|
غزلی برای باران 1 پرم از شوق پریدن وندارم بالی
| |||||||||||||||||||
نويسنده: محمدرضا سرشار
کلمه نقد، به تنهايي، يعني «تشخيص خوب از بد».(1)
نقد، انتقاد، منُقد، مُنتقد، ناقد،...هم خانواده هستند. از همه اين کلمات مشهورتر، نزد شما، کلمه انتقاد است که شايد روزي چندين بار هم آن را به کار ببريد. انتقاد هم در حقيقت يعني «آشکار کردن خوبي ها و بدي ها»؛ اما در بين ما، معني «ايرادگيري» و «عيب جويي» تنها را پيدا کرده است؛ همان طور که بعضي ها گمان مي کنند نقد هم يعني همين. در حالي که اين طور نيست. نقد قصه، شعر، نمايش نامه،...را نقد ادبي مي گويند. نقد ادبي يعني نشان دادن قوت ها و ضعف هاي يک اثر ادبي (قصه، شعر، نمايش نامه،...). همچنين، اگر «اثر»، نکات ظريف و پنهاني داشته باشد، نقد وظيفه دارد به خواننده کمک کند تا آن نکات پنهان را هم دريابد. نمي دانم تا به حال گذارتان به مغازه طلافروشي افتاده است يا نه؟ وقتي به آن جا قدم مي گذاريد، همه گوشواره ها، النگوها، دست بندها، انگشتري ها و... را مثل هم مي بينيد. به نظرتان مي آيد که از نظر جنس، با هم فرقي ندارد و اگر تفاوتي هم هست، در شکل ظاهري آنهاست؛ اما وقتي درباره قيمت آنها مي پرسيد، مي بينيد کلي با هم تفاوت دارند. مثلاً دوتا گوشواره، اندازه و وزن شان يکي است، اما گاه قيمت يکي، چند برابر ديگري است. از شنيدن اين موضوع، تعجب مي کنيد، اما طلافروش براي شما توضيح مي دهد که مثلاً گوشواره اوّلي، جنس طلايش خيلي بهتر از دومي است؛ عيارش هجده است؛ در حالي که عيار دومي چهارده است. البته، اين که نتوانسته ايد بفهميد کدام يک از گوشواره ها طلاي بهتري دارد، تقصير شما نيست. به راستي، تشخيص اين موضوع براي من و شما مشکل است؛ امّا خود طلافروش ها، با تجربه اي که دارند و روش هاي علمي اي که بلدند، به راحتي مي توانند بفهمند که هر طلايي، عيارش چقدر است (چقدرش طلاي خالص است و چقدر از فلزات ديگر در آن وجود دارد). اين کارِ طلافروش ها، در حقيقت، نوعي نقد، است، منتها نَه نقد ادبي. مي گويند در قديم، طلافروش ها، سنگ مخصوصي داشتند که به آن سنگ مَحک مي گفتند. با ماليدن اين سنگ به طلا، مي فهميدند که خالصي و ناخالصي آن چقدراست. بر همين اساس، امروزه، گاهي به جاي کلمه نقد، اصطلاح محک زدن را هم به کار مي برند. به بياني ديگر، نقد ادبي، همان محک زدن آثار ادبي است. کار نقد ادبي، در حقيقت همان تعيين خالصي ها و ناخالصي هاي اثر ادبي است. چرا؟ براي آن که قدر و ارزش آن اثر ادبي را تعيين کند. خب، چه طور مي شود قدر و ارزش يک اثر ادبي را معين کرد؟ اين کار، مرحله هايي دارد. يعني قدم به قدم بايد جلو رفت. مرحله هاي مختلف نقد بله...آن را خوب بخوانيم و خوب بفهميم؛ آن قدر خوب، که تقريباً هنچ نکته آن از نظرمان پنهان نماند.2 بايد بفهميم که نويسنده با نوشتن آن قصه، چه مي خواسته بگويد؟ اگر در نوشته، راز و رمزي وجود دارد، آن را بشکافيم و آشکار کنيم. اين شايد اولين و تقريباً مهم ترين کار در نقد يک قصه باشد. اگر کسي اين قدم را درست برداشت، مي توان اميدوار بود که قدم هاي بعدي را هم درست بردارد. در غير اين صورت، نه! زيرا کسي که منظور و هدف قصه را درست نفهميده است، چطور مي تواند آن را ارزش گذاري کند؟ (البته همان طور که اشاره شد، همه قصه ها، از اين نظر، داراي پيچيدگي نيستند). يکي ديگر از قدم هاي مهّم در نقد اين است که ببينيم؛ آيا نويسنده، توانسته است منظورش را درست به خواننده اش برساند يا نه؟ همچنين، اين نکته را بررسي کنيم که نويسنده، تا چه حد از آثار نويسندگان هم دوره يا قبل از خود، تأثير گرفته است؟ يا آن که، تا چه حد در آثار نويسندگان هم عصر يا پس از خود، تأثير گذاشته است. آن گاه ببينيم: خوبي ها و بدي هاي آشکار و پنهان قصه چيست؟ زيبايي ها و زشتي هاي آن کدام است؟ نويسنده، چه نوآوري ها و ريزه کاري هاي هنري در نوشتن آن به کار برده است؟ و... بعد از همه اين کارها ست که مي توان قدر و قيمت هنري آن قصه را تعيين کرد. بنابراين، اولاً: نقد کار چندان ساده اي نيست. ثانياً: تنها عيب جويي و ايرادگيري از يک قصّه را نمي توان نقد آن قصّه ناميد (مگر آن که قصّه، هيچ خوبي و زيبايي اي نداشته باشد). نكته هاي كليدي براي نقد داستان داشتن مطالعه بسيار در زمينه داستان و بحثهاي نظري « تئوري » راجع به آن، برخورداري از ذوق هنري سالم تربيت يافته و غني شده و هوش ، دقت نظر و تيز بيني لازم در اين مورد. مواردي كه بايد در هنگام انجام يك نقد سالم در نظر داشت چنين است: 1-مخاطبان اثر چه كساني هستند ؟ « خردسالان ، كودكان ، نوجوانان،جوانان يا بزرگسالان كه از نظر موضوع و محتوا و از نظر ساختار داستان هر كدام از اين گروهها داراي تفاوتهايي هستندو خصوصيا تي ويژه دارند .» 2-نوع داستان د رچارچوب كداميك از مكتبهاي ادبي نوشته شده است ؟« كلاسيك ، رمانتيك ، واقعيتگرا، روانشناختي» و از نظر نگاه به مسايل از چه نوع است؟ «كمدي ، علمي –تخيلي يا تاريخي ، پليسي – جنايي و يا انواع ديگر آن » 3-درونمايه اثر چه مطلبي را مي خواسته بگويد و انگيزه نويسنده از نوشتن آن چه بوده است ؟ يكي از صاحب نظران در اين باره سخني خواندني دارد . او مي گويد : «« ابلهان اثري را مي خوانند و چيزي از آن نمي فهمند . اشخاص عامي گمان مي كنند كه آن را كاملا در يافته اند ، صاحبان عقل سليم گاهي همه آن را نمي فهمند ،آنان نكات مبهم و تاريك را تاريك مي يابند و نكات روشن را روشن مي بينند و اشخاص پر مدعا ، اصراردا رند كه نكات روشن را تاريك جلوه دهند و نكاتي را كه كاملا واضح و قابل فهم است ، نفهمند . »» 4-قضاوت ارزشي در باره محتوا و پيام داستان كه آيا بينش تازه اي نسبت به زندگي به خواننده مي دهد ؟آيا ضد ارزشوبد آموز براي مخاطب نيست؟ 5-آيا اسم داستان متناسب با موضوع و محتواي اصلي آن هست ؟ آيا تازه و بديع و جلب كننده هست ؟ آيا پيرنگ داستان و بويژه پايان آن را لو نمي دهد؟ 6-شخصيت اصلي داستان كيست و شخصيتهاي فرعي كدامند؟آيا اين شخصيتها واقعي هستند يا قالبي و كليشه اي؟ كداميك از شخصيتها در طول داستان تحول مي پذيرند و اين تحول آيا منطقي جلوه مي كند يا غير واقعي ؟ 7-زاويه ديد يا شيوه بيان به كار رفته در داستان چيست؟« اول شخص مفرد ، داناي كل مطلق ، داناي كل محدود ، تك گويي نمايشي ، تك گويي دروني نامه نگاري ، دفتر خاطرات ، تركيبي و غيره » 8-آيا نثر داستان با موضوع و حال و هواي آن مناسبت دارد ؟ آيا به اندازه كافي صميمي و خودماني است ؟ آيا نثر صحيح و فاقد غلطهاي نگارشي و دستوري هست ؟ 9-ميزان كار خلاقانه و تخيل به كار گرفته شده از سوي نويسنده چه قدر است ؟ در واقع نقد يك داستان ،چيزي نيست مگر كشف و ارزشيابي اينكه نويسنده در آن اثرمي خواسته است چه بگويد،نشان دهد،يا القا كند و بررسي اينكه در بيان و نشان دادن آنچه مورد نظرش بوده ،تا چه حد موفق شده است . همچنان كه منتقدان ،از نويسنده داستان توقع دارند كه هنگام خلق اثرشان ،حداكثر دقت،نظم و هماهنگي و سليقه را مد نظر داشته باشند ، خوانندگان نقد نيز از منتقد انتظار رعايت همين موارد را در نقدش دارند . پی نوشت: 1.البته نقد به معني هاي ديگري هم به کار رفته است؛ اما چون آن موردها به بحث ما مربوط نمي شود، از آنها در مي گذريم. http://www.sarshar.org [ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:27 ] [ ر- ف-م ]
آموزش نقد ادبی در دانشگاهها چندان مطلوب نیست
بهنام ناصح
