
سر از البرز بر زد قرص خورشيد
چو خون‌آلوده دزدي سر ز مكمن
منوچهر دامغاني

مضمون‌آفريني است. همچنين به كار بردن واژه نرگس به جاي چشم صورت تازه‌اي است، اما مضمون‌آفريني ناميده نمي‌شود:

چو دانست كز مرگ نتوان گريخت
بسي آب خونين ز نرگس بريخت
فردوسي

در بيت زير نيز شاعر چشم يار را به نرگس تشبيه مي‌كند، اما مضمون مي‌آفريند؛ يعني صورت تازه‌ است اما ساده نيست، بلكه پيچيده است و با حادثه همراه است:

عصاي سبز به كف، زرد روي و موي سپيد
به دور چشم تو شد زار و ناتوان نرگس
نقل از لغت‌نامه به نقل از فرهنگ آنندراج

گرچه مضمون‌سازي از ويژگيهاي سبك يا مكتب هندي به ويژه در غزل اين دوره است، اما در ادب فارسي سابقه دارد. اما نه به فراواني اين مكتب و گاه نه به پيچيدگي آن. مثلاً در اين بيت سنايي مضمون‌سازي هست:

نرگس از خواب از آن حذر دارد
كه همي پاس تاج زر دارد

حتي پيش از سنايي در شعر رودكي، پدر شعر فارسي، نيز مضمون‌آفريني هست. رودكي به جاي آنكه بگويد خيلي مشتاق ديدن تو هستم، مضموني زيبا مي‌آفريند:

نظر چگونه بدوزم كه بهر ديدن دوست
ز خاك من همه نرگس د‌َم‍َد به جاي گياه
نقل از لغت‌نامه

اصولاً يك تشبيه يا استعاره ساده يا كنايه و مجاز ساده، گرچه آفرينش شاعرانه است، اما مضمون آفريده نمي‌شود. معمولاً مضمون‌آفريني، كلام غير مستقيمي است كه داراي حادثه است. البته مضمون‌آفريني خاص شعر نيست. بسياري از افسانه‌هايي كه در آنها اشياء يا حيوانات در نقش انسان عمل مي‌كنند مضمون‌آفريني است. مثلاً ملك‌الشعراي بهار به جاي آنكه بگويد اگر پشتكار و همت باشد، انسان در هر كاري موفق مي‌شود، شعر:

جدا شد يكي چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگي دچار

را كه مضمون تازه و افسانه‌اي زيباست، ساخته. حسن تأثير در غزلي به جاي آنكه بگويد چشم يار چون نرگس زيباست، يا از نرگس هم زيباتر است، افسانه‌اي مي‌آفريند آن هم در يك بيت:

نرگس از چشم تو دم زد، در دهانش زد صبا
رنج دندان درد دارد مي‌خورد آب از قلم

حاصل اين شعر يعني چشم تو از نرگس هم زيباتر است. اما شاعر براي ابلاغ اين معني از يك صورت تازة ساده استفاده نكرده، بلكه افسانه‌اي آفريده است. به يار مي‌گويد روزي كه تو به گلستان آمدي، نرگس، چشمان زيباي تو را ديد و بر آنها رشك برد و خرده گرفت. باد صبا به گلستان مي‌وزيد سخن او را شنيد و با خشم سيلي محكمي بر دهان نرگس زد، چندان ‌كه دندانهايش نيز آسيب ديد و از آن زمان است كه هر گاه نرگس مي‌خواهد آب بخورد ناچار است از قلم استفاده كند كه آب به دندانهايش نرسد و او را نيازارد. اين مضمون‌آفريني است.
به هر حال سخن يارشاطر درباره مضمون‌آفريني چنان كه ديديم جامع هست، اما مانع نيست. زيرا هر شعر خوبي صورت تازه‌اي از معناست، اما هر صورت تازه‌اي از معني مضمون‌آفريني نيست. مي‌بينيم كه تشخيص يا انسان‌وارگي در صورتي كه با حادثه همراه باشد، مضمون‌آفريني است. به عبارت ديگر تشخيص ساده مضمون‌آفريني نيست؛ مثلاً بلبل گفت يا گل خنديد. بلكه بايد حادثه وجود داشته باشد.
يكي ديگر از شگردهاي مضمون‌آفريني تمثيل است كه هم شعر است و هم استدلال. يعني هم شعر‌ّيت دارد و هم علم است. تمثيل تشبيه ساده و حتي يك تشبيه مركب نيست، بلكه تشبيه مركبي است كه در آن مشبه‌به براي اثبات مشبه مي‌آيد. تشبيه تمثيل نيز معمولاً صورت حادثه دارد. و از ويژگيهاي شعر به ويژه غزل اين دوره است زيرا در اين دوره تمثيل بسيار به كار رفته است:

من از بي‌قدري خار سر ديوار دانستم
كه ناكس‌، كس نمي‌گردد از اين بالانشينيها

چنان كه مي‌بينيم شاعر براي اثبات اينكه «كسي كه در صدر مجلس مي‌نشيند تا او را بزرگ بدانند، بزرگ نيست» مثالي را كشف مي‌كند كه كاملاً اين امر را ثابت مي‌كند: خار بر روي زمين خار است و اگر بر سر ديوار هم باشد باز خار است (در قديم به جاي سيم‌ خاردار محافظت خانه از خار استفاده مي‌شده است.)
يكي ديگر از ترفندهايي كه مضمون‌آفرين است، حسن تعليل است كه البته پيش از اين دوره هم در شعر شاعران ديده مي‌شود اما در اين دوره كاربردش خيلي بيشتر از گذشته است.
به هر حال حسن تعليل جز با مضمون‌آفريني به وجود نمي‌‌آيد. مثلاً شاعري به محبوب كوتاه‌قدش چنين مي‌گويد: «تو عمر مني از اين نظر كوتاهي» و كوتاه‌قد بودن محبوب را با استدلالي شاعرانه كه آفريده ذهن شاعر است، توجيه مي‌كند.
براي بررسي ترفندهايي كه مضمون‌آفرين هستند، بهتر است به بررسي ابياتي كه به عنوان نمونه مضمون‌آفريني آورده‌اند، بپردازيم.
نخست ابياتي را كه دكتر صفا به عنوان مثال براي مضمون‌آفريني آورده بررسي مي‌كنيم:
در شعري كه از كاتبي نيشابوري آورده تمثيل سبب مضمون‌آفريني شده است:

بر عشق تو از خيل خرد ديده ببستم
بر مردم بيگانه ببندند گذرها

از مثالهايي كه از اميرشاهي براي مضمون‌آفريني و نكته‌پردازي آورده، در سه بيت، تمثيل است كه مضمون آفريده است:

طراري آن طره ز رخسار تو پيداست
هر جا كه رود دزد به مهتاب نمايد
*
تا نيشكر شكسته نشد كام ازو نيافت
در وي كسي رسد كه بر آيد ز بند خويش
*
خيال خال تو آسايش دل است، از آن
به داغ تازه مداوا كنند ريش كهن

در يكي از ابيات آصفي نيز تمثيل مضمون آفريده است:

شبم خيال تو در ديده بيم طوفان داد
ز حال بحر به مردم خبر دهد ملاح

به هر حال چنان كه ديديم، با بررسي مثالهايي كه صفا آورده يكي از عواملي كه سبب مضمون‌آفريني مي‌شود، تشبيه تمثيلي است. تشبيه تمثيلي تشبيه مركبي است كه در آن جمله‌اي به جمله‌اي تشبيه مي‌شود و يا دقيق‌تر بگوييم حادثه‌اي به حادثه‌اي. علاوه بر اين، جنبه استدلال نيز دارد؛ به عبارت ديگر مشبه‌‌به براي اثبات مشبه مي‌آيد و مضمون‌آفريني در مشبه‌به است.
بررسي بيشتر اشعاري كه مي‌گويند در آنها مضمون‌آفريني و نازك‌خيالي وجود دارد، نشان مي‌دهد كه مهم‌تر از تمثيل، صنعت حسن تعليل در آنهاست. حسن تعليل چيست؟ آوردن دليلي شاعرانه و خيال‌انگيز براي امري عادي. دليلي ادعايي و نه واقعي براي آفرينش زيبايي. مثلاً شاعر موي سپيدش را به قصد جوان‌نمايي سياه كرده است. اما مضموني مي‌آفريند كه گرچه واقعي نيست، اما زيباست:

دشمن زندگي است موي سپيد
روي دشمن سياه بايد كرد

رستن گل از خاك امري طبيعي است اما شاعري علت گل دميدن را چنين خيال‌انگيز بيان مي‌كند:

عجب نيست از خاك اگر گل شكفت
كه چندين گل‌اندام در خاك خفت

در شعر اين دوره آفرينش مضمون خيالي و شاعرانه امري بسيار رايج است و شاعران تلاش بسياري براي آفريدن مضامين خيالي مي‌كنند؛ به عبارت ديگر شعر اين دوره بازتاب عواطف سرشار شاعر نيست، بلكه مضمون‌سازي‌ست؛ مضمون خيالي. البته در گذشته نيز شاعران مضمون مي‌تراشيده‌اند. مثلاً سعدي مي‌گويد:

ديده را فايده آن‌ست كه دلبر بيند
ور نبيند، چه بود فايده بينايي را؟

اما در شعر اين دوره بيشترين تلاش شاعران صرف اين كار مي‌شود. از جمله اشعاري كه دكتر صفا براي مضمون‌آفريني آورده اينهاست:

شب مرا در كنج تنهايي نه خواب غم گرفت
بي‌تو از خون جگر مژگان من در هم گرفت
كاتبي نيشابوري

*

ز سيل ديده سرگردان شدم در وادي هجران
نپنداري كه از راه تمناي تو برگشتم
اميرهمايون اسفرايني

بررسي اشعاري كه دكتر صفا در آنها نازك‌خيالي و مضمون‌آفريني مي‌بيند، نشان مي‌دهد كه غلو نيز از عوامل مضمون‌آفريني است:

به خواب زلف سياه تو ديده‌ام يك شب
هنوز خاطر محزون من پريشان است

كه يادآور اين بيت زيباي سعدي است:

به خواب دوش چنان ديدمي كه زلفينش
گرفته بودم و دستم هنوز غاليه‌بوست

مثالهاي ديگري كه براي مضمون‌آفريني آورده‌اند و در آنها غلو برجسته است و عامل مضمون‌آفريني:

پر آتش است جهان از پر كبوتر مهر
مگر كه نامة شوق من است بر بالش
*
نشان زخم ناخن نيست بر اين سينه پ‍ُرخون
خيال ابرويش عكس از درون افگنده بر بيرون
اميرهمايون اسفرايني

به هر حال مضمون‌آفريني و مترادفهاي بسيار آن، چنان كه گفتيم در كتابهاي لغت تعريف لغوي شده و در كتابهاي تخصصي نيز يا تعريف به دور شده است يا تعريف كلي و مبهم و از جهاتي ناقص. به عبارت ديگر هيچ‌گاه نگفته‌اند كه در زبان چه رخ مي‌دهد تا مضمون آفريده شود. حال در اين گفتار بررسي شد كه چه شگردهايي و آن هم در چه صورت مضمون‌آفريني ناميده مي‌شوند.

 

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:4 ] [ فلاحی ]

محمدرضا سنگری

زندگینامه:
سنگري اول آبان 1333 در شوش متولد شد. وي فارغ‌التحصيل دكتراي زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران مي‌باشد. رويكرد وي به شعر به زمان تحصيل در كلاس چهارم ابتدايي باز مي‌گردد. شعرهاي دكتر سنگري تاكنون به صورت پراكنده در برخي از نشريات چاپ شده است. او تا به امروز در بسياري از همايشهاي سراسري شعر دفاع مقدس و شبهاي شعر دفاع و مقاومت حضور داشته و در جلسات متعدد آن به نقد و بررسي شعر دفاع مقدس و ادبيات پايداري پرداخته است. كتاب «بررسي ادبيات منظوم دفاع مقدس» اين نويسنده كه در سه جلد نوشته شده به عنوان برترين كتاب سال دفاع مقدس شناخته شده است. گفتني است سنگري در حال حاضر ساكن تهران است و ضمن تدريس در دانشگاهها، سردبير مجله رشد زبان و ادبيات فارسي و مجله تربيت مي‌باشد و با سازمان پژوهش و تأليف كتب درسي هم همكاري دارد.