آسیب شناسی آموزش آکادمیک نقد در گفت و گو با دکتر پروین سلاجقه (منتقد و استاد دانشگاه) پروین سلاجقه در سال 1340 در استان کرمان متولد شد.تحصیلات خود را تا پایان دوره ی دکتری در ادبیات فارسی به پایان رساند.او اکنون به عنوان استادیار در دانشگاه به تدریس دروس تخصصی ادبیات؛به خصوص نقد ادبی و دروس مرتبط با آن؛مشغول است. اولین کتاب او در زمینه ی تدریس ادبیات «در آمدی بر زیبایی شناسی شعر» است که توسط نشر چکاد در سال 1378 به چاپ رسید. دومین اثربه نام«صدای خط خوردن مشق»در نقد و بررسی آثار هوشنگ مرادی کرمانی؛توسط نشر معین درسال 1380 منتشر شد.کتاب بعدی در زمینه ی نقد اولین شماره از مجموعه نقد شعر معاصر به نام «امیرزاده ی کاشی ها»است که در نقد و بررسی اشعار احمد شاملو؛توسط انتشارات مروارید در سال 1385 روانه ی بازار نشر شده است.سلاجقه با این کتاب در سال 58 از طرف بنیاد هنرمندان و نویسندگان؛ به عنوان «منتقد برتر» نخستین جایزه ی نقد ایران برگزیده شد.اثر بعدی وی در این زمینه ؛«از این باغ شرقی »است که درباره ی نظریه های نقد شعر کودک و نوجوان به تازگی از طرف کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ و منتشر شده است. آثاری که در زمینه ی نظریه و نقد در دست چاپ دارد؛ از این قرار است:نقد شعر «فروغ فرخزاد»؛انتشارات مروارید.فرهنگ تحلیلی« موتیف؛نشانه؛ نماد» در شعر سبک هندی؛انتشارات معین.« نقد رمان معاصر».او داستان هایی نیز برای کودکان به چاپ رسانده است؛به نام های« بنفشه کوچولو»؛« دنیای قشنگ پوپو.» و «قصه ی تالاب»؛که این داستان اخیر در سال 1377؛از طرف سازمان محیط زیست به عنوان اثر برتر سال انتخاب شد. سلاجقه تا کنون حدود 30 مقاله در زمینه ی نظریه و نقد ادبی در مطبوعات به چاپ رسانده است.با توجه به این که شما هم در دانشگاه مشغول تدریس نقد ادبی هستید و هم آثاری در زمینه ی نقد ادبی دارید، لطفا پیش از هر چیز از وضعیت کنونی آموزش نقد در دانشگاه ها صحبت بفرمایید. تا آن جا که من اطلاع دارم و از دانشجویان ادبیات دانشگاه های مختلف شنیده ام؛ وضعیت آموزش نقد ادبی در دانشگاه ها چندان مطلوب نیست؛ چرا که در بیش تر کلاس های نقد ادبی، هنوز برای هویت تازه ی نقد در بحث های ادبی امروز آشنا نیستند و در بهترین حالت؛ مباحث تنها به صورت تئوریک مطرح می شود و نقد عملی در آن جایی ندارد یا بسیار اندک است. بنا براین دانشجویان عمدتاً با حفظ تعاریف و نظریه های انتزاعی و امتحان دادن آن ها، واحد نقد ادبی را پشت سر می گذارند بدون این که توانایی استفاده از آن تعاریف را داشته باشند. مساله ی دیگر این است که در بیشتر کلاس های نقد ادبی هنوز نقد مولف و برون متنی به شیوه ی سنتی؛ روش مسلط است. منظور از نقد برون متنی چیست؟ نقد برون متنی؛ نقدی است که در آن بیشتر به موضوعات پیرامونی و حاشیه ای متن پرداخته می شود تا خود متن. این نقد در واقع بخشی از همان نقد ذهنی و سنتی است که توجه به زندگی مولف و عقاید و پیش زمینه ها را به متن تحمیل می کند و در نتیجه به نوعی نقد سلیقه ای می انجامد که ارتباط چندانی با خود متن ندارد و در صدد تایید یا رد شخصیت مولف است. این نقد به طور عمده قصد ارزش گذاری و قضاوت قطعی دارد وبه استقلال متن به عنوان یک اثر هنری اهمیت نمی دهد. با این وجود به نظر می رسد همان نقد محدودی هم که انجام می شود بیش تر در حوزه نقد سنتی است این طور نیست؟ بله همین طور است. البته گاهی با استادانی هم مواجه می شویم که تا حدودی از نظریه های جدید در مورد نقد و بحث های مدرن در باب احترام به استقلال متن اطلاع دارند ولی از آن جا که هنوز همان شیوه ی نقد سنتی در کشور ما مسلط است آن ها هم همان روش های قدیمی و منسوخ را به کار میگیرند. حتی گاهی ممکن است که نظریه های نقد را درس بدهند ولی در عمل در نقد آثار از آ ن ها کمک نگیرند . شاید یکی از علت های آن این باشد که به دلیل پیچیدگی بحث های نظری پیاده کردن آن ها در عمل برایشان مشکل است. چرا که این تئوری ها هنوز بومی نشده اند و تطبیق آن ها با متن مشکل است. تا چه اندازه بین مطالبات دانشجویان و سیستم جاری آموزش نقد در دانشگاه ها مطابقت وجود دارد؟ با تأسف باید گفت، بین خواسته ها و ایده آل های دانشجویان و سیستم آموزشی اختلاف زیادی وجود دارد. از آن جا که دانشجویان با مباحث نظری نقد و مولفه های نقد مدرن در کانون های ادبی خارج ازدانشگاه و یا از طریق مطبوعات آشنا می شوند .به این کمبود ها بیشتر پی می برند. چرا که در محافل بیرون از دانشگاه در زمینه نقد مدرن کارهایی انجام شده است ولی هیچ کدام از این ها در سیستم آموزشی دانشگاهی اعمال نمی شود، به همین دلیل دانشجویان خواهان دروس مرتبط با نقد ادبی امروز و شیوه ی آموزش های نوین هستند. شما برای آموزش نقد در کلاس چه شیوه ای را در پیش می گیرید و عکس العمل دانشجویان به چه صورتی است؟ من در کلاس هایم آموزش نقد را در سه محور و به طور همزمان با هم پیش می برم.یکی در محور آموزش عناصر متن و طرح مباحث نظری در شناخت عناصر مورد نظر دوم: آموزش رویکردهای مختلف نقد اعم از رویکردهای ساختارگرایانه و پسا ساختگرا؛ و در نهایت نقد عملی است که کاربرد آن رویکردها و بنیان های نظری در متونی است که برای نقد در نظر می گیریم. تلاش من بیشتر در این جهت است که در نهایت نوعی نقد پدیدار شناسانه را آموزش بدهم. نقدی که درون متنی است و بیشتر هستی اثر را مورد بررسی قرار می دهد تا هستی مولف را.به نظر من اگر مراحل این شیوه ی نقد درست انجام شود ما در نهایت هستی مولف را هم از خود متن درمی یابیم و در نتیجه پیش زمینه ها به متن تحمیل نمی شوند..دانشجویان در برابر این شیوه ی نقد همیشه عکس العمل های مثبتی داشته اند به خصوص در قسمت نقد عملی. در نظام آموزشی دانشگاه برای تعلیم نقد ادبی، چه تعداد واحد در نظر گرفته شده است و آیا این مقدار کافی به نظر می رسد؟ برای آموزش نقد، در کل مقاطع تحصیل در رشته ادبیات تنها 2 واحد در دوره کارشناسی در نظر گرفته شده است که به هیچ وجه کافی نیست. به نظر من با توجه به اهمیت و گستردگی مباحث نقد ادبی و تنوع شیوه های آن؛ باید بین 6 تا 8 واحد درسی دانشگاهی برای آن در نظر گرفته شود؛ که در این صورت؛ 2 واحد نظریه های ادبی ، 2 واحد مکاتب ادبی، 2 واحد نقد رمان و 2 واحد نقد شعر؛ می تواند در نظر گرفته شود. چگونه استادی که تا پایان تحصیل خود (حتی تا دکترا) تنها 2 واحد نقد ادبی خوانده، می تواند به دانشجویان نقد ادبی آموزش دهد؟ بدیهی است استادانی که نقد ادبی درس می دهد متکی به آموخته های خود در آن 2 واحد یا به طور کلی در دانشگاه ن یستند و نباید هم باشند. برای آموزش نقد ادبی، مطالعات شخصی استادان نقش تعیین کننده ای دارد تا به طور حرفه ای بتوانند آن را به دانشجویان بیاموزند . استادانی که تدریس نقد ادبی را به عهده می گیرند؛ اکثراً افرادی هستند که پس از تحصیلات آکادمیک، خود به این حوزه علاقه نشان داده اند و با مطالعه و کار حرفه ای توانسته اند توانایی لازم را کسب کنند.آیا ارتباط سازمان یافته و مشخصی بین پیکره دانشگاه و نهادها و انجمن های ادبی خارج از نظام رسمی آموزشی وجود دارد؟ در سطح هیئت علمی دانشگاه ها به هیچ وجه این ارتباط وجود ندارد مگر این که بعضی از آن ها خودشان به دلیل علاقه ی شخصی مایل باشند که با مجامع ادبی بیرون از دانشگاه ارتباط و تبادل آراء داشته باشند و گرنه به طور بارزی این دو گروه از هم فاصله دارند و به نحوی می توان گفت هر کدام از آن ها در صدد نفی نقش موثر یکدیگرند. البته در مورد دانشجویان این طور نیست آن ها به خاطر این که آزاد تر عمل می کنند و با نهاد های ادبی خارج از دانشگاه ارتباط بیش تر و بهتری ایجاد می کنند از مباحث جدید ادبی و تئوری های روز بیش تر استقبال می کنند. تقصیر این فاصله و جدایی بیش تر متوجه کدام یک از این گروه هاست؟ در واقع می توان گفت هر دو گروه مقصرند و شاید بتوان گفت دچار نوعی سوءتفاهمند. نظام دانشگاهی برای خود شأن رسمی خاصی قائل است که من بخش هایی از این شأن را کاذب می دانم. بسیاری از اساتید می پندارند که علم تنها منحصر به بحث های آکادمیکی است که در دانشگاه تدریس می شود و خارج از این حیطه کسی صلاحیت آن را ندارد که اظهار نظر کند و محافل خارج از دانشگاه هم عمدتاً به صورت غیرتخصصی وغیر علمی به ادبیات می پردازند و که این نگاه سنتی موجب می شود که دانشگاهیان در یک فضای بسته فقط به نظریه های صرفا علمی و سنتی بپردازند و نیازی احساس نکنند که با محافل بیرون ارتباط برقرار کنند. از طرفی دیگر؛ مجامع بیرون از دانشگاه نیز با اتکا به مطالعه ی چند کتاب و چند نظریه و اصطلاح، بیشتر نوعی دانش سطحی را در نقد به کار می گیرند و دانشگاهیان را به سنت گرایی متهم می کنند. شما چه راهکارهای عملی ای برای رفع آسیب هایی که در حوزه نقد در دانشگاه ها وجود دارد، پیشنهاد می دهید؟ به نظر من پیش از هر چیز باید در تدوین واحد های درسی تجدید نظر شود به نحوی که جایگاهی شایسته برای نقد ادبی و شاخه های مرتبط با آن فراهم شود. همان طور که می دانید ادبیات یک دانش بینا رشته ای است از این روی نگاه به آن می بایست نگاه چند جنبه ای باشد پس لازم است که یک منتقد ادبی تا حدی از فلسفه، روانشناسی، مردم شناسی، نظریه ادبی، زبان شناسی همگانی و از همه مهم تر نشانه شناسی سررشته داشته باشد از این رو همه ی این ها باید در مفاد درسی دانشجویان گنجانده شود. علاوه بر این استادان نقد ادبی می بایست از قالب منفرد خود خارج شوند و سعی کنند با جریان های نقد ادبی روز دنیا بیش تر آشنا شوند و با مجامع و نشریات ادبی روز ارتباط صمیمانه تری برقرار کنند و در درک جریان های معاصر بیش تر بکوشند تا از تأثیر متقابل این ارتباط هر دو گروه بهره مند شوند. [ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:18 ] [ ر- ف-م ]
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:13 ] [ ر- ف-م ]
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:9 ] [ ر- ف-م ]
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:9 ] [ ر- ف-م ]
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:4 ] [ ر- ف-م ]
زندگینامه:
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:2 ] [ ر- ف-م ]
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 19:0 ] [ ر- ف-م ]
هادي سعيديكياسري مباركت ـ اي صبورِ شبها! ـ به صبح تابان رسيدي آخر ز تن پراكندگي گذشتگي، به مطلقِ جان رسيدي آخر دريچهاي شعلهور گشودي، به عشق و آتش جگر گشودي ز بستر سينه پر گشودي، به زير دندان رسيدي آخر شكفت در شعلههاي خونت گدازههاي تب و جنونت هزار ابر از دلت برآمد، به گل، به باران رسيدي آخر شبي ـ شبِ خنجر و ستاره ـ به جاده پيوستي، اي سواره! به دره و صخره تن كشيدي، به خود، به انسان رسيدي آخر تو خواب سرسبز ريشه بودي، بهار فرداي بيشه بودي در ابتداي هميشه بودي، ولي به پايان رسيدي آخر *** پرويز بيگي حبيبآبادي من از آن سوي حسرتهاي بارانخورده ميآيم اشارتهاي پاييزانهاي دارد سراپايم چرا تنهاييام را با كسي قسمت كنم امشب؟ كه در هر خلوتي آيينه شد محو تماشايم كسي ديگر براي عشق آوازي نميخواند پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم به جز باران، به جز دريا كسي ديگر نميداند چه رازي خفته در پشت كويريهاي آوايم غزل كمكم به پايان ميرسد؛ اما براي من «شراب خانگي» ميماند و ياد «اوستايم» *** حميد سبزواري شاخة خشكم، ز پاييز و بهار من مپرس مردهام، از صبح و شام روزگار من مپرس آفتابي بر لب بامم، در آفاقم مجوي جلوهاي از طالع بياعتبار من مپرس سر خط مضمون افسوسم، بر اين حيرت بياض جز ندامت شطري از شعر و شعار من مپرس سر به پيش افكنده دارم پيش سربازان عشق سرفرازي از سرِ زانو سوار من مپرس زخم صد مرهم به جان دارد درخت طاقتم سايه واگير از سرم، وز برگ و بار من مپرس استخوان بشكستهام، وز موميايي بينياز گم شدم در خويش، از سنگ مزار من مپرس در بيابان طلب آوارهام چون گردباد آشيان بر باد دادم، از غبار من مپرس غفلت خوشباوريها را غرامت ميدهم از جفاي دشمن و از مهر يار من مپرس داستانپرداز عصر غربت انسان منم نغمهاي بشنو، ز درد اضطرار من مپرس چشم در راه اميدي همچنان بنشستهام قصه كوته كن، حميد! از انتظار من مپرس *** احمد شهدادي كيست اين مرد كه در جادة رؤيا ماندهست؟ كيست اين خسته كه در جبر جنون واماندهست؟ كيست اين پير كه در داغترين فصل هنوز برف ميبيند و در پارة شولا ماندهست؟ اي عطشناكترين روح! تو را ميفهمم عشق ارثيست كه از نسل اهورا ماندهست تا نبينند كه بيباكترين مرد كجاست زيستن دار بلنديست كه بر پا ماندهست چه كسي سبزترين روح تماشا را كشت؟ كه از آن باغ همين سوختهافرا ماندهست آي درويش! بگو خانة زرتشت كجاست؟ و چه از كلبة مخروبة بودا ماندهست؟ قبر قابيل نماديست كه برپاست، ببين: آن كهنسالترن مرد همين جا ماندهست سنگ در سنگ زمان بر سرِ ما ميبارد شعر تنها هنري نيست كه رسوا ماندهست *** قادر طهماسبي (فريد) يك بغل گل بود و در دامان آغوشم نريخت يك قدح مي بود و در پيمانة هوشم نريخت مجمري نور و حرارت آن حريق ارغوان در فضاي سينه تاريك و مِهپوشم نريخت باغبان وصل را نازم كه در اوج عطش آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نريخت دوش گفتم: ساقيا! امشب چه داري؟ گفت: زهر گفتمش: كج كن قدح را، ديد مينوشم، نريخت حافظا! رفتي و در اين سالها شعري زلال انگبين خلسهاي در جامِ مدهوشم نريخت انتظارم كشت و گلبانگ به خون آغشتهاي طرح شوري تازه با فرياد چاووشم نريخت سالها بگذشت و در ميخانة متروك درد خون گرم شيوني در لالة گوشم نريخت قامت بالابلندي چون شهادت، اي دريغ آبشاري بود و در مردابِ آغوشم نريخت *** مشفق كاشاني بر اين كبود غريبانه زيستم چون ابر تمام هستي خود را گريستم چون ابر ز بام مهر فرو ريختم ستاره به خاك كه من به سايه خورشيد زيستم چون ابر زمين سترون و در وي نشان رويش نيست فراز ريگ روان چند ايستم چون ابر؟ حرير باورم از شعله ندامت سوخت كه بر كوير عطشناك نيستم چون ابر نه سر به بالش رامش، نه پاي بر پاياب عقاب آه بر آيينه، چيستم؟ چون ابر مرا به بود و نبود جهان چه كار؟ كه داد به باد فتنه همه هست و نيستم چون ابر مگر بشويم از اين دل غبار هستي را بر آستان تو عمري گريستم چون ابر *** محمدرضا محمدينيكو اي كه پيچيد شبي در دل اين كوچه صدايت! يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست اي شب تار عدم شام غريبان عزايت! عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت خبري مختصر از حادثه كرب و بلايت همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز كه درخشيد خدا در همة آينههايت كاش بوديم و سر و ديده و دستي چو ابوالفضل ميفشانديم سبكتر ز كفي آب به پايت از فراسوي ازل تا ابد ـ اي حلق بريده! ميرود دايره در دايره پژواك صدايت *** عماد خراساني اي آسمان! مگر دل ديوانة مني؟ كاين گونه شعله ميكشي و نعره ميزني نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟ با خويشتن چو ما مگر اي دوست دشمني؟ طبع بتاني؟ اي كه چنين در تغيري! يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني چون من رواست هر چه بسوزي، كه بيسبب بدنام دهر گشتهاي و پاكدامني بدنامي تو بود و غم ما هر آنچه بود شد وقت آنكه خيمه از اين خاك بَر كَني اي سقف محبسِ بشر! اين آه و نالهها نگشوده است اي عجب اندر تو روزني اين قدر بار خاطر زندانيان خاك نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟ وقت است كز تحمل اين بار بگذري خود را بر اين گروه پريشان در افكني من مستم و تو نعرهزن، امشب حكايتيست ميخانهات كجاست كه سرخوشتر از مني؟ چون زير خاك تيره شدم ياد من بكن هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني داني كه آگه است ز حال دلِ عماد آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني *** علي موسوي گرمارودي پرسي مرا كه «عمر گرانمايه چون گذشت؟» گاهي به غم گذشت و گهي در جنون گذشت افسانه بود گويي و در گوش ما نماند عمري كه جملهجملة آن با فسون گذشت بيرون ما چو غنچه اگر سبز مينمود از خون دل لباب و گلگون درون گذشت آويختيم خويشتن از تار لحظهها عمري چو عنكبوت همه سرنگون گذشت بيش از ستارهاي نتوان بود در شبي آن هم ببين ز دور فلك واژگون گذشت آيد صداي تيشه فرهادمان به گوش شبديز دشمنان مگر از بيستون گذشت؟ ديروز اگر «عبور» سخن تا گلو نبود اينك سرودههاي متن از «خطّ خون» گذشت *** يوسفعلي ميرشكاك در كنار مرگ ـ اين تنها پرستاري كه دارم ماندهام بيدار، نقش مرگ خود را مينگارم جادهاي در پيش رو دارم كه پاياني ندارد خستهام، اما هنوز آسيمه سر ره ميسپارم هر كجا باشم تو را هستم كه داري خانه در من مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم بالهاي بستهام را، رفتن پيوستهام را دستهاي خستهام را از تمناي تو دارم جستوجو كردم، نديدم هيچ جا آيينهام را من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟ كاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايد تا بكارد شمع آتشناك اشكي بر مزارم من نميدانم كدامين باد موعود مرا برد تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم *** حسين اسرافيلي باز ميخواند كسي در شيهه اسبان مرا منتظر استاده در خون چشم اين ميدان مرا رنگ آرامش ندارد اين دل درياييام ميبرد سيلابها تا شورش طوفان مرا خون خورشيد است يا زخم جبين عاشقان مينشاند اين چنين در آتش سوزان مرا؟ بسته بودم در ازل عهدي و اينك شوق دار ميكشد تا آخرين منزلگه پيمان مرا غرق خون بسيار ديدي عاشقان را صف به صف هان، ببين اينك به خون خويشتن رقصان مرا شورهزاران را دويدم پابرهنه، تشنهلب سعي زمزم ميكشاند تا صفاي جان مرا قصد دريا دارد اين مرداب، اي دريادلان! گر كرامت را پسندد غيرت باران مرا *** محمدعلي مجاهدي سوخت آن سان كه نديدند تنش را حتّي گرد خاكستريِ پيرهنش را حتي در دل شعله چنان سوخت كه انگار نديد هيچ كس لحظة افروختنش را حتّي حيف از اين دشت پر از لاله گذشت و نگذاشت برگي از شاخ گل نسترنش را حتّي داغم از اينكه نميخواست كه گلپوش كنند با گل سرخ شقايق بدنش را حتّي داشت با نام و نشان فاصله آن حد كه نخواست بر سر دست ببينند تنش را حتّي چه بزرگ است شهيدي كه نهد بر دل تيغ حسرت لحظة سر باختنش را حتّي نتوان گفت كه عريانتر از اين بايد بود با شهيدي كه نپوشد كفنش را حتّي دل به دريا زد و دريا شد و اما نگذاشت موج هم حس كند آبي شدنش را حتّي بود وارستهتر از آن كه شود باور پير جام ميديد اگر مي زدنش را حتّي دوش ميآمد و ميخواست فراموش كند خاطرم خاطرة سوختنش را حتّي محمدحسين شهريار آمدي جانم به قربانت، ولي حالا چرا؟ بيوفا! حالا كه من افتادهام از پا چرا؟ نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل! اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان تواَم، فردا چرا؟ نازنينا! ما به تو ناز جواني دادهايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن، با ما چرا؟ وه كه با اين عمرهاي كوته بياعتبار اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟ شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيرين! جواب تلخ سر بالا چرا؟ اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت! اين قدر با بخت خوابآلود من لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند در شگفتم من، نميپاشد ز هم دنيا چرا؟ در خزان هجر گل، اي بلبل طبع حزين! خامشي شرط وفاداري بود، غوغا چرا؟ شهريارا! بيحبيب خود نميكردي سفر اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا؟ *** منوچهر نيستاني تو نيستي و چه گلها كه با بهاراناند ترانهخوان تو من نيستم، هزاراناند نثار راه تو يك آسمان شقايق سرخ كه گوهران دلافروز شب كناراناند گريست تلخ، كه: صحراي آسمان خاليست ستارههاي در او چشمهاي ماراناند نشان مهر گيايي در اين كوير كه ديد؟ ز مهر و مه كه در اين راه رهسپاراناند ولي نه، اين همه الماس گونه در دل شب نه سكهاند كه در قعر چشمهساراناند؟ همين تلألو الماسگونه ميگويد كه باز بستة اميد بيشماراناند تو، تشنهكامِ به صحرا دميده! دل خوش دار كه ابرهاي سيه مژدههاي باراناند نشسته سر به گريبان، كسي چه ميداند؟ كه در سواحل شب خيل سوگواراناند اميدها كه به دل داشتيم ميبيني؟ كه ساقههاي لگدكوب روزگاراناند تو را به مزرع بيانتهاي زرد غروب انيس محرم هر روزه كوهساراناند چراغ جادوي چشمان سبز او روشن كه نيك عهد وفا را نگاهدارناند *** مهدي حميدي شيرازي شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشنيد به موجي رود گوشهاي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزلها بميرد گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا برآمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي، آغوش وا كن كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد *** محمدرضا شفيعيكدكني موجموج خزر از سوگ سيهپوشاناند بيشه دلگير و گياهان همه خاموشاناند بنگر آن جامه كبودان افق صبحدمان روح باغاند كز اين گونه سيهپوشاناند چه بهاريست؟ خدا را، كه در اين دشت ملال لالهها آينة خون سياووشاناند آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد كز مي جام شهادت همه مدهوشاناند نامشان زمزمة نيمه شب مستان باد تا نگويند كه از ياد فراموشاناند گر چه زين زهر سمومي كه گذشت از سر باغ سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشاناند باز در مقدم خونين تو، اي روح بهار! بيشه در بيشه درختان همه آغوشاناند *** سلمان هراتي پيش از تو آب معني دريا نداشت شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت بسيار بود رود در آن برزخ كبود اما دريغ، زهرة دريا شدن نداشت در آن كوير سوخته، آن خاكِ بيبهار حتي علف اجازة زيبا شدن نداشت گم بود در عمق زمين شانة بهار بيتو ولي زمينة پيدا شدن نداشت دلها اگرچه صاف، ولي از هراس سنگ آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشت چون عقدهاي به بغض فرو بود حرف عشق اين عقده تا هميشه سرِ واشدن نداشت *** زكريا اخلاقي همين است ابتداي سبز اوقاتي كه ميگويند و سرشار از گل است آن ارتفاعاتي كه ميگويند بشارات زلالي از طلوع تازة نرگس پياپي ميرسد از سمت ميقاتي كه ميگويند زمين در جستوجو هرچند بيتابانه ميچرخد ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه ميگويند جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش كنار خيمة سبز ملاقاتي كه ميگويند كنار جمعة موعودْ گلهاي ظهور او يكايك ميدمد طبق رواياتي كه ميگويند كنون از انتهاي دشتهاي شرق ميآيد صداي آخرين بند مناجاتي كه ميگويند و خاكـ اين خاك شاعر ـ آسماني ميشود كمكم در استقبال آن عاشقترين ذاتي كه ميگويند و فردا بيگمان اين سمت عالم روي خواهد داد سرانجام عجيب اتفاقاتي كه ميگويند *** ذبيحالله صاحبكار حاجتي نيست كه آزار دهد كس ما را اينكه زنداني خاكيم همين بس ما را چشم پوشيدم از اين باغ خزانديده چنان كه نه با گل سر و كار است و نه با خس ما را عشق هم رفت چو شد دور جواني سپري به چه خشنود توان كرد از اين پس ما را؟ ميسپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ اگر از در رسد اين پيك مقدس ما را كس نديدهست چو من بندة بيمقداري كه به هركس كه فروشند دهد پس ما را جز تو ـ يا رب! ـ به كسي نيست مرا روي اميد تو مكن خوار به چشم كس و ناكس ما را تا غني در گرو منت خلق است، سهي! جامة فقر به از جامة اطلس ما را *** غلامرضا شكوهي به روي ساغر چشمش خطي مورب داشت دو جام جاي دو چشم از نگه لبالب داشت بديع مثل ژكوند از دريچة لبخند هزار موزه هنر بر كتيبة لب داشت نه، آن حريرِ به دوشش نشسته زلف نبود به روي شانة خود آبشاري از شب داشت چنان ز هُرم تنش سوخت رنگ احساسم كه نبض واژه به هر بيت شعر من تب داشت فداي آن صف مژگان كه در سيهمستي هميشه نوبت پيمانه را مرتب داشت به اين اميد كه خود را به نور بسپارد هميشه آينه را بهترين مخاطب داشت دلم هواييِ مرغي است در شبانة باغ كه تا سپيده به منقار درد يارب داشت *** عليرضا سپاهيلايين روزي كه بود فرصت ايجاز در زمين من زيستم، خلاصه شدم باز در زمين ياران ناشناس من اما شبيه آب رفتند، مثل رفتن يك راز در زمين از سرخ هرچه بود به تاراج باد رفت روزي كه ماند بقچة گل باز در زمين توفان چگونه باز در اين آسمان باز دارد هنوز حسرت پرواز در زمين؟ تأثير چشمهاي تو در سينة من است چون آسمان كه ميكند اعجاز در زمين؟ فردا تمام ميشود اسفند بر درخت فردا درخت ميشود آغاز در زمين اي شعر پايكوب من! آهسته رقص كن خوابيده است حافظ شيراز در زمين *** يغماي خشتمال نيشابوري نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نميگنجم شنا بايد در اقيانوسم، اندر گل نميگنجم زباني آسماني دارم، اما كس نميفهمد حديث قدسم، اندر گوش هر غافل نميگنجم اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني عجب نبود، كه در انديشة سائل نميگنجم بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم، آري ميان شهر، در غوغاي بيحاصل نميگنجم نگارم گفت: بيرون كردم از دل مهر يغما را بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نميگنجم *** سيدعلي ميرافضلي حيرت زدهام، تشنة يك جرعه جوابم اي مردم دريا! برسانيد به آبم آيا پس از اين دشت رهي هست؟ دهي هست؟ يا اينكه به بيراهه دويدهست شتابم؟ من كوزه به دوش آمدهام چشمه به چشمه شايد كه تو را، اي عطش گنگ! بيابم آهي و نگاهي و ... دريغا كه خطا بود يك عمر كه با آينهها بود خطابم هر صبح حريصانه من و حسرت خفتن هر شب من و اندوه كه حيف است بخوابم چون صاعقه هر بار كه عشق آمد و گل كرد يك شعله نوشتند ملائك به حسابم مينوشم از اين تلخ، اگر آتش، اگر آب حيرت زدهام، تشنة يك جرعه جوابم *** خليل عمراني روبهروي من نشستهاي و آه ميكشم روي لحظههاي عاشقم نگاه ميكشم لرزشي گرفته ذوقم از تموّج نگاه هي مرتّب اشتباه اشتباه ميكشم خندهام گرفته از خودم كه چند مرتبه چشمهاي آبي تو را سياه ميكشم تو به هيچ كس شبيه نيستي، به هيچ كس يا كه من فقط نشستهام گناه ميكشم بعد ناگهان ستارهاي كه پاك ميشود دست ميبرم به آسمان و ماه ميكشم ماه روبهرويت، آه، يك نگاه سر به زير يك سپيده آفتاب را به گواه ميكشم آفتاب هم تبسمش كم است، مبهم است پاك ميكنم، و آه پشت آه ميكشم *** يدالله بهزاد كرمانشاهي خزانها بود و طوفانهاي حسرت در دل و جانم تو ناگاه آفريدي صد بهاران در زمستانم نگاه آرزومند از تماشا بر نميگيرد چه ميبيند در آن چاك گريبان چشم حيرانم؟ تو رمز و راز هستي از كتاب درس ميجويي من آيات جمال از مصحف روي تو ميخوانم رهايي يافت خواهم گويي از شبهاي نوميدي كه از نور صبح ميپاشد نگاهت بر دل و جانم تپشهاي دلم را ماند آهنگِ خرامِ تو كجا آموختي اين شيوة رفتن نميدانم * چه داري طرف جوي و سايه بيد انتظار از من؟ كه باغم را خزان آشفت و حالي دشت ويرانم سر زلفت به دست من نميافتد، كه خواهانش جوانان جوانبختاند و من پيري پريشانم گرفتم جا در آغوش صبا گيرم غبارآسا كجا و كي نصيبي ميرسد ز آن طرف دامانم؟ بگردانم وگر راه از سر كويت به ناچاري هزاران آرزو گيرند با حسرت گريبانم نبردي راه در آن چين گيسو هرچه كوشيدي من ـ اي باد سحرگاهي! ـ به ناكامي تو را مانم به پيري چون جوانانم دل از كف ميرود، بهزاد! اديب عشق شايد گر بخواند طفل نادانم *** عبدالجبار كاكايي دل به داغ كسي دچار شد، نيامدي چشم ماه و آفتاب تار شد، نيامدي سنگهاي سرزمين من در انتظار تو زير سم اسبها غبار شد، نيامدي چون عصاي موريانهخورده دستهاي من زير بار درد تار و مار شد، نيامدي اي بلندتر ز كاش و دورتر ز كاشكي! روزهاي رفته بيشمار شد، نيامدي عمر انتظار ما، حكايت ظهور تو قصه بلند روزگار شد نيامدي *** مصطفي محدثيخراساني كاري كه در مفارقه ديوار ميكند تن از ازل ميان من و يار ميكند گاهي كه خاك را وطنم فرض ميكنم در سينهام كسي است كه انكار ميكند هر صبحدم دژي ز يقين ميشوم، ولي توفان شك دوبارهام آوار ميكند بيحرمتيست پا نزدن بر بساط عقل وقتي كه عشق اين همه اصرار ميكند خواب آن چنان گرفته كه بايد سؤال كرد ما را كدام صاعقه بيدار ميكند؟ *** سيد حسن حسيني شاهد مرگ غمانگيز بهارم، چه كنم؟ ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه كنم؟ نيست از هيچ طرف راهِ برون شد ز شبم زلف افشان تو گرديده حصارم، چه كنم؟ من كزين فاصله غارتشدة چشم توام چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟ يك به يك با مژههايت دل من مشغول است ميلههاي قفسم را نشمارم چه كنم؟ *** محمود سنجري آن شب كبوتران دعا را صدا زدند از خود رها شدند و خدا را صدا زدند افسانهوار از پل تاريخ رد شدند اسطورهها و خاطرهها را صدا زدند رقصان ميان عطر غزلهاي دوردست افسانة نسيم صبا را صدا زدند ساغر به دست بر در دروازة ابد جويندگان آب بقا را صدا زدند ما در كلاف مبهم الفاظ گم شديم و آنان چقدر ساده خدا را صدا زدند ما گم شديم پشت نشانها و آيهها با پرسشي شگفت: كجا را صدا زدند؟! غريد ابر وقت عبور از فراز شهر حتي زمين شنيد كه ما را صدا زدند *** نصرالله مرداني مهربان آمدي ـ اي عشق! به مهماني من پر شد از بوي خوشت خلوت روحاني من خوش برآورده سر از باغِ تماشاي وجود سرو ناز تو به سر فصل زمستاني من هيچ كس غيرِ تو ـ اي خرمي ديده! ـ نخواند حرف ناخواندة دل از خط پيشاني من ميكنم گريه منِ سوخته تا خنده زند گل روي تو در آيينة باراني من بيقرار آمدي و رفت قرارم از دست بنشين تا بنشيند دل توفاني من آفتابي شدي و يكسره آبم كردي شد حرير نگهت جامة عرياني من بشكن ـ اي بغض! ـ و فرو ريز كه در خانة دل ميزند شعله به جان آتش پنهاني من هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد قصة زلف تو و شرح پريشاني من *** محمود شاهرخي سرخوش از ساغرِ اشراق بلانوشاناند نكتهآموز لب ناطقه خاموشاناند حُسن را آينه در آينهاند از همه روي تنگ با جلوة او دست در آغوشاناند آب بر آتشِ سودازدگان ميريزند گرچه از آتش دل چون خمِ مي جوشاناند ز آتش نفس فسونگر به سلامت گذرند اين سوارانِ سبك سير سياووشاناند هيچ بر حرف حريفان نگذارند انگشت واقف سرّ نهاناند و خطاپوشاناند منعمان نالة حسرتزدگان كي شنوند؟ ز آنكه اين قومِ سبكمغز گرانگوشاناند رستخيز است و دم صور در آفاق بلند حالي اين فرقة دنيازده مدهوشاناند جذبه! عيسيمنشان بهر شفاي دل خلق از سرِ خوانِ كرم مائده بر دوشاناند *** سيد محمدضياء قاسمي من روح سبز درختانم، رخت شكوفه به تن دارم لبريز از گل و از باران، اين لهجهايست كه من دارم اي آسمانِ در آرامش! لختي بچرخ و نگاهم كن در اوج آبيِ چشمانت شوقِ پرنده شدن دارم اين شورِ با تو پريدن را، تا آفتاب رسيدن را از عصر سرد فراسنگي، از غارهاي كهن دارم من عاشقي كه گرفتارم در شهر غربت و گورستان بيتو چو آدمكي برفي عمري به رنگ كفن دارم فوجي پرنده كه پرهاشان بوي بهار بيفشاند اين آرزوي بلندي هست كز آسمان وطن دارم ميآيي از مِه و در اين شهر گل ميدمد ز مسلسلها ميآيي از مه و اما من رختي سپيد به تن دارم *** سعيد بيابانكي كيست اين آواي كوهستانيِ داوود با او؟ هُرم صدها دشت با او، لطف صدها رود با او هر كه را گم كردهايـ اي عشق! ـ در او جستوجو كن شمس با او، قيس با او، نوح با او، هود با او نيزه نيزه زخم با او، كاسه كاسه داغ با من چشمه چشمه اشك با من، خيمه خيمه دود با او اي نسيم! آهسته پا بگذار سوي خيمهگاهش گوش كن، انگار نجوا ميكند معبود با او هر كه امشب تشنگي را يك سحر طاقت بيارد ميگذارد پا به يك درياي نامحدود با او همرهان بار سفر بر بستهاند انگار و تنها تشنگي ماندهست در اين ظهر قيراندود با او از چه ـ اي غم! ـ قصه تنهايياش را مينگاري؟ او كه صدها كهكشان داغ مكرر بود با او مرگ عمري پا به پايش رفت سرگردان و خسته تا كه زير ساية شمشيرها آسود با او صبح فردا كوهساران شاهد ميلاد اويند سرخيِ هفتاد و يك خورشيد خونآلود با او *** مجيد نظافت يزدي برگرد ـ اي رميده! ـ بيا گفت و گو كنيم با خود نگاه آينه را روبهرو كنيم ما غير خوبي تو نگفتيم، صبر كن آبي نريختهست كه ما در سبو كنيم ما بندگان و حكم تو جاري، اشاره كن تا دهر را براي شما زير و رو كنيم گر گل كند جنون صراحت بعيد نيست افشاي مشت بستة راز مگو كنيم حرفي نبوده است، نماندهست چارهاي جز آنكه بين قافيهها جستوجو كنيم ما دلقكان هرزه دراييم، شك مكن آيينهاي بيار و بيا روبهرو كنيم *** خسرو احتشامي گيسوي خورشيد ميلغزيد روي خيمهها خون و آتش ميتراويد از سبوي خيمهها آب پشتِ تپهها ميشست زخم دشت را از شرار تشنگي پر بود جوي خيمهها آسمان آرام در شطِ شقايق مينشست ارغوان ميريخت در جام وضوي خيمهها شهريار عشق در گرم بيابان خفته بود اسب با زينِ تهي ميرفت سوي خيمهها گرد را سر تا به پا آغوش استقبال كرد آفتابي شعلهپوش از روبهروي خيمهها شيههاي خونين كشيد و از حرم بيرون دويد شوق را عرشي غزالِ آيه بوي خيمهها اسب رنگين يال و تنها بود، تنهاتر ز كوه خاك شد با گامِ رجعت آرزوي خيمهها ساربانان در جرس زنگ اسارت داشتند بال ميزد بغض عصمت در گلوي خيمهها *** عباس چشامي مردي و نگاه رحيمي در سري نبود ببيند وقتي آسمان كفنت كرد ديگري نبود ببيند گرچه اشك بود، نباريد، گرچه ناله بود، فرو مرد هرچه گريههاي تو خون شد، مادري نبود ببيند رود و گردباد مخالف؟! غيرتي نبود بگويد حنجري و اين همه خنجر؟! داوري نبود ببيند دشنههاي خيره رسيدند، مرگ روي قلب تو ميريخت دست و پا زدي كه نميري، هاجري نبود ببيند *** محمدرضا روزبه ميعادگاه قافلة آرزو كجاست؟ آه، اي دل هميشه مسافر! بگو كجاست وادي به وادي آمدهام از ديار دور آن سرزمينِ گمشدة آرزو كجاست؟ اي چشمهاي خسته! فراسوي اين غبار دروازههاي روشنِ اميد كو؟ كجاست؟ اينك ز بُعد گريه يكريزِ ابرها لبخندههاي اين افقِ اخمرو كجاست؟ در كف چراغ دارم و در روشناي روز پيوسته جستوجوگر انسانم، او كجاست؟ آنجا كه مردمان به ترازو نمينهند يك پاره نان برابرِ صد آبرو كجاست؟ بيزارم از حقارتِ دنياي اينچنين انديشهاي فراتر از اين چارسو كجاست؟ *** احمد عزيزي بر فراز بيشة الهام خود ساريم ما در سكوت بركهها صد نيلبك زاريم ما از سفال خاك تا آيينه شفاف روح هرچه انسان ساخت از آتش خريداريم ما در نيستانهاي ما آواز عرفانيتر است مثنويهاي پر از تصوير نيزاريم ما بادبان لهجهايم و در تكلم ميورزيم ناخدايانِ هجا را موجِ تكراريم ما كيست مشعلدار شبهاي تخيلخيز روح پردهدارانِ شبستانهاي پنداريم ما ميشود اندوه ما را روي هرجا پهن كرد سفرههاي بيرياي وقت افطاريم ما اي رسولانِ زمين! از جلگة ما سر زنيد چينِ حيرت، رومِ غيرت، هند اسراريم ما در تبِ اندوهِ ما جوشاندة شبنم بس است بستر نرگس بيندازيد، بيماريم ما يك نفس كافيست در آيينه ناپيدا شدن ز آن سپس هر جا به هر صورت پديداريم ما *** محمد ذكايي (هومن) اگر كه عشق بياموزدم سرودن را غزل غزل بسرايم پرنده بودن را مبين كه كنج قفس دست و بال من بستهست به سينه ميفشرم ميلِ پر گشودن را پي شكستن اين تختهبند ميكوبم به تيغههاي قفس بالِ آزمودن را در اصطكاكِ من و زندگي درنگي كن اگر كه دوست نداري صداي سودن را دلم به ظلمت زنگار لحظهها فرسود خوشا كه خشم دهد مژدة زدودن را خوشا در اوجْ صفير گلولهاي ناگاه كه پر زديم هوايِ به خون غنودن را *** نوذر پرنگ نوبهارست و ميآباد و صبا گلبيز است چه كنم با جگر خاك كه ماتمخيز است؟ خندة باد در اين كاسة گل گوشِ مرا چون صداي جرس قافلة چنگيز است داغ من تازه مكن، دم مزن از دولت باغ سرخ از سيلي ايام رخ پاييز است بال و پر در نفس صبح دروغين مگشا سخن مدعيان صافيِ دُردآميز است عاشقان! جانب ايثار فرو مگذاريد تيغ او تشنة خونهاي بلاآويز است «زير شمشير غمش رقصكنان بايد رفت» چند پرهيز از آن فتنه كه بيپرهيز است؟ نوذر! از جان به علاج دل ويران برخيز نوبهارست و ميآباد و صبا گلبيز است *** بهمن صالحي درختِ كوچكِ من! عاشق بهاران باش رفيق چشمه و همدرد جويباران باش شعاعِ سايه تو را گرچه بس بُوَد كوتاه به سرفرازيِ خورشيدِ كوهساران باش ز واژههاي خود ـ اين برگهاي زنده و سبز قصيدهاي به بلنداي روزگاران باش به يمن خاطرة خوابهاي خيامي پناهگاهِ شبِ سرخِ ميگساران باش در اين گريوه كه خنجر كشيد هُرمِ عطش نشان واحه به نوميديِ سواران باش دوباره جنگل متروك سبز خواهد شد به سوگواريِ ياران ز بردباران باش غبار غم بنماند، چه جاي درد و دريغ هميشه منتظرِ بوسههاي باران باش چو مرغ عشق به سوي تو پر كشد روزي به دامنِ افق از چشمانتظاران باش *** محمد قهرمان همچون ستاره چشم به راهم نشاندهاند مانند شب به روز سياهم نشاندهاند گرد خبر نميرسد از كاروانِ راز شد روزها كه بر سر راهم نشاندهاند در مرگِ آرزو نفسي سرد ميزنم چون باد در شكنجة آهم نشاندهاند غافل گذشت قافله شادي از سرم آن يوسفم كه در دل چاهم نشاندهاند هر روز شيونيست ز غمخانهام بلند در خونِ صد اميدِ تباهم نشاندهاند از پستي و بلنديِ طالع چو گردباد گاهم به اوج بُرده و گاهم نشاندهاند از بيمِ خوي نازكِ تو دم نميزنم آيينه در برابرِ آهم نشاندهاند شرمم زند به بزمِ تو راهِ نظر هنوز صد دزد در كمين نگاهم نشاندهاند در ماتمِ دو روزة هستي به باغ دهر تنها بنفشه نيست، مرا هم نشاندهاند *** غلامرضا قدسي نميگيرد كسي جز غم سراغ خانه ما را به زحمت جغد هم پيدا كند ويرانة ما را از آن شادم كه غم پيوسته ميآيد به بالينم چه سازم گر كه غم هم گم كند كاشانة ما را چه غم گر جام ناكامان تهي ماند از مي عشرت كه خون ديده و دل پر كند پيمانة ما را به شوخي ميكند آن شوخ با زلف سيه بازي اگر خواهد به رقص آرد دل ديوانة ما را ز سر تا پاي من مستي زند موج از نگاه او نگه دارد خدا از چشم بد ميخانة ما را دل مشكلپسندم را اسير خويشتن كردي به دست آوردي آخر گوهر يكدانة ما را نيفتد بر زبانها نام ما در زندگي، قدسي! مگر خواب اجل شيرين كند افسانه ما را *** فريدون توللّي معرفت نيست در اين معرفتآموختگان اي خوشا دولتِ ديدارِ دلافروختگان دلم از صحبتِ اين چربزبانان بگرفت بعد از اين دستِ من و دامنِ لبدوختگان عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت ناجوانمرديِ اين عاقبتاندوختگان شرمشان باد ز هنگامه رسواييِ خويش اين متاعِ شرف از وسوسه بفروختگان ياد ديرينه چنان خاطرم از كينه بسوخت كه بناليد به حالم دلِ كينتوختگان خوش بخنديد، رفيقان! كه در اين صبحِ مراد كهنه شد قصة ما تا به سحر سوختگان *** ابوالحسن ورزي هزاران خار غم بر دل ز جور باغبان دارم چه حاصل گر به شاخ گل دو روزي آشيان دارم؟ تماشاي چمن خوش باد مرغان بهاري را من آن مرغ پريشانم كه الفت با خزان دارم بلاي خانمانسوزي و برق آتشافشاني ز تو ـ اي عشقِ بيسامان! ـ چه آتشها به جان دارم من آن مرغ شباهنگم كه با تاريكي شبها ز غمهاي نهانِ خود هزاران داستان دارم بهار زندگي را غنچة پژمردهاي هستم كه هنگام شكفتن رنگ گلهاي خزان دارم *** سيد كريم اميري فيروزكوهي آزاده را جفاي فلك بيش ميرسد اول بلا به عافيتانديش ميرسد از هيچ آفريده ندارم شكايتي بر من هر آنچه ميرسد از خويش ميرسد چون لاله يك پياله ز خون است روزيام كآن هم مرا ز داغ دل خويش ميرسد رنج غناست آنچه نصيب توانگر است طبع غني به مردم درويش ميرسد امروز نيز محنت فرداست روزيام آن بندهام كه رزق من از پيش ميرسد *** هادي رنجي ما را دل از كشاكش دنيا شكسته است اين كشتي از تلاطم دريا شكسته است تنها ننالم از غم ايام و جور يار باشد مرا دلي كه ز صد جا شكسته است اي گل! برون نياوردش سوزن مسيح خاري كه عشق تو به دل ما شكسته است از آنچه پيش دوست بُود درخور نثار تنها مرا دلي بُوَد، اما شكسته است اين حسرتم كشد كه ز مرغانِ اين چمن بالِ منِ فلكزده تنها شكسته است يك دل به سينه دارم و يك شهر دلستان بازار من ز گرميِ سودا شكسته است ما دلشكسته از ميِ مهر و محبتيم ميناي ما ز نشئة صهبا شكسته است هر چيز بشكند ز بها اوفتد، وليك دل را بها و قدر بُوَد تا شكسته است رنجي! كجا روم ز سر كوي او؟ كه من پاي جهاندويدهام اينجا شكسته است *** حسين پژمان بختياري شب بر سر من جز غم ايام كسي نيست ميسوزم و ميميرم و فريادرسي نيست فريادرسِ همچو مني كيست در اين شهر؟ فريادرسي نيست كسي را كه كسي نيست بيمارم و تبدارم و در سينة مجروح چندان كه فغان ميكشم از دل نفسي نيست آن ميوة جانبخش كه دل در طلب اوست زينتگرِ شاخيست كه در دسترسي نيست بيش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار كو را قفسي باشد و ما را قفسي نيست *** محمد فرخي يزدي شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدي آن تُرك ختا دشمن جان بود مرا؟ گرچه عمري به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانة چشم آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشي در دلش افكندم و آبش كردم غرق خون بود و نميمُرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانة شيرين و به خوابش كردم دل كه خونابة غم بود و جگرگوشة درد بر سر آتشِ جورِ تو كبابش كردم زندگي كردنِ من مُردنِ تدريجي بود آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم *** ابوالقاسم لاهوتي با دلم دوش سر زلف تو بازي ميكرد خواجه با بندة خود بندهنوازي ميكرد گاه زنجير و گهي ماه و گهي گل ميشد مختصر: زلف كجت شعبدهبازي ميكرد دل ز تأثير نگاه تو به خالت ميجست مست را بين به كجا دستدرازي ميكرد قصه را راه نَبد در حرم ما، چون عشق شعله افروخته، بيگانه گدازي ميكرد كاشكي ديشبِ ما صبح نميشد هرگز با دلم دوش سر زلف تو بازي ميكرد *** محمدتقي بهار گر نيم شبي مست در آغوش من افتد چندان به لبش بوسه زنم كز سخن افتد صد بار به پيش قدمش جان بسپارم يك بار مگر گوشه چشمش به من افتد اي بر سر سوداي تو سرها شده بر باد! دور از تو چنانم كه سري بيبدن افتد آوازة كوچك دهنت ورد زبانهاست پيدا شود آن راز كه در هر دهن افتد شيرين نفتد هر كه زند تيشه، كه اين رمز شوريست كه تنها به سر كوهكن افتد *** ايرج ميرزا آزردهام از آن بتِ بسيار ناز كن پا از گليم خويش فزونتر دراز كن با آنكه از رُخش خط مشكين دميده باز آن تُركِ نازكن نشود تَركِ ناز كن از چشم بد كنند همه خلق احتراز من گشتهام ز چشم نكو احتراز كن رند شرابخوارم و در سينهام دليست پاكيزهتر ز جامة شيخِ نماز كن من از زبان خويش ندارم شكايتي چشم است بيشتر كه بَوَد كشف راز كن من پروراندمت كه تو با اين بها شدي طفلي نديدهام چو تو بر دايه ناز كن بويي ز بوستان محبت نبردهاند سالوس زاهدانِ حقيقت مجاز كن كي آرزوي سَلوي و مَن ره دهد به دل آن اكتفا به نان و پنير و پياز كن؟ آن را كه آز نيست به شاهان نياز نيست سلطان وقت خويش بُوَد تركِ آز كن *** عليرضا قزوه دسته گلها دستهدسته ميروند از يادها گريه كن، اي آسمان! در مرگ توفانزادها سخت گمناميد، اما، اي شقايقسيرتان! كيسه ميدوزند با نام شما شيادها با شما هستم كه فردا كاسة سرهايتان خشت ميگردد براي عافيتآبادها غير تكرار غريبي، هان، چه معنا ميكنيد غربت خورشيد را در آخرين خردادها؟ با تمام خويش ناليدم چو ابري بيقرار گفتم: اي باران كه ميكوبي به طبل بادها! هان، بكوب، اما به آن عاشقترين عاشق بگو: زندهاي، اي زندهتر از زندگي! در يادها مثل دريا ناله سر كن در شب توفان و موج هيچ چيز از ما نميماند مگر فريادها. *** سيد اكبر ميرجعفري در پشت اين درياي بيساحل بايد ديار ديگري باشد بايد به جز چشمان ما آنجا چشم انتظار ديگري باشد بر قلههاي موج اين دريا هر بار تا نام تو را خوانديم فريادمان پژواك سبزي داشت: بايد بهار ديگري باشد آنان كه خورشيد حضورت را در آسمانِ دل نميبينند در باور موهومشان شايد پروردگار ديگري باشد گفتي شب است آنگه كه ميآيي، گفتي، ولي جز برق شمشيرت كبريت عشقي كو كه در راهت فانوسدار ديگري باشد؟ وقتي خضوع ابرها را هم در بارش باران نميفهميم وقتي دل سنگي براي عشق سنگ مزار ديگري باشد دور از نگاه ديگران بايد با آبروي خود وضو گيريم مينالم و ميگريم، اي ناجي! تا جويبار ديگري باشد اين روزها، اين روزهاي سرد بايد براي عشق كاري كرد ميدانم، اي موعود! ميآيي تا روزگار ديگري باشد *** سيد ضياءالدين شفيعي گيج ميخورد دلم پشت خاكريزها مصرِ آرزو كجاست؟ آه، اي عزيزها! راه آسمان هنوز ناگشوده مانده است كي به نور ميرسد دست اين گريزها؟ انتظار ميكشند رويشي دوباره را شعلههاي ساكتِ آخرين ستيزها بوي مرگ ميدهد، بوي آب و دانه نيز كوچههاي بيشهيد، شهرِ دشنه تيزها چفيههاي چاكچاك خاك ميخورند و ما سالهاست ماندهايم دلخوشِ چه چيزها: مشتهاي آهنين، خطبههاي آتشين اشتراك دردها، انحصار ميزها *** حسن دلبري اينجا طلسمِ گنجِ خدايي، شكسته باش پابوسِ لحظههاي رضايي، شكسته باش در كوهسار گنبد و گلدستههاي او حالي بپيچ و مثل صدايي شكسته باش وقتي به گريه ميگذري در رواقها سهم تمام آينههايي، شكسته باش هر پارهات در آينهاي سير ميكند يعني: اگر مسافر مايي شكسته باش اينجا درستي همگان در شكستگيست تا از شكستگي به درآيي شكسته باش در انحناي روشن ايوان كنايتيست يعني اگر چه غرق طلايي شكسته باش آنجا شكستي و طلبيدند و آمدي اينجا كه در مقام فنايي شكسته باش مرتضي اميري اسفندقه حسين آمد و آزاد از يزيدت كرد خلاص از قفس وعده و وعيدت كرد سياه بود و سياهي هر آنچه ميديدي تو را سپرد به آيينه، روسپيدت كرد چه گفت با تو در آن لحظههاي تشنه حسين؟ كدام زمزمه سيراب از اميدت كرد؟ به دست و پاي تو بارِ چه قفلها كه نبود حسين آمد و سرشار از كليدت كرد جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان عجب تشرّف سبزي، جنون مريدت كرد نصيب هر كس و ناكس نميشود اين بخت: قرار بود بميري، خدا شهيدت كرد نه پيشوند و نه پسوند: حرِّ حرّي تو حسين آمد و آزاد از يزيدت كرد *** ابوالفضل نظري راحت بخوابـ اي شهر! ـ آن ديوانه مردهست در پيلة ابريشمش پروانه مردهست در تُنگ ديگر شورِ دريا غوطهور نيست آن ماهي دلتنگ خوشبختانه مردهست يك عمر زير پا لگد كردند او را اكنون كه ميگيرند روي شانه مردهست گنجشكها! از شانههايم برنخيزيد روزي درختي زير اين ويرانه مردهست ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش آن شمع را خاموش كن، پروانه مردهست *** سهيل محمودي اي دستهاي شرقيِ از شرمِ نان كبود! بسيارتان سلام و فراوانتان درود اينجا چه ميكنيد؟ خدا را، چه ميكنيد در غربت مكدر شهر غبار و دود؟ اينجا، بر اين بلنداي اجساد برگها در كوچهاي كه پاييز آمد در آن فرود آوازهاي خستة خود را به باد داد يك روز عابري كه بهارانه ميسرود اي گامهاي ما كه نشستيد ديرِ دير! اي دستهاي ما كه شكستيد زودِ زود! افسوس، با نسيم نبوديد هممسير اندوه، با پرنده نبوديد همسرود ... * «ابريست خانهام»، چه كنم؟ اي ستارهها! آيا دري به سمت شما ميتوان گشود؟ ما نان و گل براي چه در سفره چيدهايم؟ نوبت رسيده بود، ولي عاشقي نبود *** ابوالحسن صادقيپناه كمي نشستي و با ماه گفتوگو كردي و عطر خاطرهها را دوباره بو كردي نفس گرفتي و ردّ بهار گمشده را ميان غربت نيزار جستوجو كردي هوا چقدر به موقع گرفت و باران زد و تو چقدر غزلهاي ناب رو كردي: ـ دلم چقدر گرفتهست ... كاش ميشد رفت ... (و چشمها را بستي و آرزو كردي) و زير پاي تو انگار بغض دريا بود كه منفجر شد و با موجها وضو كردي به سمت ماه دويدي، رها، رهاي رها و صورتت را در ابرها فرو كردي *** مهرداد اوستا اي پردهدارِ آتشِ غم! هر نفس بسوز يك عمر بس نبود تو را، زين سپس بسوز با آرزوي خنده گل در بهار عمر اي مرغ پرشكسته! به كنج قفس بسوز ميسوختي به حسرت و ديدي كه عاقبت بر حال تو نسوخت دل هيچ كس؟ بسوز چون غنچه باش پردگي درد خويشتن زين غم كه نيستت به گلي دسترس بسوز يك عمر همچو شمع همه شب گريستي يعني هواي سوختنت هست، پس بسوز هر گوشهاي ز دامن آه سفر فتاد در دست نالهاي، دگر اي همنفس! بسوز *** قيصر امينپور خستهام از آرزوها، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري لحظههاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينهبسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشمانتظاري صندليهاي خميده، ميزهاي صفكشيده خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي پرسههاي بيخيالي، صندليهاي خماري سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث: در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري *** محمد سلماني بيحرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد پاسخ آيينه سنگ نيست سوگند ميخورم به مرام پرندگان در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصلة غنچه تنگ نيست در كارگاه رنگرزانِ ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست از بردگي مقام بلالي گرفتهاند در مكتبي كه عزّت انسان به رنگ نيست دارد بهار ميگذرد با شتاب عمر فكري كنيد، فرصت پلكي درنگ نيست وقتي كه عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست تنها يكي به قله تاريخ ميرسد هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست *** محمدسعيد ميرزايي كجاست جاي تو در جملة زمان؟ كه هنوز ... كه پيش از اين؟ كه هماكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟ و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟ * چقدر دلخورم از اين جهانِ بيموعود از اين زمين كه پياپي ... از آسمان كه هنوز... جهان سه نقطه پوچي است خالي از نامت پر از «هميشه همين طور»، از «همان كه هنوز» ولي تو «حتماً»ي و اتفاق ميافتي ولي تو «بايد»ي، اي حس ناگهان! كه هنوز ... در آستان جهان ايستاده چون خورشيد همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز ... شكسته ساعت و تقويم پارهپاره شده به جستوجوي كسي آن سوي زمان، كه هنوز * سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟ تو غنچه ميكني اين بار هم دهان، كه: هنوز *** محمدكاظم كاظمي به نوجوانان كارگر هموطنم ديدمت صبحدم در آخر صف، كولة سرنوشت در دستت كولهباري كه بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت در دستت گرچه با آسمان در افتادي تا كه طرحي دگر اندازي باز اين فالگيرِ آبلهرو طالعت را نوشت در دستت بس كه با سنگ و گچ عجين گشته تكّه چوبي در آستين گشته بس كه با خاك و گِل به سر برده ميتوان سبزه كشت در دستت شب ميافتد؛ و ميرسي از راه با غروري نگفتني در چشم يك سبد نان تازه در بغلت و كليد بهشت در دستت كاش ميشد ببينمت روزي پشت ميزي كه از پدر نرسيد و كتابي كه كس نگفته در آن «قصه سنگ و خشت» در دستت بازيات را كسي به هم نزند، دفترت را كسي قلم نزند و تو با اختيار خط بكشي، خط يك سرنوشت در دستت *** عبدالرضا رضايينيا مشرقِ آن عشق درخشان كجاست؟ آينة خون شهيدان كجاست؟ واي از اين پهنة پُر هاي و هو مرد فراوان شده، ميدان كجاست؟ خستهام از عربدة اژدها شورشيِ غيرت و ايمان كجاست؟ پر شدهايم از طربِ سوز و ساز گوشة يك گرية شادان كجاست؟ شور غزل با من و آشوب بغض ابر فراوان شد، باران كجاست؟ ثانيهها همدم خاكسترند ساعت دلتنگي طوفان كجاست؟ مُردم از انبوهي بنبست روح پنجرهها! كوچه عرفان كجاست؟ *** ساعد باقري سرخوشم، اين ناگهان مستي ز بوي جام كيست؟ شعله ميريزد زبانم، بر زبانم نام كيست؟ كوچههاي روشن دل در صداي او رهاست ميرود منزل به منزل، اين طنين گام كيست؟ اينك آن خون ـ خونِ تلخِ سنگ بودنهاي من ـ نذر شيرينكاريِ شمشير خونآشام كيست؟ آن جنون لاابالي ـ وحشي صحراي وهم در پناه كيست امروز؟ اي عزيزان! رام كيست؟ از پي هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر دانهها پاشيده اينجا، پيش پايم دام كيست؟ شام هر شام اين شرار شعله شعله از كجاست؟ صبح هر صبح اين نسيم نو به نو پيغام كيست؟ *** عباس صادقي (پدرام) شب است و باغ پر از ماتم قناريها چه عالمي است مگر عالم قناريها طلسم خواب به چشمان باغ اگر شكند شود به گريه دمي همدم قناريها خدا كند كه شود دست ساية خورشيد ز دست حادثهها محرم قناريها عقاب پير فلك را بگو: دگر بس كن بيا، دمي بنشين در غم قناريها به فصل رجعت باران اميد ياري هست كه گل به دوش كشد پرچم قناريها؟ بيا به خاطر تحريم آسمان مسپار به دست باد گل مريم قناريها سيمين بهبهاني مخوان، مخوان غلطاندازِ دستِ شيطان را اگرچه نقش زند آيههاي ايمان را نمانَد اين همه مريمنما، چو برداري نقاب روسپيانِ دريده دامان را شُكوه مجمع خورشيدها نپنداري فريب مزرعة آفتابگردان را شب است و گرميِ آتش نماي كرمي چند نكرده گرم نفسهاي اين زمستان را دروغِ زرورقي بيش نيست اين گل و برگ كه بستهاند به تن شاخههاي عريان را نه آسمان، كه نگارينهاي است بر اين سقف كشيدهاند در او نقش مهر تابان را نمايش است كه از پشت پرده دست كسي به رقص آورد اين سايههاي بيجان را گمان كودكيام كو؟ چو آب و آينه صاف قبولِ قصه شهرزادگان و ديوان را به مرگ باور خود گريه ميكنم، كه هنوز يقين نداشته حتي وجود انسان را *** رهي معيري بر خاطر آزاده غباري ز كسم نيست سرو چمنم، شكوهاي از خار و خسم نيست از كوي تو بيناله و فرياد گذشتم چون قافلة عمر نواي جرسم نيست افسردهترم از نفس باد خزاني كآن نوگل خندان نفسي همنفسم نيست صياد ز پيش آيد و گرگِ اجل از پي آن صيد ضعيفم كه ره پيش و پسم نيست بيحاصلي و خواري من بين، كه در اين باغ چون خار به دامان گلي دسترسم نيست از تنگدلي پاس دل تنگ ندارم چندان كشم اندوه كه اندوه كسم نيست امشب رهي! از ميكده بيرون ننهم پاي آزرده دردم، دو سه پيمانه بسم نيست *** هوشنگ ابتهاج (سايه) در اين سراي بيكسي كسي به در نميزند به دشت پُر ملال ما پرنده پر نميزند يكي ز شبگرفتگان چراغ بر نميكند كسي به كوچهسار شب درِ سحر نميزند نشستهام در انتظار اين غبار بيسوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند گذرگهي است پُر ستم كه اندر او به غير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند دل خراب من دگر خرابتر نميشود كه خنجر غمت از اين خرابتر نميزند چه چشم پاسخ است از اين دريچههاي بستهات؟ برو، كه هيچ كس ندا به گوش كر نميزند نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست اگر نه بر درختِ تر كسي تبر نميزند *** فروغ فرخزاد چون سنگها صداي مرا گوش ميكني سنگي و ناشنيده فراموش ميكني رگبار نوبهاري و خواب دريچه را از ضربههاي وسوسه مغشوش ميكني دست مرا كه ساقة سبز نوازش است با برگهاي مُرده همآغوش ميكني گمراهتر ز روحِ شرابي و ديده را در شعله مينشاني و مدهوش ميكني اي ماهيِ طلاييِ مردابِ خون من! خوش باد مستيات كه مرا نوش ميكني تو دره بنفش غروبي، كه روز را بر سينه ميفشاري و خاموش ميكني در سايهها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سايه از چه سيهپوش ميكني؟ *** حسين منزوي تو خواهي آمد و آواز با تو خواهد بود پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود تو خواهي آمد و چونان كه پيش از اين بودهست كليد قفل فلق باز با تو خواهد بود خلاصه كرده به هر غمزهاي هزار غزل هنر به شيوة ايجاز با تو خواهد بود طلوع كن كه چنان آفتابگردانها مرا دو چشم نظر باز با تو خواهد بود چه جاي من؟ كه براي فريب يوسف نيز نگاهِ وسوسهپرداز با تو خواهد بود در آرزوست دلم راز اسم اعظم را تو خواهي آمد و آن راز با تو خواهد بود براي دادنِ عمرِ دوبارهاي به دلم تو خواهي آمد و اعجاز با تو خواهد بود *** محمدعلي بهمني تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت اگر چه سِحر صوتت جذبة داوود با خود داشت بهشتت سبزتر از وعدة شدّاد بود، اما برايم برگ برگش دوزخ نمرود با خود داشت ببخشايم اگر بستم دگر پلك تماشا را كه رقص شعلهات در پيچ و تابش دود با خود داشت سياوشوار بيرون آمدم از امتحان، گرچه دلِ سودابهسانت هر چه آتش بود با خود داشت مرا با بركهام بگذار، دريا ارمغان تو بگو جوي حقيري آرزوي رود با خود داشت *** علي معلّم دامغاني آفتاب آينهدار است اينجا ذرّه خورشيدسوار است اينجا ماية گرميِ سودا داغ است لاله سرجوشِ بهار است اينجا در حناي من و ما رنگي نيست خونِ عشّاق نگار است اينجا بيحساباند صفاكيشانش سعيِ ما در چه شمار است اينجا؟ عاشقي را نخرند، اي زاهد! خودفروشي به چه كار است اينجا؟ پاي دركش به ادب، اي صوفي! سرِ منصور به دار است اينجا طفل راهاند ـ معلّم! ـ ياران ور نه سر منزل يار است اينجا
[ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ] [ 18:59 ] [ ر- ف-م ]
|
|||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||||||||||||||