آثار:

«سوگ سرخ»، «حنجره معصوم»، «زبان و ادبيات فارسي پيش‌دانشگاهي در جلدهاي متعدد»، «كرشمه‌هاي قلم»، «يادهاي سبز» و «پيوند دو فرهنگ عاشورا و دفاع مقدس»

 


[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:2 ] [ فلاحی ]

آرایه ها و آلایه های شعر

سید محمود سجادی

 




اشاره:

يكي ديگر از عوامل ابهام در شعر استفاده شاعر از ايهام، استعاره، تلميح، تمثيل، تصويرسازي و ... در شعر است. اگر فقط به شعر حافظ نظري بيندازيد تقريبا‌ً در اغلب غزلياتش با نمونه‌هاي فراوان و بسيار زيبايي از عوامل فوق مواجه مي‌شويد كه بزرگاني در عصر حاضر چون: علامه قزويني، دكتر قاسم غني، دكتر پرويز ناتل خانلري، پرتو علوي، مسعود فرزاد، عبدالرحيم خلخالي، سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي، دكتر سيد محمدرضا جلالي ناييني، دكتر منوچهر مرتضوي، دكتر احمد‌علي رجايي، دكتر بهاءالدين خرمشاهي و ديگران و ديگران توجه موشكافانه‌اي به آنها داشته و تلاش كرده‌اند تا آن نكات ريز، ظرافتها، تلميحات، ابهامات، اشارات، و شأن نزولها را باز گشايند و مورد ايضاح قرار دهند. اينها همه جنبه ظاهر و عرض دارد و ابهام بد‌نه‌اي شعر را تشكيل مي‌دهند ولي آن ابهامي كه ذاتي شعر است ارتباطي به اين صنايع و بدايع و آرايه‌ها و التزامات ندارد بلكه مربوط به كنه و ذات شعر است. مثل كنه و ذات شب يا كنه و ذات جنگل، يا كنه وذات دريا كه همه مبهم و ناشناس‌اند. اين بيان ابهام‌آميز توسط شاعر انتخاب نشده است بلكه توسط شاعر زاييده شده است.
شعر در پوسته‌اي و پوششي از كلمات زاييده مي‌شود ولي آنچه استخوان‌بندي آن را تشكيل مي‌دهد همان جوهر پيدا و ناپيدايي است كه بي‌اينكه خود شاعر بخواهد در تار و پود و رگ و پي و عصب و وريد شعرش دوانده شده.
سايه روشنهاي شعر زيبا هستند. مي‌توان شعر را تعريف كرد اما فقط پوسته و پوشش شعر معرفي و باز نمايانده مي‌شود و نه جان و جوهر آن. شايد اگر مخاطب‌ِ شاعر، دانشجوي ادبيات باشد نياز داشته باشد كه به سراغ شارحين و اديبان برود و غوامض اشعار را پيدا كند. اما مخاطب اصلي و اصيل شاعر يعني «شعر‌دوست» نيازي به شارح و استاد و اديب و علامه ندارد او شعر را مي‌خواند، از آن لذت مي‌برد ولو اينكه در پيچ و خم ابيات و مصرعهايش بارها سرش به ديوار كوبيده شود و راه به جايي نبرد اما اين سير رازآميز در جان او هيجاني دلپذير پديد مي‌آورد كه نمي‌توان به وضوح توصيفش كرد.
ممكن است شاعر نوپرداز نيز از بسياري صنايع بديعي و قوانين عروضي‌ ـ بي‌اينكه به آنها فكري كرده باشد‌ ـ استفاده كند اما كارش كاملاً غير مصنوعي و خالي از تكلف باشد. آرايه‌هاي بديعي را مي‌توان به فراواني در شعر شاعران امروز نيز نشان داد اما آنها در لحظه سرايش شعر خود را ملتزم به رعايت آن قوانين و متعهد به استفاده از آن صنايع ندانسته‌اند. آنها كار خود را دنبال كرد‌ه‌‌اند لكن به جهت طبيعت كلام شاعرانه، آن صنايع به شعرشان وارد شده. آنچه كه مسلم است علم بديع از شعر به وجود آمده نه شعر از علم بديع. شواهد و نمونه‌هاي فراواني كه در كتب بديع و قافيه آمده‌اند هم از شعرهاي شاعران گرفته شده‌اند.
بديع يعني زيبا، يعني تازه. يعني فكر يا شيء يا كشفي كه براي اولين بار مطرح مي‌شود كه تري و تازگي دارد و قبل از آن مطرح نشده. واژة «بدعت» نيز از همين كلمه گرفته شده و به معناي فكري يا رسمي يا قاعده‌اي است كه بعداً به وجود آمده است.
زيبايي و تازگي در بافت طبيعي شعر وارد مي‌شود بي اينكه شاعران براي ورود به آن تلاش مشخصي كرده باشند.
جوهره شعر همه جا آن‌قدر پررنگ، قوي و سيال است كه صناعات ادبي و بدايع ظاهري و فيزيكي شعر را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد ولي اين مهم تنها از عهده شاعر فحل تواناي مبتكري برمي‌آيد كه به‌طور طبيعي شاعر است. متصنعانه كار نمي‌كند و از روي فرمولهاي از پيش تعيين‌شده شعر نمي‌گويد. مثل مولانا جلال‌الدين رومي سلام‌الله عليه كه قانون ذهن معجزه‌گر و روح بلند تقيد‌ناپذيرش فوق همه قوانين است. اسطقسي است فوق اسطقسات ديگر. او معمار شعر است. مهندس كلام فاخر و در عين حال ملموس و محسوس شاعرانه و متفكرانه است كه هر عبارت، هر واژه، هر صدا، هر حركت، هر سكوت و هر نقش در شعرش درست آن جايي قرار مي‌گيرد كه بايد قرار بگيرد. گويي هندسه كلام استوار او بعد از ساختمان و اتمام شعرش مشخص مي‌شود. شايد او نقشه‌اي از پيش آماده براي شعرش نداشته باشد اما ماحصل كارش به ‌گونه‌اي‌ست كه پس از اتمام آن الگويي مطمئن و دلپذير و چشم‌نواز و دلربا براي ديگران مي‌شود. دكتر زرين‌كوب مي‌گويد: «اثر خوب ما را چنان به بال خيال صعود مي‌دهد كه در رؤياي دلپذير خويش فرش سحرآميزي را كه بر آن نشسته‌ايم فراموش كنيم. در هر صورت هنر بزرگ شاعر آن است كه شعر خود را مطبوع نشان دهد و خالي از شائبه تصنع و تكلف.
در شعر به علم بلاغت اهميت فراوان داده مي‌شود و از قديم ‌الايام كتب مربوط به علم ‌البلاغه به موازات معاني و بيان و نيز عروض و قافيه در حوزه‌ها و مكاتب علمي تدريس مي‌شده است. علاوه بر كتاب معروف ترجمان البلاغه از رادوياني و كتابهاي البلاغه الواضحه از علي ‌الجارم (البيان و المعاني و البديع...)، قاهره، دايره‌المعارف، 1357 هجري، 1956 ميلادي، 308 ص، و نيز البلاغه تطور و تاريخ اثر شوقي الضيف، القاهره، دايره‌المعارف، 1965 ميلادي. همچنين كتاب مشهور و ممتع اساس البلاغه از محمد ‌ابن عمر الزمخشري معمولا‌ً مورد استفاده متعلمين ادبيات و ادب‌پژوهان قرار گرفته است. هر چيز، هر حرف، هر صنعت و هر پديده اگر به دست شاعر واقعي بيفتد، اگر به ذهن سيال، تيز، مبتكر و حساس شاعر اهل و خبره خطور كند البته شاعرانه و منطبق با اصول مستحكم، زيبا، منضبط و دلپذير شعري است ولي اگر به تصرف ناظمي متشاعر و ناشاعر و نااهل درآيد تصنعي، متكلفانه، ثقيل و نادلچسب خواهد بود. همان‌طور كه گفته شد بعضي از صنايع شعري مي‌توانند‌ ـ بي‌اينكه تصنع، التزام و تكلفي در كار باشد‌ ـ به كار روند، چرا كه همان ‌آرايه‌ها منبعث از كلمات‌اند و كلمه ابزار كار شاعر است و في ‌الحقيقه كليدي‌ترين نقش در شعرپردازي را به عهده دارد، مثلا‌ً تشبيه، تجنيس، استعاره ايهام، تلميح، تمثيل، ارسال‌ المثل، طباق، تضاد و... صنايع لفظي و معنوي ديگر مي‌توانند به شكلي خود را در شعر معاصر‌ ـ مثل شعر هر زمان ديگر‌ ـ نشان دهند، اما صنايع متكلفانه و دست و پا گير و غير ضروري ديگر كه متأسفانه قسمت عظيمي از شعرهاي مصنوعي يا نظمهاي سست‌پايه يا بي‌پايه متشاعران و ناظمان دست سوم و چهارم را تشكيل مي‌دهند ديگر امروزه كاربردي ندارند و لازم نيست كه مورد پيروي و گرته‌برداري قرار گيرند. صنايع و قيودي چون توشيح و تشريع، توسيم، لف و نشر مرتب، لف و نشر مشوش، رد صدر الي العجز و رد العجز الي الصدر و دهها به‌اصطلاح آراية بديعي و تكلفات و التزمات شعري كه شرح و شواهد آنها در كتب قديم مربوطه مانند:
ـ ترجمان البلاغه رادوياني (تأليف‌شده در قرن 5 هجري) كه قبلا‌ً ذكر آن آمد.
ـ حدائق ‌السحر از رشيد وطواط شاعر نامدار زمان خوارزمشاهيان كه منظومه‌اي در عروض فارسي شامل 16 بجز عروضي سرود.
ـ زينت‌نامه ـ تأليف رشيدي سمرقندي
ـ المعجم في‌معايير اشعار العجم از شمس قيس رازي به تصحيح شادروان سيد محمدتقي مدرس رضوي، تهران، انتشارات دانشگاه تهران
ـ معيار الاشعار از خواجه نصير طوسي و معيار جمالي از فخري اصفهاني كه با تصحيح دكتر صادق كيا در سري انتشارات دانشگاه تهران چاپ شده است.
ـ مقالت نهم از اساس الاقتباس مؤلف فوق‌ الذكر، اين كتاب نيز به تصحيح شادروان سيد محمدتقي مدرس رضوي در سال 1336 جزء انتشارات تهران چاپ و منتشر شده است.
ـ لباب‌ الالباب از محمد عوفي
ـ چهار مقاله، نظامي عروضي با تصحيح و تعليقات اديب استاد شادروان محمد معين، تهران انتشارات زو‌ّار كه في ‌الحقيقه يك كتاب باليني براي پژوهندگان شعر قدمايي ايران بوده و هست.
ـ دلاله الالفاظ از دكتر ابراهيم امين.
ـ عيار الشعر از ابن طباطبا.
ـ بحور‌ الحان در عمل موسيقي و عروض از فرصت شيرازي شاعر اديب موسيقي‌شناس
ـ ابداع‌ البدايع، شمس‌ العلما قريب گركاني (پدر استاد عبدالعظيم قريب)
ـ شعر العجم از شبلي نعماني
ـ حدائق‌ البلاغه، ميرشمس‌الدين فكري، چاپ كلكته 1814
تا كتاب دو جلدي «صناعات ادبي» استاد بسياردان اديب فقيد جلال همايي و كتب بديع و قافيه تأليف دكتر شميسا، دكتر حميديان و تحقيقات بسيار سودمند و علمي اديب، شاعر منتقد و مترجم ارزشمند معاصر ايران جناب دكتر محمدرضا شفيعي كدكني و تحقيقات شاعر اديب توانا مهدي اخوان ثالث ... و كتابها و رسائل و پژوهشهاي متعدد ديگر كه به فارسي و عربي در اختيار است.
شايد امروز ديگر احساس كنيم كه مطالعه كتب عروض قافيه و بلاغت و صنايع ادبي براي ما لازم نيست و نوعي برخورد منفي با آنها داشته‌ باشيم ولي شناخت و مطالعه آنها نه تنها بلامانع كه اي بسا مفيد است و مي‌توانيم وجوه متعدد ابهام را در شعر شاعران سلف از طريق شناخت آن صنايع و بدايع پيدا كنيم. شاعر امروز هم داراي «علم لدني» نيست و بايد عوامل متشكله شعر را بشناسد. به حد كافي واژه در اختيار داشته باشد. مشرف يا لااقل آشنا به علوم زمان باشد ضمن اينكه ذوق شعر، استعداد شعري، علاقه مهارناپذير به شعر، قدرت خلاقه تصور و تصويرسازي، استدراك عميق و عاشقانه از طبيعت و همه كائنات، گفت‌وگوي دوستانه با ذرات هستي براي شاعر يك ضرورت اجتناب‌ناپذير است و يك قدرتي كه در وجود او مخمر و مستتر است. به قول مولانا:

نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
ما سميعيم و بصير و باهشيم
با شما نامحرمان پس خامشيم

و بدين‌گونه است كه شاعر كلام آگاهانه الهام‌گونه منبعث از نوعي «شعور نبوت» با محرمان هوشمند در ميان مي‌نهد.
وزن و قافيه مقداري از تواناييهاي ذهني شاعر را مي‌گيرند. راست است كه موسيقي دلپذيري به شعر مي‌دهند. حتي «رديف» هم كه گويا فقط در شعر ايران سابقه و تداوم داشته از عوامل موسيقايي شعر است و به آن زيبايي و جذابيت خاصي مي‌دهد مانند:

دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

كه وزن آن، قافيه آن و رديف (زدند) آن هر سه به بيان جزيل و جذاب موسيقايي شعر كمك مي‌كنند ولي زيبايي اصلي و واقعي متعلق به فكر فلسفي مندرج در آن است و روحيه رندانة شكاك و بيان تخيل‌آميز حافظانه آن. قدرت حافظ در اين است كه مي‌تواند مهار وزن و رديف و قافيه و صناعات ديگر را در دست گرفته و ‌آنها را در نهايت اقتدار به استخدام خود درآورد. اين است كه در رهگذر ترجمه غزليات حافظ يا مولانا و يا شاعران ديگر به زبانهاي بيگانه زيباييهاي صوتي و زبان شاعرانه آنها مخدوش مي‌شود2.
دكتر محسن هشترودي رياضيدان، زيبايي‌شناس، شاعر، اديب، هنر‌پژوه و استاد ارجمند فقيد معاصر مي‌فرمايد:
«.. بحر و قافيه سد راهي در برابر شاعر است. شاعر توانا آن كسي است كه همين سد را استخدام كرده و از موانع راه نپرهيزد ـ اما ذات «شعر» روشن است كه جز «نظم» است (افراز و بزرگ‌نمايي كلمات از نگارنده است.) گاه مي‌بينيم كه انديشه‌اي در قالب نثر ادا شده لكن در حقيقت جزء زيباترين و شيوا‌ترين اشعار است...»
به گمان من مقوله شعر آزاد يا شعر سپيد مبتني بر همين واقعيت است. آن شعري بايد بدون وزن و قافيه گفته شود كه در ذهن شاعر بدون وزن و قافيه شكل گرفته است و بالعكس شعري كه بايد موزون و مقفي باشد به‌ طور طبيعي و غريزي با وزن و قافيه متولد مي‌شود.
پس ابهام در شعر بستگي به علل و عوامل متعدد دارد كه مقداري به تفكر، خيال، احساس، عاطفه و جلوه‌هاي دروني شاعر مربوط مي‌شوند و عده‌اي ديگر به بدنه، صورت و ساختار ظاهري آن، و در نهايت بايد يك ارتباط عقلاني صميمانه نزديكي بين «شعر‌خوان» و «شعرسرا» وجود داشته باشد. شاعر آگاه جدي شعر‌دوست شاعرشناس در ايجاد جو عاطفي و منطقي با شعر در نمي‌ماند و از آن به نحو اتم و اكمل لذت مي‌برد. به اين قطعه از بوف كور هدايت كه مورد استناد دانشمند سابق ‌الذكر نيز قرار گرفته توجه فرماييد:
«شب پاورچين پاورچين مي‌رفت. گويا به اندازه كافي خستگي در كرده بود. صداهاي دوردست، ضعيف به گوش مي‌رسيد. شايد يك مرغ يا پرنده رهگذري خواب مي‌ديد، شايد گلها مي‌روييدند... در اين وقت ستاره‌هاي رنگ‌پريده پشت توده‌هاي ابر ناپديد مي‌شدند. روي صورتم نقش ملايم صبح را حس كردم و در همين وقت بانگ خروس بلند شد...»
اين قطعه نثر از ‌جمله اشعار لطيف و روان است. خصوصا‌ً غموض و ابهامي كه در آن است مؤيد ادعاي ما است كه حتي خود هنرمند نتوانسته احساس مبهم و پيچيده خود را نامگذاري كند. اين قطعه همچنان كه «ونسان مونتي» (شارح و مترجم فرانسوي بعضي از آثار هدايت) در كتاب خود مي‌گويد شعر است و شعر محض، لكن هيچ كمكي از قوانين نظم يعني عروض و قافيه نگرفته است. شايد گوينده‌اي اين مضمون را به شعر ادا كند اما بي‌شبهه قدرت بيان هدايت را كه واجد آن احساس و خلاق و موجد اين بيان بوده است نخواهد داشت.
راز زيبايي و جذابيت سمبوليسم و مكاتب و نحله‌هاي منتزع از آن، چه در عرصه شعر و چه در پهنه داستان‌نويسي همان پيچيدگيها، ابهامها، گره‌ها يا به‌اصطلاح علم كلام تعقيدات و يا برخورد با گره‌ها و بغرنجيهاي تفكربرانگيز است. فروغ فرخزاد بياني ساده و جذاب و موزون دارد. اما قصدش اين نبوده كه ساده و جذاب و موزون و حتي مقفي شعر بگويد بلكه شعرهايش‌ ـ بي‌اينكه احساس قيد و بند كند‌ ـ با قيد و بند وزن و قافيه و گاه حتي رديف متولد شده‌اند. او نكوشيده شعر خود را مبهم و معقد كند و حتي نكوشيده است ساده و روان بگويد كه خود را به دست لحظات روشن و خيره‌كننده و پرجاذبه شعر بسپارد. نتيجه‌اش اين است كه از خواندن شعرش لذت مي‌بريم بي‌اينكه به عقده‌ها (گره‌ها) ابهامات و سايه روشنهاي آن بينديشيم:

خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه‌هاي حسي مساحت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلامهاي محبت عريانم
و زخمهاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و از انفجار كوه گذر داده‌ام.
و تكه‌تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.3

نبوغ صميمانه شاعر با استفاده از عباراتي خوش‌آهنگ و واژگاني ساده و در دسترس «از ميان شكلهاي هندسي محدود» اين جهان مبتذل پيش‌ پا افتاده «به پهنه‌هاي حسي مساحت پناه مي‌برد» و از سكوتهاي ميان كلامهاي محبت مي‌گويد. خواننده حتي اگر با سياق كلام فروغ آشنا نباشد و اگر بسيار هم سخت‌گير باشد از آن لذت مي‌برد. همچنان كه غموض و ابهام موجود در بسياري از اشعار نيما يوشيج، شاملو، اخوان، زهري و... و نيز شاعران سپيد و موج‌ نو (چون احمدرضا احمدي، بيژن الهي، بيژن كلكي، مجيد نفيسي، اسماعيل نوري علا، و... نيز از اين گونه است.
ابهام آرايه عرضي شعر نيست، زيبايي دروني آن است. فكر، احساس و عاطفه مثلث متحد و جدايي‌ناپذير شعرند و اين هر سه كاملا‌ً دروني، مشخص، انتزاعي و پرراز و رمزند و نمي‌توان براي آن تعريف و كالبد و فرمول تعيين كرد. ابهام ذاتي شعر است و ذات را نمي‌توان با عرض شناساند.


پي‌نوشتها:

1. زرين‌كوب، عبدالحسين شعر بي‌دروغ، شعر بي‌نقاب. ص 85؛ چاپ دوم، 1355‌ـ تهران.
2. يكي از كساني كه به شناساندن حافظ به جامعه ادب‌دوست اروپا و انگليسي زبان كمك كرد خانم گرترود بل (Gertrude Lowthian Bell) است، فارغ‌التحصيل رشته تاريخ از دانشگاه آكسفورد لندن كه به سال 1892 به تهران آمد و زبان فارسي را به خوبي فرا گرفت و با پرفسور ادوارد براون (Edward G.Brown) (در يك سالي كه به ايران آمده بود و كتابي به نام يك‌سال در ميان ايرانيان (Year amongst the persians) نوشت) همكاري و مفاوضه داشت و در سال 1897 حدود 50 غزل از ناب‌ترين غزلهاي حافظ را به انگليسي روان و سليس و فاخر و كلاسيكي ترجمه كرد و آن را اشعاري از ديوان حافظ (Poems from the Divan of Hafiz) ناميد
3. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، فروغ فرخزاد، از مجموعه گردآوري‌شده توسط سيروس طاهباز چاپ‌شده توسط انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، تهران.

 

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 19:0 ] [ فلاحی ]
هادي سعيدي‌كياسري

مباركت ـ‌ اي صبور‌ِ شب‌ها! ـ‌ به صبح تابان رسيدي آخر
ز تن ‌پراكندگي گذشتگي، به مطلقِ جان رسيدي آخر
دريچه‌اي شعله‌ور گشودي، به عشق و آتش جگر گشودي
ز بستر سينه پر گشودي، به زير دندان رسيدي آخر
شكفت در شعله‌هاي خونت گدازه‌هاي تب و جنونت
هزار ابر از دلت برآمد، به گل، به باران رسيدي آخر
شبي ـ شبِ خنجر و ستاره ـ به جاده پيوستي، اي سواره!
به دره و صخره تن كشيدي، به خود، به انسان رسيدي آخر
تو خواب سرسبز ريشه بودي، بهار فرداي بيشه بودي
در ابتداي هميشه بودي، ولي به پايان رسيدي آخر
***

پرويز بيگي حبيب‌آبادي

من از آن سوي حسرتهاي باران‌خورده مي‌آيم
اشارتهاي پاييزانه‌اي دارد سراپايم
چرا تنهايي‌ام را با كسي قسمت كنم امشب؟
كه در هر خلوتي آيينه شد محو تماشايم
كسي ديگر براي عشق آوازي نمي‌خواند
پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم
به جز باران، به جز دريا كسي ديگر نمي‌داند
چه رازي خفته در پشت كويريهاي آوايم
غزل كم‌كم به پايان مي‌رسد؛ اما براي من «شراب خانگي» مي‌ماند و ياد «اوستايم»
***

حميد سبزواري

شاخة خشكم، ز پاييز و بهار من مپرس
مرده‌ام، از صبح و شام روزگار من مپرس
آفتابي بر لب بامم، در آفاقم مجوي
جلوه‌اي از طالع بي‌اعتبار من مپرس
سر خط مضمون افسوسم، بر اين حيرت بياض
جز ندامت شطري از شعر و شعار من مپرس
سر به پيش افكنده دارم پيش سربازان عشق
سرفرازي از سر‌ِ زانو سوار من مپرس
زخم صد مرهم به جان دارد درخت طاقتم
سايه واگير از سرم، وز برگ و بار من مپرس
استخوان بشكسته‌‌ام، وز موميايي بي‌نياز
گم ‌شدم در خويش، از سنگ مزار من مپرس
در بيابان طلب آواره‌ام چون گردباد
آشيان بر باد دادم، از غبار من مپرس
غفلت خوش‌باوريها را غرامت مي‌دهم
از جفاي دشمن و از مهر يار من مپرس
داستان‌پرداز عصر غربت انسان منم
نغمه‌اي بشنو، ز درد اضطرار من مپرس
چشم در راه اميدي همچنان بنشسته‌ام
قصه كوته كن، حميد! از انتظار من مپرس
***

احمد شهدادي

كيست اين مرد كه در جادة رؤيا مانده‌ست؟
كيست اين خسته كه در جبر جنون وامانده‌ست؟
كيست اين پير كه در داغ‌ترين فصل هنوز
برف مي‌بيند و در پارة شولا مانده‌ست؟
اي عطشناك‌ترين روح! تو را مي‌فهمم
عشق ارثي‌ست كه از نسل اهورا مانده‌ست
تا نبينند كه بي‌باك‌ترين مرد كجاست
زيستن دار بلندي‌ست كه بر پا مانده‌ست
چه كسي سبزترين روح تماشا را كشت؟
كه از آن باغ همين سوخته‌افرا مانده‌ست
آي درويش! بگو خانة زرتشت كجاست؟
و چه از كلبة مخروبة بودا مانده‌ست؟
قبر قابيل نمادي‌ست كه برپاست، ببين:
آن كهن‌سال‌ترن مرد همين جا مانده‌ست
سنگ در سنگ زمان بر سرِ ما مي‌بارد
شعر تنها هنري نيست كه رسوا مانده‌ست
***

قادر طهماسبي (فريد)

يك بغل گل بود و در دامان آغوشم نريخت
يك قدح مي‌ بود و در پيمانة هوشم نريخت
مجمري نور و حرارت آن حريق ارغوان
در فضاي سينه تاريك و مِه‌پوشم نريخت
باغبان وصل را نازم كه در اوج عطش
آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نريخت
دوش گفتم: ‌ساقيا! امشب چه داري؟ گفت: زهر
گفتمش:‌ كج كن قدح را، ديد مي‌نوشم، نريخت
حافظا! رفتي و در اين سالها شعري زلال
انگبين خلسه‌اي در جام‌ِ مدهوشم نريخت
انتظارم كشت و گلبانگ به خون آغشته‌اي
طرح شوري تازه با فرياد چاووشم نريخت
سالها بگذشت و در ميخانة متروك درد
خون گرم شيوني در لالة گوشم نريخت
قامت بالا‌بلندي چون شهادت، ‌اي دريغ
آبشاري بود و در مرداب‌ِ آغوشم نريخت
***

مشفق كاشاني

بر اين كبود غريبانه زيستم چون ابر
تمام هستي خود را گريستم چون ابر
ز بام مهر فرو ريختم ستاره به خاك
كه من به سايه خورشيد زيستم چون ابر
زمين سترون و در وي نشان رويش نيست
فراز ريگ روان چند ايستم چون ابر؟
حرير باورم از شعله ندامت سوخت
كه بر كوير عطشناك نيستم چون ابر
نه سر به بالش رامش، نه پاي بر پاياب
عقاب آه بر آيينه، چيستم؟ چون ابر
مرا به بود و نبود جهان چه كار؟ كه داد
به باد فتنه همه هست و نيستم چون ابر
مگر بشويم از اين دل غبار هستي را
بر آستان تو عمري گريستم چون ابر
***

محمدرضا محمدي‌نيكو

اي كه پيچيد شبي در دل اين كوچه صدايت!
يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت
تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست
اي شب تار عدم شام غريبان عزايت!
عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت
خبري مختصر از حادثه كرب و بلايت
همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز
كه درخشيد خدا در همة آينه‌هايت
كاش بوديم و سر و ديده و دستي چو ابوالفضل
مي‌فشانديم سبك‌تر ز كفي آب به پايت
از فراسوي ازل تا ابد ـ‌ اي حلق بريده!
مي‌رود دايره در دايره پژواك صدايت
***

عماد خراساني

اي آسمان! مگر دل ديوانة مني؟
كاين گونه شعله مي‌كشي و نعره مي‌زني
نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟
با خويشتن چو ما مگر اي دوست دشمني؟
طبع بتاني؟ اي كه چنين در تغيري!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني
چون من رواست هر چه بسوزي،‌ كه بي‌سبب
بد‌نام دهر گشته‌اي و پاكدامني
بدنامي تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنكه خيمه از اين خاك ب‍َر ك‍َني
اي سقف محبسِ بشر! اين آه و ناله‌ها
نگشوده است اي عجب اندر تو روزني
اين قدر بار خاطر زندانيان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟
وقت است كز تحمل اين بار بگذري
خود را بر اين گروه پريشان در افكني
من مستم و تو نعره‌زن، امشب حكايتي‌ست
ميخانه‌ات كجاست كه سرخوش‌تر از مني؟
چون زير خاك تيره شدم ياد من بكن
هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني
داني كه آگه است ز حال دل‌ِ عماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني
***

علي موسوي گرمارودي

پرسي مرا كه «عمر گران‌مايه چون گذشت؟»
گاهي به غم گذشت و گهي در جنون گذشت
افسانه بود گويي و در گوش ما نماند
عمري كه جمله‌جملة آن با فسون گذشت
بيرون ما چو غنچه اگر سبز مي‌نمود
از خون دل لباب و گلگون درون گذشت
آويختيم خويشتن از تار لحظه‌ها
عمري چو عنكبوت همه سرنگون گذشت
بيش از ستاره‌اي نتوان بود در شبي
آن هم ببين ز دور فلك واژگون گذشت
آيد صداي تيشه فرهادمان به گوش
شبديز دشمنان مگر از بيستون گذشت؟
ديروز اگر «عبور» سخن تا گلو نبود
اينك سروده‌هاي متن از «خط‌ّ خون» گذشت
***

يوسفعلي ميرشكاك

در كنار مرگ ـ اين تنها پرستاري كه دارم
مانده‌ام بيدار، نقش مرگ خود را مي‌نگارم
جاده‌اي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد
خسته‌ام، ‌اما هنوز آسيمه سر ره مي‌سپارم
هر كجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من
مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم
بالهاي بسته‌ام را، رفتن پيوسته‌ام را
دستهاي خسته‌ام را از تمناي تو دارم
جست‌وجو كردم، نديدم هيچ جا آيينه‌ام را
من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟
كاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايد
تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم
من نمي‌دانم كدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
***

حسين اسرافيلي

باز مي‌خواند كسي در شيهه اسبان مرا
منتظر استاده در خون چشم اين ميدان مرا
رنگ آرامش ندارد اين دل دريايي‌ام
مي‌برد سيلابها تا شورش طوفان مرا
خون خورشيد است يا زخم جبين عاشقان
مي‌نشاند اين چنين در آتش سوزان مرا؟
بسته بودم در ازل عهدي و اينك شوق دار
مي‌كشد تا آخرين منزلگه پيمان مرا
غرق خون بسيار ديدي عاشقان را صف به صف
هان، ببين اينك به خون خويشتن رقصان مرا
شوره‌زاران را دويدم پا‌برهنه، تشنه‌لب
سعي زمزم مي‌كشاند تا صفاي جان مرا
قصد دريا دارد اين مرداب، اي دريادلان!
گر كرامت را پسندد غيرت باران مرا
***

محمدعلي مجاهدي

سوخت آن سان كه نديدند تنش را حت‍ّي
گرد خاكستري‌ِ پيرهنش را حتي
در دل شعله چنان سوخت كه انگار نديد
هيچ كس لحظة افروختنش را حت‍ّي
حيف از اين دشت پر از لاله گذشت و نگذاشت
برگي از شاخ گل نسترنش را حت‍ّي
داغم از اينكه نمي‌خواست كه گلپوش كنند
با گل سرخ شقايق بدنش را حت‍ّي
داشت با نام و نشان فاصله آن حد كه نخواست
بر سر دست ببينند تنش را حت‍ّي
چه بزرگ است شهيدي كه نهد بر دل تيغ
حسرت لحظة سر باختنش را حت‍ّي
نتوان گفت كه عريان‌تر از اين بايد بود
با شهيدي كه نپوشد كفنش را حت‍ّي
دل به دريا زد و دريا شد و اما نگذاشت
موج هم حس كند آبي شدنش را حت‍ّي
بود وارسته‌تر از آن كه شود باور پير
جام مي‌ديد اگر مي ‌زدنش را حت‍ّي
دوش مي‌آمد و مي‌خواست فراموش كند
خاطرم خاطرة سوختنش را حت‍ّي
محمدحسين شهريار
آمدي جانم به قربانت، ولي حالا چرا؟
بي‌وفا! حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوش‌دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگ‌دل! اين زودتر مي‌خواستي، حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توا‌َم، فردا چرا؟
نازنينا! ما به تو ناز جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن، با ما چرا؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي‌اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين! جواب تلخ سر بالا چرا؟
اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت!
اين قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي‌كند
در شگفتم من، نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا؟
در خزان هجر گل، اي بلبل طبع حزين!
خامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟
شهريارا! بي‌حبيب خود نمي‌كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا؟
***

منوچهر نيستاني

تو نيستي و چه گلها كه با بهاران‌اند
ترانه‌خوان تو من نيستم، هزاران‌اند
نثار راه تو يك آسمان شقايق سرخ
كه گوهران دل‌افروز شب كناران‌اند
گريست تلخ، كه: صحراي آسمان خالي‌ست
ستاره‌هاي در او چشمهاي ماران‌اند
نشان مهر گيايي در اين كوير كه ديد؟
ز مهر و مه كه در اين راه رهسپاران‌اند
ولي نه، اين همه الماس گونه در دل شب
نه سكه‌اند كه در قعر چشمه‌ساران‌اند؟
همين تلألو الماس‌گونه مي‌گويد
كه باز بستة اميد بي‌شماران‌اند
تو، تشنه‌كام‌ِ به صحرا دميده! دل خوش دار
كه ابرهاي سيه مژده‌هاي باران‌اند
نشسته سر به گريبان، كسي چه مي‌داند؟
كه در سواحل شب خيل سوگواران‌اند
اميدها كه به دل داشتيم مي‌بيني؟
كه سا‌قه‌هاي لگدكوب روزگاران‌اند
تو را به مزرع بي‌انتهاي زرد غروب
انيس محرم هر روزه كوهساران‌اند
چراغ جادوي چشمان سبز او روشن
كه نيك عهد وفا را نگاهدارن‌اند
***

مهدي حميدي شيرازي

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشنيد به موجي
رود گوشه‌اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي، آغوش وا كن
كه مي‌خواهد اين قوي زيبا بميرد
***

محمدرضا شفيعي‌كدكني

موج‌موج خزر از سوگ سيه‌پوشان‌اند
بيشه دلگير و گياهان همه خاموشان‌‌اند
بنگر آن جامه كبودان افق صبحدمان
روح باغ‌اند كز اين گونه سيه‌پوشان‌اند
چه بهاري‌ست؟ خدا را، كه در اين دشت ملال
لاله‌ها آينة خون سياووشان‌اند
آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد
كز مي جام شهادت همه مدهوشان‌اند
نامشان زمزمة نيمه ‌شب مستان باد
تا نگويند كه از ياد فراموشان‌اند
گر چه زين زهر سمومي كه گذشت از سر باغ
سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشان‌اند
باز در مقدم خونين تو، اي روح بهار!
‌بيشه در بيشه درختان همه آغوشان‌اند
***

سلمان هراتي

پيش از تو آب معني دريا نداشت
‌شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهرة دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاكِ بي‌بهار
حتي علف اجازة زيبا شدن نداشت
گم بود در عمق زمين شانة بهار
بي‌تو ولي زمينة پيدا شدن نداشت
دلها اگرچه صاف، ولي از هراس سنگ
آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشت
چون عقده‌اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سرِ واشدن نداشت
***

زكريا اخلاقي

همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي‌گويند
و سرشار از گل است آن ارتفاعاتي كه مي‌گويند
بشارات زلالي از طلوع تازة نرگس
پياپي مي‌رسد از سمت ميقاتي كه مي‌گويند
زمين در جست‌وجو هرچند بي‌تابانه مي‌چرخد
ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي‌گويند
جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش
كنار خيمة سبز ملاقاتي كه مي‌گويند
كنار جمعة موعود‌ْ گلهاي ظهور او
يكايك مي‌دمد طبق رواياتي كه مي‌گويند
كنون از انتهاي دشتهاي شرق مي‌آيد
صداي آخرين بند مناجاتي كه مي‌گويند
و خاك‌‌ـ‌ اين خاك شاعر ‌ـ‌ آسماني مي‌شود كم‌كم
در استقبال آن عاشق‌ترين ذاتي كه مي‌گويند
و فردا بي‌گمان اين سمت عالم روي خواهد داد
سرانجام عجيب اتفاقاتي كه مي‌گويند
***

ذبيح‌الله صاحب‌كار

حاجتي نيست كه آزار دهد كس ما را
اينكه زنداني خاكيم همين بس ما را
چشم پوشيدم از اين باغ خزان‌ديده چنان
كه نه با گل سر و كار است و نه با خس ما را
عشق هم رفت چو شد دور جواني سپري
به چه خشنود توان كرد از اين پس ما را؟
مي‌سپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ
اگر از در رسد اين پيك مقدس ما را
كس نديده‌ست چو من بندة بي‌مقداري
كه به هركس كه فروشند دهد پس ما را
جز تو ـ‌ يا رب! ـ‌ به كسي نيست مرا روي اميد
تو مكن خوار به چشم كس و ناكس ما را
تا غني در گرو منت خلق است، سهي!
جامة فقر به از جامة اطلس ما را
***

غلام‌رضا شكوهي

به روي ساغر چشمش خطي مورب داشت
دو جام جاي دو چشم از نگه لبالب داشت
بديع مثل ژكوند از دريچة لبخند
هزار موزه هنر بر كتيبة ‌لب داشت
نه، آن حرير‌ِ به دوشش نشسته زلف نبود
به روي شانة خود آبشاري از شب داشت
چنان ز ه‍ُرم تنش سوخت رنگ احساسم
كه نبض واژه به هر بيت شعر من تب داشت
فداي آن صف مژگان كه در سيه‌مستي
هميشه نوبت پيمانه را مرتب داشت
به اين اميد كه خود را به نور بسپارد
هميشه آينه را بهترين مخاطب داشت
دلم هواييِ مرغي است در شبانة باغ
كه تا سپيده به منقار درد يارب داشت
***

علي‌رضا سپاهي‌لايين

روزي كه بود فرصت ايجاز در زمين
من زيستم، خلاصه شدم باز در زمين
ياران ناشناس من اما شبيه آب
رفتند، مثل رفتن يك راز در زمين
از سرخ هرچه بود به تاراج باد رفت
روزي كه ماند بقچة گل باز در زمين
توفان چگونه باز در اين آسمان باز
دارد هنوز حسرت پرواز در زمين؟
تأثير چشمهاي تو در سينة من است
چون آسمان كه مي‌كند اعجاز در زمين؟
فردا تمام مي‌شود اسفند بر درخت
فردا درخت مي‌شود آغاز در زمين
اي شعر پايكوب من! آهسته رقص كن
خوابيده است حافظ شيراز در زمين
***

يغماي خشتمال نيشابوري

نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي‌گنجم
شنا بايد در اقيانوسم، اندر گل نمي‌گنجم
زباني آسماني دارم، اما كس نمي‌فهمد
حديث قدسم، اندر گوش هر غافل نمي‌گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود، كه در انديشة سائل نمي‌گنجم
بيابان‌گرد و صحراورز و دور از مردمم، آري
ميان شهر، در غوغاي بي‌حاصل نمي‌گنجم
نگارم گفت: بيرون كردم از دل مهر يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي‌گنجم
***

سيدعلي ميرافضلي

حيرت زده‌ام، تشنة يك جرعه جوابم
اي مردم دريا! برسانيد به آبم
آيا پس از اين دشت رهي هست؟ دهي هست؟
يا اينكه به بيراهه دويده‌ست شتابم؟
من كوزه به دوش آمده‌ام چشمه به چشمه
شايد كه تو را، اي عطش گنگ! بيابم
آهي و نگاهي و ... دريغا كه خطا بود
يك عمر كه با آينه‌ها بود خطابم
هر صبح حريصانه من و حسرت خفتن
هر شب من و اندوه كه حيف است بخوابم
چون صاعقه هر بار كه عشق آمد و گل كرد
يك شعله نوشتند ملائك به حسابم
مي‌نوشم از اين تلخ،‌ اگر آتش، اگر آب
حيرت زده‌ام، تشنة يك جرعه جوابم
***

خليل عمراني

روبه‌روي من نشسته‌اي و آه مي‌كشم
روي لحظه‌هاي عاشقم نگاه مي‌كشم
لرزشي گرفته ذوقم از تمو‌ّج نگاه
هي مرت‍ّب اشتباه اشتباه مي‌كشم
خنده‌ام گرفته از خودم كه چند مرتبه
چشمهاي آبي تو را سياه مي‌كشم
تو به هيچ كس شبيه نيستي، به هيچ كس
يا كه من فقط نشسته‌ام گناه مي‌كشم
بعد ناگهان ستاره‌اي كه پاك مي‌شود
دست مي‌برم به آسمان و ماه مي‌كشم
ماه رو‌به‌رويت، آه، يك نگاه سر به زير
يك سپيده آفتاب را به گواه مي‌كشم
آفتاب هم تبسمش كم است، مبهم است
پاك مي‌كنم، و آه پشت آه مي‌كشم
***

يدالله بهزاد كرمانشاهي

خزانها بود و طوفانهاي حسرت در دل و جانم
تو ناگاه آفريدي صد بهاران در زمستانم
نگاه آرزومند از تماشا بر نمي‌گيرد
چه مي‌بيند در آن چاك گريبان چشم حيرانم؟
تو رمز و راز هستي از كتاب درس مي‌جويي
من آيات جمال از مصحف روي تو مي‌خوانم
رهايي يافت خواهم گويي از شبهاي نوميدي
كه از نور صبح مي‌پاشد نگاهت بر دل و جانم
تپشهاي دلم را ماند آهنگِ خرامِ تو
كجا آموختي اين شيوة رفتن نمي‌دانم
*
چه داري طرف جوي و سايه بيد انتظار از من؟
كه باغم را خزان آشفت و حالي دشت ويرانم
سر زلفت به دست من نمي‌افتد، كه خواهانش
جوانان جوان‌بخت‌اند و من پيري پريشانم
گرفتم جا در آغوش صبا گيرم غبارآسا
كجا و كي نصيبي مي‌‌رسد ز آن طرف دامانم؟
بگردانم وگر راه از سر كويت به ناچاري
هزاران آرزو گيرند با حسرت گريبانم
نبردي راه در آن چين گيسو هرچه كوشيدي
من ـ‌ اي باد سحرگاهي! ـ‌ به ناكامي تو را مانم
به پيري چون جوانانم دل از كف مي‌رود، بهزاد!
اديب عشق شايد گر بخواند طفل نادانم
***

عبدالجبار كاكايي

دل به داغ كسي دچار شد، نيامدي
چشم ماه و آفتاب تار شد، نيامدي
سنگهاي سرزمين من در انتظار تو
زير سم اسبها غبار شد، نيامدي
چون عصاي موريانه‌خورده دستهاي من
زير بار درد تار و مار شد، نيامدي
اي بلندتر ز كاش و دورتر ز كاشكي!
روزهاي رفته بي‌شمار شد، نيامدي
عمر انتظار ما، حكايت ظهور تو
قصه بلند روزگار شد نيامدي
***

مصطفي محدثي‌خراساني

كاري كه در مفارقه ديوار مي‌كند
تن از ازل ميان من و يار مي‌كند
گاهي كه خاك را وطنم فرض مي‌كنم
در سينه‌ام كسي است كه انكار مي‌كند
هر صبحدم دژي ز يقين مي‌شوم، ولي
توفان شك دوباره‌ام آوار مي‌كند
بي‌حرمتي‌ست پا نزدن بر بساط عقل
وقتي كه عشق اين همه اصرار مي‌كند
خواب آن چنان گرفته كه بايد سؤال كرد
ما را كدام صاعقه بيدار مي‌كند؟
***

سيد حسن حسيني

شاهد مرگ غم‌انگيز بهارم، چه كنم؟
ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه كنم؟
نيست از هيچ طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم، چه كنم؟
من كزين فاصله غارت‌شدة چشم توام
چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟
يك به يك با مژه‌هايت دل من مشغول است
ميله‌هاي قفسم را نشمارم چه كنم؟
***

محمود سنجري

آن شب كبوتران دعا را صدا زدند
از خود رها شدند و خدا را صدا زدند
افسانه‌وار از پل تاريخ رد شدند
اسطوره‌ها و خاطره‌ها را صدا زدند
رقصان ميان عطر غزلهاي دوردست
افسانة نسيم صبا را صدا زدند
ساغر به دست بر در دروازة ابد
جويندگان آب بقا را صدا زدند
ما در كلاف مبهم الفاظ گم شديم
و آنان چقدر ساده خدا را صدا زدند
ما گم شديم پشت نشانها و آيه‌ها
با پرسشي شگفت: كجا را صدا زدند؟!
غريد ابر وقت عبور از فراز شهر
حتي زمين شنيد كه ما را صدا زدند
***

نصرالله مرداني

مهربان آمدي ـ‌ اي عشق! به مهماني من
پر شد از بوي خوشت خلوت روحاني من
خوش برآورده سر از باغِ تماشاي وجود
سر‌و ناز تو به سر فصل زمستاني من
هيچ كس غيرِ تو ـ‌ اي خرمي ديده! ـ نخواند
حرف ناخواندة دل از خط پيشاني من
مي‌كنم گريه منِ سوخته تا خنده زند
گل روي تو در آيينة باراني من
بي‌قرار آمدي و رفت قرارم از دست
بنشين تا بنشيند دل توفاني من
آفتابي شدي و يكسره آبم كردي
شد حرير نگهت جامة عرياني من
بشكن ـ‌ اي بغض! ـ‌ و فرو ريز كه در خانة دل
مي‌زند شعله به جان آتش پنهاني من
هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد
قصة زلف تو و شرح پريشاني من
***

محمود شاهرخي

سر‌خوش از ساغرِ اشراق بلا‌نوشان‌اند
نكته‌آموز لب ناطقه خاموشان‌اند
ح‍ُسن را آينه در آينه‌اند از همه روي
تنگ با جلوة او دست در آغوشان‌اند
آب بر آتش‌ِ سودازدگان مي‌ريزند
گرچه از آتش دل چون خمِ مي‌ جوشان‌اند
ز آتش نفس فسونگر به سلامت گذرند
اين سوارانِ سبك سير سياووشان‌اند
هيچ بر حرف حريفان نگذارند انگشت
واقف سر‌ّ نهان‌اند و خطا‌پوشان‌اند
منعمان نالة حسرت‌زدگان كي شنوند؟
ز آنكه اين قومِ سبك‌مغز گران‌گوشان‌اند
رستخيز است و دم صور در آفاق بلند
حالي اين فرقة دنيا‌زده مدهوشان‌اند
جذبه! عيسي‌منشان بهر شفاي دل خلق
از سرِ خوانِ كرم مائده بر دوشان‌اند
***

سيد محمد‌ضياء قاسمي

من روح سبز درختانم، رخت شكوفه به تن دارم
لبريز از گل و از باران، اين لهجه‌اي‌ست كه من دارم
اي آسمانِ در آرامش! لختي بچرخ و نگاهم كن
در اوج آبيِ چشمانت شوقِ پرنده شدن دارم
اين شورِ با تو پريدن را، تا آفتاب رسيدن را
از عصر سرد فراسنگي، از غارهاي كهن دارم
من عاشقي كه گرفتارم در شهر غربت و گورستان
بي‌تو چو آدمكي برفي عمري به رنگ كفن دارم
فوجي پرنده كه پرهاشان بوي بهار بيفشاند
اين آرزوي بلندي هست كز آسمان وطن دارم
مي‌آيي از م‍ِه و در اين شهر گل مي‌دمد ز مسلسلها
مي‌آيي از مه و اما من رختي سپيد به تن دارم
***

سعيد بيابانكي

كيست اين آواي كوهستانيِ داوود با او؟
ه‍ُرم صدها دشت با او، لطف صدها رود با او
هر كه را گم كرده‌اي‌ـ‌ اي عشق! ـ در او جست‌وجو كن
شمس با او، قيس با او، نوح با او، هود با او
نيزه نيزه زخم با او، كاسه كاسه داغ با من
چشمه چشمه اشك با من، خيمه خيمه دود با او
اي نسيم! ‌آهسته پا بگذار سوي خيمه‌گاهش
گوش كن، انگار نجوا مي‌كند معبود با او
هر كه امشب تشنگي را يك سحر طاقت بيارد
مي‌گذارد پا به يك درياي نامحدود با او
همرهان بار سفر بر بسته‌اند انگار و تنها
تشنگي مانده‌ست در اين ظهر قيراندود با او
از چه ـ‌ اي غم! ـ‌ قصه تنهايي‌اش را مي‌نگاري؟
او كه صدها كهكشان داغ مكرر بود با او
مرگ عمري پا به پايش رفت سرگردان و خسته
تا كه زير ساية شمشيرها آسود با او
صبح فردا كوهساران شاهد ميلاد اويند
سرخيِ هفتاد و يك خورشيد خون‌آلود با او
***

مجيد نظافت يزدي

برگرد ـ‌ اي رميده! ـ بيا گفت و گو كنيم
با خود نگاه آينه را روبه‌رو كنيم
ما غير خوبي تو نگفتيم، صبر كن
آبي نريخته‌ست كه ما در سبو كنيم
ما بندگان و حكم تو جاري، اشاره كن
تا دهر را براي شما زير و رو كنيم
گر گل كند جنون صراحت بعيد نيست
افشاي مشت بستة راز مگو كنيم
حرفي نبوده است، نمانده‌ست چاره‌اي
جز آنكه بين قافيه‌ها جست‌وجو كنيم
ما دلقكان هرزه در‌اييم، شك مكن
آيينه‌اي بيار و بيا روبه‌رو كنيم
***

خسرو احتشامي

گيسوي خورشيد مي‌لغزيد روي خيمه‌ها
خون و آتش مي‌تراويد از سبوي خيمه‌ها
آب پشتِ تپه‌ها مي‌شست زخم دشت را
از شرار تشنگي پر بود جوي خيمه‌ها
آسمان آرام در شطِ شقايق مي‌نشست
ارغوان مي‌ريخت در جام وضوي خيمه‌ها
شهريار عشق در گرم بيابان خفته بود
اسب با زينِ‌ تهي مي‌رفت سوي خيمه‌ها
گرد را سر تا به پا آغوش استقبال كرد
آفتابي شعله‌پوش از رو‌به‌روي خيمه‌ها
شيهه‌اي خونين كشيد و از حرم بيرون دويد
شوق را عرشي غزالِ آيه بوي خيمه‌ها
اسب رنگين يال و تنها بود، تنهاتر ز كوه
خاك شد با گامِ رجعت آرزوي خيمه‌ها
ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند
بال مي‌زد بغض عصمت در گلوي خيمه‌ها
***

عباس چشامي

مردي و نگاه رحيمي در سري نبود ببيند
وقتي آسمان كفنت كرد ديگري نبود ببيند
گرچه اشك بود، نباريد، گرچه ناله بود، فرو مرد
هرچه گريه‌هاي تو خون شد، مادري نبود ببيند
رود و گرد‌باد مخالف؟! غيرتي نبود بگويد
حنجري و اين همه خنجر؟! داوري نبود ببيند
دشنه‌هاي خيره رسيدند، مرگ روي قلب تو مي‌ريخت
دست و پا زدي كه نميري، هاجري نبود ببيند
***

محمدرضا روزبه

ميعادگاه قافلة آرزو كجاست؟
آه، اي دل هميشه مسافر! بگو كجاست
وادي به وادي آمده‌ام از ديار دور
آن سرزمينِ گم‌شدة آرزو كجاست؟
اي چشمهاي خسته! فراسوي اين غبار
دروازه‌هاي روشنِ اميد كو؟ كجاست؟
اينك ز ب‍ُعد گريه يكريزِ ابرها
لبخنده‌هاي اين افقِ اخم‌رو كجاست؟
در كف چراغ دارم و در روشناي روز
پيوسته جست‌وجوگر انسانم، او كجاست؟
آنجا كه مردمان به ترازو نمي‌نهند
يك پاره نان برابرِ صد آبرو كجاست؟
بيزارم از حقارتِ دنياي اين‌چنين
انديشه‌اي فراتر از اين چارسو كجاست؟
***

احمد عزيزي

بر فراز بيشة الهام خود ساريم ما
در سكوت بركه‌ها صد ني‌لبك زاريم ما
از سفال خاك تا آيينه شفاف روح
هرچه انسان ساخت از آتش خريداريم ما
در نيستانهاي ما آواز عرفاني‌تر است
مثنويهاي پر از تصوير نيزاريم ما
بادبان لهجه‌ايم و در تكلم مي‌ورزيم
ناخدايانِ هجا را موجِ تكراريم ما
كيست مشعل‌دار شبهاي تخيل‌خيز روح
پرده‌دارانِ شبستانهاي پنداريم ما
مي‌شود اندوه ما را روي هرجا پهن كرد
سفره‌هاي بي‌رياي وقت افطاريم ما
اي رسولانِ زمين! از جلگة ما سر زنيد
چينِ حيرت، رومِ غيرت، هند اسراريم ما
در تبِ اندوهِ ما جوشاندة شبنم بس است
بستر نرگس بيندازيد، بيماريم ما
يك نفس كافي‌ست در آيينه ناپيدا شدن
ز آن سپس هر جا به هر صورت پديداريم ما
***

محمد ذكايي (هومن)

اگر كه عشق بياموزدم سرودن را
غزل غزل بسرايم پرنده بودن را
مبين كه كنج قفس دست و بال من بسته‌ست
به سينه مي‌فشرم ميلِ پر گشودن را
پي شكستن اين تخته‌بند مي‌كوبم
به تيغه‌هاي قفس بالِ آزمودن را
در اصطكاكِ من و زندگي درنگي كن
اگر كه دوست نداري صداي سودن را
دلم به ظلمت ز‌نگار لحظه‌ها فرسود
خوشا كه خشم دهد مژدة زدودن را
خوشا در اوج‌ْ صفير گلوله‌اي ناگاه
كه پر زديم هوايِ به خون غنودن را
***

نوذر پرنگ

نوبهارست و مي‌آباد و صبا گل‌بيز است
چه كنم با جگر خاك كه ماتم‌خيز است؟
خندة باد در اين كاسة گل گوش‌ِ مرا
چون صداي جرس قافلة چنگيز است
داغ من تازه مكن، دم مزن از دولت باغ
سرخ از سيلي ايام رخ پاييز است
بال و پر در نفس صبح دروغين مگشا
سخن مدعيان صافيِ د‌‍‌ُردآميز است
عاشقان! جانب ايثار فرو مگذاريد
تيغ او تشنة خونهاي بلاآويز است
«زير شمشير غمش رقص‌كنان بايد رفت»
چند پرهيز از آن فتنه كه بي‌پرهيز است؟
نوذر! از جان به علاج دل ويران برخيز
نوبهارست و مي‌آباد و صبا گل‌بيز است
***

بهمن صالحي

درختِ كوچكِ من! عاشق بهاران باش
رفيق چشمه و همدرد جويباران باش
شعاعِ سايه تو ر‌ا گرچه بس ب‍ُو‌َد كوتاه
به سرفرازيِ خورشيدِ كوهساران باش
ز واژه‌هاي خود ـ‌ اين برگهاي زنده و سبز
قصيده‌اي به بلنداي روزگاران باش
به يمن خاطرة خوابهاي خيامي
پناهگاهِ شبِ سرخِ مي‌گساران باش
در اين گريوه كه خنجر كشيد ه‍‍ُرمِ عطش
نشان واحه به نوميديِ سواران باش
دوباره جنگل متروك سبز خواهد شد
به سوگواريِ ياران ز بردباران باش
غبار غم بنماند، چه جاي درد و دريغ
هميشه منتظرِ بوسه‌هاي باران باش
چو مرغ عشق به سوي تو پر كشد روزي
به دامنِ افق از چشم‌انتظاران باش
***

محمد قهرمان

همچون ستاره چشم به راهم نشانده‌اند
مانند شب به روز سياهم نشانده‌اند
گرد خبر نمي‌رسد از كاروانِ راز
شد روزها كه بر سر راهم نشانده‌اند
در مرگِ آرزو نفسي سرد مي‌زنم
چون باد در شكنجة آهم نشانده‌اند
غافل گذشت قافله شادي از سرم
آن يوسفم كه در دل چاهم نشانده‌اند
هر روز شيوني‌ست ز غمخانه‌ام بلند
در خونِ صد اميدِ تباهم نشانده‌اند
از پستي و بلنديِ طالع چو گردباد
گاهم به اوج ب‍ُرده و گاهم نشانده‌اند
از بيمِ خوي نازكِ تو دم نمي‌زنم
آيينه در برابرِ آهم نشانده‌اند
شرمم زند به بزمِ تو راهِ نظر هنوز
صد دزد در كمين نگاهم نشانده‌اند
در ماتمِ دو روزة هستي به باغ دهر
تنها بنفشه نيست، مرا هم نشانده‌اند
***

غلام‌رضا قدسي

نمي‌گيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را
به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانة ما را
از آن شادم كه غم پيوسته مي‌آيد به بالينم
چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانة ما را
چه غم گر جام ناكامان تهي ماند از مي عشرت
كه خون ديده و دل پر كند پيمانة ما را
به شوخي مي‌كند آن شوخ با زلف سيه ‌بازي
اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانة ما را
ز سر تا پاي من مستي زند موج از نگاه او
نگه دارد خدا از چشم بد ميخانة ما را
دل مشكل‌پسندم را اسير خويشتن كردي
به دست آوردي آخر گوهر يكدانة ما را
نيفتد بر زبانها نام ما در زندگي، قدسي!
مگر خواب اجل شيرين كند افسانه ما را
***

فريدون تولل‍ّي

معرفت نيست در اين معرفت‌آموختگان
اي خوشا دولتِ ديدارِ دل‌افروختگان
دلم از صحبتِ اين چرب‌زبانان بگرفت
بعد از اين دستِ من و دامنِ لب‌دوختگان
عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت
ناجوانمردي‌ِ اين عاقبت‌اندوختگان
شرمشان باد ز هنگامه رسوايي‌ِ خويش
اين متاعِ شرف از وسوسه بفروختگان
ياد ديرينه چنان خاطرم از كينه بسوخت
كه بناليد به حالم دلِ كين‌توختگان
خوش بخنديد، رفيقان! كه در اين صبحِ مراد
كهنه شد قصة ما تا به سحر سوختگان
***

ابوالحسن ورزي

هزاران خار غم بر دل ز جور باغبان دارم
چه حاصل گر به شاخ گل دو روزي آشيان دارم؟
تماشاي چمن خوش باد مرغان بهاري را
من آن مرغ پريشانم كه الفت با خزان دارم
بلاي خانمان‌سوزي و برق آتش‌افشاني
ز تو ـ‌ اي عشقِ بي‌سامان! ـ‌ چه آتشها به جان دارم
من آن مرغ شباهنگم كه با تاريكي شبها
ز غمهاي نهانِ خود هزاران داستان دارم
بهار زندگي را غنچة پژمرده‌اي هستم
كه هنگام شكفتن رنگ گلهاي خزان دارم
***

سيد كريم اميري فيروزكوهي

آزاده را جفاي فلك بيش مي‌رسد
اول بلا به عافيت‌انديش مي‌رسد
از هيچ آفريده ندارم شكايتي
بر من هر آنچه مي‌رسد از خويش مي‌رسد
چون لاله يك پياله ز خون است روزي‌ام
كآن هم مرا ز داغ دل خويش مي‌رسد
رنج غناست آنچه نصيب توانگر است
طبع غني به مردم درويش مي‌رسد
امروز نيز محنت فرداست روزي‌ام
آن بنده‌ام كه رزق من از پيش مي‌رسد
***

هادي رنجي

ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است
اين كشتي از تلاطم دريا شكسته است
تنها ننالم از غم ايام و جور يار
باشد مرا دلي كه ز صد جا شكسته است
اي گل! برون نياوردش سوزن مسيح
خاري كه عشق تو به دل ما شكسته است
از آنچه پيش دوست ب‍ُو‌د در‌خور نثار
تنها مرا دلي ب‍ُو‌َد، اما شكسته است
اين حسرتم كشد كه ز مرغانِ اين چمن
بالِ منِ فلك‌زده تنها شكسته است
يك دل به سينه دارم و يك شهر دلستان
بازار من ز گرميِ سودا شكسته است
ما دل‌شكسته از ميِ مهر و محبتيم
ميناي ما ز نشئة صهبا شكسته است
هر چيز بشكند ز بها اوفتد، وليك
دل را بها و قدر ب‍ُو‌َد تا شكسته است
رنجي! كجا روم ز سر كوي او؟ كه من
پاي جهان‌دويده‌ام اينجا شكسته است
***

حسين پژمان بختياري

شب بر سر من جز غم ايام كسي نيست
مي‌سوزم و مي‌ميرم و فريادرسي نيست
فريادرس‌ِ همچو مني كيست در اين شهر؟
فريادرسي نيست كسي را كه كسي نيست
بيمارم و تبدارم و در سينة مجروح
چندان كه فغان مي‌كشم از دل نفسي نيست
آن ميوة‌ جان‌بخش كه دل در طلب اوست
زينت‌گرِ شاخي‌ست كه در دسترسي نيست
بيش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار
كو را قفسي باشد و ما را قفسي نيست
***

محمد فرخي يزدي

شب چو در بستم و مست از مي ‌نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ت‍ُرك ختا دشمن جان بود مرا؟
گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانة چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي‌م‍ُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانة شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابة غم بود و جگر‌گوشة درد
بر سر آتشِ جور‌ِ تو كبابش كردم
زندگي كردنِ من م‍ُردنِ تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
***

ابوالقاسم لاهوتي

با دلم دوش سر زلف تو بازي مي‌كرد
خواجه با بندة خود بنده‌نوازي مي‌كرد
گاه زنجير و گهي ماه و گهي گل مي‌شد
مختصر: زلف كجت شعبده‌بازي مي‌كرد
دل ز تأثير نگاه تو به خالت مي‌جست
مست را بين به كجا دست‌درازي مي‌كرد
قصه را راه ن‍َبد در حرم ما، چون عشق
شعله افروخته، بيگانه گدازي مي‌كرد
كاشكي ديشب‌ِ ما صبح نمي‌شد هرگز
با دلم دوش سر زلف تو بازي مي‌كرد
***

محمدتقي بهار

گر نيم شبي مست در آغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم كز سخن افتد
صد بار به پيش قدمش جان بسپارم
يك بار مگر گوشه چشمش به من افتد
اي بر سر سوداي تو سرها شده بر باد!
دور از تو چنانم كه سري بي‌بدن افتد
آوازة كوچك دهنت ورد زبانهاست
پيدا شود آن راز كه در هر دهن افتد
شيرين نفتد هر كه زند تيشه، كه اين رمز
شوري‌ست كه تنها به سر كوهكن افتد
***

ايرج ميرزا

آزرده‌ام از آن بتِ بسيار ناز كن
پا از گليم خويش فزون‌تر دراز كن
با آنكه از ر‌ُخش خط مشكين دميده باز
آن ت‍ُركِ نازكن نشود ت‍َركِ ناز كن
از چشم بد كنند همه خلق احتراز
من گشته‌ام ز چشم نكو احتراز كن
رند شرابخوارم و در سينه‌ام دلي‌ست
پاكيزه‌تر ز جامة شيخ‌ِ نماز كن
من از زبان خويش ندارم شكايتي
چشم است بيشتر كه ب‍َو‌َد كشف راز كن
من پروراندمت كه تو با اين بها شدي
طفلي نديده‌ام چو تو بر دايه ناز كن
بويي ز بوستان محبت نبرده‌اند
سالوس زاهدانِ حقيقت مجاز كن
كي آرزوي س‍َلوي و م‍َن ره دهد به دل
آن اكتفا به نان و پنير و پياز كن؟
آن را كه آز نيست به شاهان نياز نيست
سلطان وقت خويش ب‍ُو‌َد تركِ آز كن
***

علي‌رضا قزوه

دسته گلها دسته‌دسته مي‌روند از يادها
گريه كن، اي آسمان! در مرگ توفان‌زادها
سخت گم‌ناميد، اما، اي شقايق‌سيرتان!
كيسه مي‌دوزند با نام شما شيادها
با شما هستم كه فردا كاسة ‌سرهايتان
خشت مي‌گردد براي عافيت‌آبادها
غير تكرار غريبي، هان، چه معنا مي‌كنيد
غربت خورشيد را در آخرين خردادها؟
با تمام خويش ناليدم چو ابري بي‌قرار
گفتم: اي باران كه مي‌كوبي به طبل بادها!
هان، بكوب، اما به آن عاشق‌ترين عاشق بگو:
زنده‌اي، اي زنده‌تر از زندگي! در يادها
مثل دريا ناله سر كن در شب توفان و موج
هيچ چيز از ما نمي‌ماند مگر فريادها.
***

سيد اكبر ميرجعفري

در پشت اين درياي بي‌ساحل بايد ديار ديگري باشد
بايد به جز چشمان ما آنجا چشم انتظار ديگري باشد
بر قله‌هاي موج اين دريا هر بار تا نام تو را خوانديم
فريادمان پژواك سبزي داشت: بايد بهار ديگري باشد
آنان كه خورشيد حضورت را در آسمان‌ِ دل نمي‌بينند
در باور موهومشان شايد پروردگار ديگري باشد
گفتي شب است آنگه كه مي‌آيي، گفتي، ولي جز برق شمشيرت
كبريت عشقي كو كه در راهت فانوس‌دار ديگري باشد؟
وقتي خضوع ابرها را هم در بارش باران نمي‌فهميم
وقتي دل سنگي براي عشق سنگ مزار ديگري باشد
دور از نگاه ديگران بايد با آبروي خود وضو گيريم
مي‌نالم و مي‌گريم، اي ناجي! تا جويبار ديگري باشد
اين روزها، اين روزهاي سرد بايد براي عشق كاري كرد
مي‌دانم، اي موعود! مي‌آيي تا روزگار ديگري باشد
***

سيد ضياءالدين شفيعي

گيج مي‌خورد دلم پشت خاكريزها
مصر‌ِ آرزو كجاست؟ آه، اي عزيزها!
راه آسمان هنوز ناگشوده مانده است
كي به نور مي‌رسد دست اين گريزها؟
انتظار مي‌كشند رويشي دوباره را
شعله‌هاي ساكتِ آخرين ستيزها
بوي مرگ مي‌دهد، بوي آب و دانه نيز
كوچه‌هاي بي‌شهيد، شهرِ دشنه تيزها
چفيه‌هاي چاك‌چاك خاك مي‌خورند و ما
سالهاست مانده‌ايم دلخوشِ چه چيزها:
مشتهاي آهنين، خطبه‌هاي آتشين
اشتراك دردها، انحصار ميزها
***

حسن دلبري

اينجا طلسم‌ِ گنج‌ِ خدايي، شكسته باش
پا‌بوس‌ِ لحظه‌هاي رضايي، شكسته باش
در كوهسار گنبد و گلدسته‌هاي او
حالي بپيچ و مثل صدايي شكسته باش
وقتي به گريه مي‌گذري در رواقها
سهم تمام آينه‌هايي، شكسته باش
هر پاره‌ات در آينه‌اي سير مي‌كند
يعني: اگر مسافر مايي شكسته باش
اينجا درستي همگان در شكستگي‌ست
تا از شكستگي به درآيي شكسته باش
در انحناي روشن ايوان كنايتي‌ست
يعني اگر چه غرق طلايي شكسته باش
آنجا شكستي و طلبيدند و آمدي
اينجا كه در مقام فنايي شكسته باش
مرتضي اميري اسفندقه
حسين آمد و آزاد از يزيدت كرد
خلاص از قفس وعده و وعيدت كرد
سياه بود و سياهي هر آنچه مي‌ديدي
تو را سپرد به آيينه، رو‌سپيدت كرد
چه گفت با تو در آن لحظه‌هاي تشنه حسين؟
كدام زمزمه سيراب از اميدت كرد؟
به دست و پاي تو بارِ چه قفلها كه نبود
حسين آمد و سرشار از كليدت كرد
جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان
عجب تشر‌ّف سبزي، جنون مريدت كرد
نصيب هر كس و ناكس نمي‌شود اين بخت:
قرار بود بميري، خدا شهيدت كرد
نه پيشوند و نه پسوند: حر‌ِّ حر‌ّي تو
حسين آمد و آزاد از يزيدت كرد
***

ابوالفضل نظري

راحت بخواب‌ـ اي شهر! ـ‌ آن ديوانه مرده‌ست
در پيلة ابريشمش پروانه مرده‌ست
در ت‍ُنگ ديگر شور‌ِ دريا غوطه‌ور نيست
آن ماهي دلتنگ خوشبختانه مرده‌ست
يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه مي‌گيرند روي شانه مرده‌ست
گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده‌ست
ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن، پروانه مرده‌ست
***

سهيل محمودي

اي دستهاي شرقي‌ِ از شرم‌ِ نان كبود!
بسيارتان سلام و فراوانتان درود
اينجا چه مي‌كنيد؟ خدا را، چه مي‌‌كنيد
در غربت مكدر شهر غبار و دود؟
اينجا، بر اين بلنداي اجساد برگها
در كوچه‌اي كه پاييز آمد در آن فرود
آوازهاي خستة خود را به باد داد
يك روز عابري كه بهارانه مي‌سرود
اي گامهاي ما كه نشستيد ديرِ دير!
اي دستهاي ما كه شكستيد زودِ زود!
افسوس، با نسيم نبوديد هم‌مسير
اندوه، با پرنده نبوديد هم‌سرود ...
*
«ابري‌ست خانه‌ام»، چه كنم؟ اي ستاره‌ها!
آيا دري به سمت شما مي‌توان گشود؟
ما نان و گل براي چه در سفره چيده‌ايم؟
نوبت رسيده بود، ولي عاشقي نبود
***

ابوالحسن صادقي‌پناه

كمي نشستي و با ماه گفت‌و‌گو كردي
و عطر خاطره‌ها را دوباره بو كردي
نفس گرفتي و رد‌ّ بهار گم‌شده را
ميان غربت نيزار جست‌و‌جو كردي
هوا چقدر به موقع گرفت و باران زد
و تو چقدر غزلهاي ناب رو كردي:
ـ‌ دلم چقدر گرفته‌ست ... كاش مي‌شد رفت ...
(و چشمها را بستي و آرزو كردي)
و زير پاي تو انگار بغض دريا بود
كه منفجر شد و با موجها وضو كردي
به سمت ماه دويدي، ‌رها، رهاي رها
و صورتت را در ابرها فرو كردي
***

مهرداد اوستا

اي پرده‌دارِ آتشِ غم! هر نفس بسوز
يك عمر بس نبود تو را، زين سپس بسوز
با آرزوي خنده گل در بهار عمر
اي مرغ پرشكسته! به كنج قفس بسوز
مي‌سوختي به حسرت و ديدي كه عاقبت
بر حال تو نسوخت دل هيچ كس؟ بسوز
چون غنچه باش پردگي درد خويشتن
زين غم كه نيستت به گلي دسترس بسوز
يك عمر همچو شمع همه شب گريستي
يعني هواي سوختنت هست، ‌پس بسوز
هر گوشه‌اي ز دامن آه سفر فتاد
در دست ناله‌اي، دگر اي هم‌نفس! بسوز
***

قيصر امين‌پور

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظه‌هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم‌انتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صف‌كشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، صندليهاي خماري
سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث:
در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري
***

محمد سلماني

بي‌حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند مي‌خورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصلة غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان‌ِ ديار ما
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته‌اند
در مكتبي كه عز‌ّت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي‌گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد، فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي كه عاشقانه بنوشي پياله را
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست
تنها يكي به قله تاريخ مي‌رسد
هر مرد پا‌شكسته كه تيمور لنگ نيست
***

محمدسعيد ميرزايي

كجاست جاي تو در جملة زمان؟ كه هنوز ...
كه پيش از اين؟ كه هم‌اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
*
چقدر دلخورم از اين جهان‌ِ بي‌موعود
از اين زمين كه پياپي ... از آسمان كه هنوز...
جهان سه نقطه پوچي است خالي از نامت
پر از «هميشه همين ‌طور»، از «همان كه هنوز»
ولي تو «حتماً»ي و اتفاق مي‌افتي
ولي تو «بايد»ي، اي حس ناگهان! كه هنوز ...
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‌دهد از ابرها نشان كه هنوز ...
شكسته ساعت و تقويم پاره‌پاره شده
به جست‌و‌جوي كسي آن سوي زمان، كه هنوز
*
سؤال مي‌كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‌كني اين بار هم دهان، كه: هنوز
***

محمد‌كاظم كاظمي

به نوجوانان كارگر هم‌وطنم
ديدمت صبحدم در آخر صف، كولة سرنوشت در دستت
كوله‌باري كه بود از آن پدر، و پدر رفت و ه‍ِشت در دستت
گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر اندازي
باز اين فالگير‌ِ آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت
بس كه با سنگ و گچ عجين گشته تك‍ّه چوبي در آستين گشته
بس كه با خاك و گ‍ِل به سر برده مي‌توان سبزه كشت در دستت
شب مي‌افتد؛ و مي‌رسي از راه با غروري نگفتني در چشم
يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت
كاش مي‌شد ببينمت روزي پشت ميزي كه از پدر نرسيد
و كتابي كه كس نگفته در آن «قصه سنگ و خشت» در دستت
بازي‌ات را كسي به هم نزند، دفترت را كسي قلم نزند
و تو با اختيار خط بكشي، خط يك سرنوشت در دستت
***

عبدالرضا رضايي‌نيا

مشرقِ آن عشق درخشان كجاست؟
آينة خون شهيدان كجاست؟
واي از اين پهنة پ‍ُر هاي و هو
مرد فراوان شده، ميدان كجاست؟
خسته‌ام از عربدة اژدها
شورشيِ غيرت و ايمان كجاست؟
پر شده‌ايم از طرب‌ِ سوز و ساز
گوشة يك گرية شادان كجاست؟
شور غزل با من و آشوب بغض
ابر فراوان شد، باران كجاست؟
ثانيه‌ها همدم خاكسترند
ساعت دلتنگي طوفان كجاست؟
م‍ُردم از انبوهي بن‌بست روح
پنجره‌ها! كوچه عرفان كجاست؟
***

ساعد باقري

سرخوشم،‌ اين ناگهان مستي ز بوي جام كيست؟
شعله مي‌ريزد زبانم، بر زبانم نام كيست؟
كوچه‌هاي روشن دل در صداي او رهاست
مي‌رود منزل به منزل، اين طنين گام كيست؟
اينك آن خون ـ‌ خون‌ِ تلخ‌ِ سنگ بودنهاي من ـ
نذر شيرين‌كاري‌ِ شمشير خون‌آشام كيست؟
آن جنون لاابالي ـ‌ وحشي صحراي وهم
در پناه كيست امروز؟ اي عزيزان! رام كيست؟
از پي هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر
دانه‌ها پاشيده اينجا، پيش پايم دام كيست؟
شام هر شام اين شرار شعله شعله از كجاست؟
صبح هر صبح اين نسيم نو به نو پيغام كيست؟
***

عباس صادقي (پدرام)

شب است و باغ پر از ماتم قناريها
چه عالمي است مگر عالم قناريها
طلسم خواب به چشمان باغ اگر شكند
شود به گريه دمي همدم قناريها
خدا كند كه شود دست ساية خورشيد
ز دست حادثه‌ها محرم قناريها
عقاب پير فلك را بگو: دگر بس كن
بيا، دمي بنشين در غم قناريها
به فصل رجعت باران اميد ياري هست
كه گل به دوش كشد پرچم قناريها؟
بيا به خاطر تحريم آسمان مسپار
به دست باد گل مريم قناريها


سيمين بهبهاني

مخوان، ‌مخوان غلط‌انداز‌ِ دست‌ِ شيطان را
اگرچه نقش زند آيه‌هاي ايمان را
نمان‍َد اين همه مريم‌نما، چو برداري
نقاب روسپيان‌ِ دريده دامان را
ش‍ُكوه مجمع خورشيدها نپنداري
فريب مزرعة آفتابگردان را
شب است و گرميِ آتش نماي كرمي چند
نكرده گرم نفسهاي اين زمستان را
دروغِ زرورقي بيش نيست اين گل و برگ
كه بسته‌اند به تن شاخه‌هاي عريان را
نه آسمان، كه نگارينه‌اي است بر اين سقف
كشيده‌اند در او نقش مهر تابان را
نمايش است كه از پشت پرده دست كسي
به رقص آورد اين سايه‌هاي بي‌جان را
گمان كودكي‌ام كو؟ چو آب و آينه صاف
قبولِ قصه شهرزادگان و ديوان را
به مرگ باور خود گريه مي‌كنم، كه هنوز
يقين نداشته حتي وجود انسان را
***

رهي معيري

بر خاطر آزاده غباري ز كسم نيست
سر‌و چمنم، شكوه‌اي از خار و خسم نيست
از كوي تو بي‌ناله و فرياد گذشتم
چون قافلة عمر نواي جرسم نيست
افسرده‌ترم از نفس باد خزاني
كآن نوگل خندان نفسي هم‌نفسم نيست
صياد ز پيش آيد و گرگ‌ِ اجل از پي
آن صيد ضعيفم كه ره پيش و پسم نيست
بي‌حاصلي و خواري من بين، كه در اين باغ
چون خار به دامان گلي دسترسم نيست
از تنگدلي پاس دل تنگ ندارم
چندان كشم اندوه كه اندوه كسم نيست
امشب رهي! از ميكده بيرون ننهم پاي
آزرده دردم، دو سه پيمانه بسم نيست
***

هوشنگ ابتهاج (سايه)

در اين سراي بي‌كسي كسي به در نمي‌زند
به دشت پ‍ُر ملال ما پرنده پر نمي‌زند
يكي ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمي‌كند
كسي به كوچه‌سار شب در‌ِ سحر نمي‌زند
نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي‌سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند
گذرگهي است پ‍ُر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي‌زند
دل خراب من دگر خراب‌تر نمي‌شود
كه خنجر غمت از اين خراب‌تر نمي‌زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه‌هاي بسته‌ات؟
برو، كه هيچ ‌كس ندا به گوش كر نمي‌زند
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر كسي تبر نمي‌زند
***

فروغ فرخزاد

چون سنگها صداي مرا گوش مي‌كني
سنگي و ناشنيده فراموش مي‌كني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه‌هاي وسوسه مغشوش مي‌كني
دست مرا كه ساقة سبز نوازش است
با برگهاي م‍ُرده هم‌آغوش مي‌كني
گمراه‌تر ز روح‌ِ شرابي و ديده را
در شعله مي‌نشاني و مدهوش مي‌كني
اي ماهيِ طلاييِ مرداب‌ِ خون من!
خوش باد مستي‌ات كه مرا نوش مي‌كني
تو دره بنفش غروبي، كه روز را
بر سينه مي‌فشاري و خاموش مي‌كني
در سايه‌‌‌ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه‌پوش مي‌كني؟
***

حسين منزوي

تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود
پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود
تو خواهي آمد و چونان كه پيش از اين بوده‌ست
كليد قفل فلق باز با تو خواهد بود
خلاصه كرده به هر غمزه‌اي هزار غزل
هنر به شيوة ايجاز با تو خواهد بود
طلوع كن كه چنان آفتابگردانها
مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود
چه جاي من؟ كه براي فريب يوسف نيز
نگاه‌ِ وسوسه‌پرداز با تو خواهد بود
در آرزوست دلم راز اسم اعظم را
تو خواهي آمد و آن راز با تو خواهد بود
براي دادن‌ِ عمر‌ِ دوباره‌اي به دلم
تو خواهي آمد و اعجاز با تو خواهد بود
***

محمدعلي بهمني

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه س‍ِحر صوتت جذبة داوود با خود داشت
بهشتت سبزتر از وعدة شد‌ّاد بود، اما
برايم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشايم اگر بستم دگر پلك تماشا را
كه رقص شعله‌ات در پيچ و تابش دود با خود داشت
سياوش‌وار بيرون آمدم از امتحان، گرچه
دلِ سودابه‌سانت هر چه آتش بود با خود داشت
مرا با بركه‌ام بگذار، دريا ارمغان تو
بگو جوي حقيري آرزوي رود با خود داشت
***

علي معل‍ّم دامغاني

آفتاب آينه‌دار است اينجا
ذر‌ّه خورشيدسوار است اينجا
ماية گرمي‌ِ سودا داغ است
لاله سرجوش‌ِ بهار است اينجا
در حناي من و ما رنگي نيست
خون‌ِ عش‍ّاق نگار است اينجا
بي‌حساب‌اند صفاكيشانش
سعي‌ِ ما در چه شمار است اينجا؟
عاشقي را نخرند، اي زاهد!
خودفروشي به چه كار است اينجا؟
پاي دركش به ادب، اي صوفي!
سر‌ِ منصور به دار است اينجا
طفل راه‌اند ـ معل‍ّم! ـ ياران
ور نه سر منزل يار است اينجا

 

[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۸ ] [ 18:59 ] [ فلاحی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت جمع آوری اشعار زیبا ومقالات ادبی شاعران ونویسندگان است.با کسب اجازه از صاحبان آثار وذکرنام نویسنده وشاعر(درحدامکان )
توجه : سعی شده درحدامکان نام شاعر یا نویسنده ذکر شود وهرجا نام شاعر ذکر نشده سراینده نامعلوم است و ازاین جهت پوزش می طلبم.
ر- فلاحی